بعضی شبها با تینا روی پشتبام میخوابیم. آلودگی نوری اینجا سطح پنج را دارد. (روستایی، حومه شهر) کموبیش میشود ستارهها را دید. تحرکات جنگی را هم میشود دید.
خیلی سال قبل وقتی ده دوازده ساله بودم، آسمانِ شب خیلی زیباتر بود. عادت داشتیم شبها تا دیروقت روی بام دراز بکشیم و خیره به آسمان بمانیم، از این رو در هفته دو تا سه شهاب سنگ را حتما میدیدیم. ستارهها در دامنِ تاریک شب، پر نور و شفاف میدرخشیدند.
حالا، آدمیزاد خود را از دیدن آن همه شکوه محروم ساخته.
آلودگی نوری، مرگ شب را رقم زده.
آدميزاد است و خرابکاریهایش.
در جایی خواندم که پس از قطع سراسری برق، مردم منطقه تماسهایی گرفته و غبار عجیبی را بالای سر شهر گزارش کردهاند. آن غبار به ظاهر عجیب بخشی از کهکشان راه شیری بود. غمانگیز است که حالا در این آلودگی نوری گرفتار شدهام و دیدنش حسرت هر شبم شده.
در سراسر گیتی همه به سمت مصرفگرایی پیش میرویم، بی آنکه متوجه باشیم چه چیزهای گرانبهایی را از دست داده و میدهیم.




امروز برای جمع کردن میوه به باغ رفتم. آفتاب داغ و سوزان بود. با این وجود نسیم خنکی میوزید.




خاله زنگ زده گفته شام و کیک پختهام همه جمع شوید خانه عزیز. تولد نازنین است.
دلم برای رفیقم و دوستانم تنگ شده. ارتباطمان به چند اسمس و خبر گرفتن از سلامتی هم محدود شده است. شنبهها آنلاین کتاب نمیخوانیم. یکشنبهها صبح آنلاین نمیشویم تا معاشرت کنیم. همین دیدارهای تصویری دورادور مرحمی بود بر دلتنگیهایمان و حالا مائیم و دلتنگی که کم و زیاد میشود ولی از بین نمیرود. اما باز ندیدنتان بهتر از نبودنتان است.
تنتان سلامت. به امید تمام شدن این جنگ و دیدار مجددتان.
۲ تیر ۴۰۴
پست ۵۸ از چالش من، زن، زندگی