در سراسر عمرم انسانی قانع و بسازی بودهام. مخصوصا در امور مالی. یعنی بود، استفاده میکردم و هر زمان که نبود قناعت پیشه میکردم. همیشه حرفم این بود که نباید ناشکر باشیم. وقتی ما بچه بودیم زرشک پلو با مرغ غذای عروسیها بود و هیچگاه در خانه این غذا را بصورت معمول و روتین نمیخوردیم.
زندگی بالا و پایین بسیار داشت تا به اینجایی رسیدم که اکنون هستم.
هر چه یادم میآید آدم منعطفی بودهام. نه اینکه مشکلی نداشته باشم. مگر میشود مشکلی نداشت. مگر میشود انسان بود و از مشکل خالی بود! تازه خودت هم مشکل چندانی نداشته باشی، مشکل عزیزانت میشود مشکل تو... مگر غیر از این است!
یادم است مدیری یک برنامهای داشت که در آن از آدمها که همه هم سلبریتی بودند، میپرسید، آیا احساس خوشبختی میکنید؟
تنها یک نفرشان را دیدم که گفت نه، بقیه همه میگفتند بله. البته من کل آن برنامه را ندیدم، اما از آن خیل میهمانان حالا فرض کنیم از هر ۲۰ نفر یکی گفته نه.
از همان زمان زیاد جواب این سوال را به خودم دادهام، برای من این سوال دو جواب دارد. یکی بله و یکی خیر است.
اگر از جنبهی فردی به آن نگاه کنم، من همان زن ساده و قانع هستم که با وجود مشکلات و سختیهای خودم، که دوست ندارم خیلی عنوانشان کنم، هنوز هم زندگی را دوست دارم. آسمان و ابر را دوست دارم. آشپزی کردن را دوست دارم. گپ زدن با رفیقم را دوست دارم. چیزهای ساده و کوچک را دوست دارم و همین برایم کافی بود تا احساس خوشبختی کنم.
و اگر از جنبهی اجتماعی بخواهم جواب بدهم، خیر هیچ وقت احساس خوشبختی نداشتهام. تا زمانی که سر راهم پیرمردهای دستفروش را میبینم، تا مادامی که پیرزنهای از سرما یخ زده را میبینم که گدایی میکنند. وقتی کودکان کار را میبینم. وقتی مترو بیشتر از مسافر دستفروش کوچک و بزرگ در خود دارد. وقتی دریاچههای خشک شده را میبینم. وقتی تالاب به گِل نشسته را میبینم. زمانی که میبینم مسئولی میگوید، مردم یمن را سرلوحه خود قرار دهید، لُنگ بپوشید و نان خشک بخورید، ولی فرزندانشان در آمریکا در کشور همیشه به اصطلاح دشمن در حال عیش و نوش هستند، جانم آتش میگیرد. وقتی برای درمان باید در صف طولانی نوبت بیمارستانهای دولتی بمانیم ولی حضرات بیمهی سفید دارند.
اگر بخواهم بنویسم برای خودش طوماری خواهد شد.
بله و من احساس خوشبختی نمیکنم. درد میکشم از دیدن درد عزیزم، از درد کشیدن عزیزانم، از درد کشیدن هموطنانم...
و بدتر از همه همینها هستند که خون به دلمان میکنند. مسئولان بیکفایتی که نه توبیخ میشنود و نه برکنار... نمیدانم مملکت اسلامی است یا رانت و پارتیبازی...
همهی ما معمولیهای این مملکت خستهاییم. از مسئولان خستهاییم از حاکم مستبد خستهاییم. بارها گفتهاییم که جز ثبات و امنیت چیز دیگری نمیخواهیم. اما هر بار که حرف زدیم محکم بر دهانمان کوفتند.
آیا متوجه نبودند که هر بار، وقتی ما را میزنند و از ما کسانی را به کام مرگ میکشیدند، بیشتر و بیشتر از قبل تخم کینه را در دهایمان میکارند! این بزریست که خودتان در دلهایمان کاشتهایید و آنقدر خوب از این بذر نگهداری کردید که کمکم جوانه زد، رشد کرد و حالا درخت تنومندی شده است که با تبر هم نمیتوان قطعش کرد.
هر بار گفتید کار، کار دشمن است. همیشه خودتان را مبرا کردید. حتی یکبار نه معذرت خواستید و نه اصلاح اموری در کار بود. مردم را به سخره گرفتید. ما را دست کم گرفتید. دروغها بهم بافتید، بافتید، بافیتد تا در نهایت همین بافتهها میشود طناب دارتان...
اصلا یادتان هست چرا انقلاب کردید؟ یادتان هست میخواستید خاکی باشید و برادر و خواهر باشید؟ یادتان هست میخواستید دادگستر عدل و عدالت باشید؟ یا نکند مثل همین شعارهای توخالی اکنونتان همه دروغ و شعاری بیش نبود! برای اغفال مردم فرودست، برای دسترسی به منابع برای دزدیهای کلان! غیر از این اگر بود که با توجه به منابع این خاک حالا وضعمان این نبود.
دین را بازیچه کردید، از مذهب نردبان ساختید. آنقدر از آن بالا رفتید که دیگر ما را نمیبینید و در آنجا خدایی میکنید. برای همه تصمیم میگیرید. برای تمام جزئیات زندگی آدمها نظر میدهید. گروههایی برای خودتان سازماندهی کردید. آنقدر آنها را تطمیع کردید که حاضرند بخاطرتان آدم هم بکشند و هیچ ابائی از این کار نداشته باشند. (یادتان هست در اکباتان ابرده کشی میکرد که اگر پایش بیفتد ما سر زن و بچه خودمان را هم میبریم. باید یادتان باشد چیز زیادی از آن روزها نگذشته است)
حاکم تا اوضاع را وخیم میبیند باز از احساسات مردمی طلب کمک و حمایت میکند. میگوید من کارهایی نیستم. مملکت هم رئیس جمهور دارد هم مجلس دارد. میگوید تن علیلی دارم و جان ناقابلی.
چگونه باور کنم که شما کارهایی نیستید؟ فکر میکنید با دستهی کورها و احمقها طرف هستید! کاش لااقل کمی نبوغ بیشتری به خرج میدادید.
در این اوضاع وانفسا حتی اگر راست هم بگویید دیگر این راست از دهان شما خریدار ندارد. من یکی دیگر به اصلاح امور از جانب شما قطع امید کردهام. به اندازه کافی وقت داشتید تا دل مردم را بدست آورید، که نخواستید.
میدانید من کمی هم خودم را مقصر میدانم. چون به اسم سیاسی نبودن برای حفظ آن اندک آرامش حرف نزدم. نظر ندادم. طردشان نکردم. لبخند محوی زدم و اجازه دادم بگذرد. این اشتباه بزرگی بود که به آنها جرات داد هر طور میخواهند بتازند.
یک کرج تا تهران حرف زدم. ساعت ۵.۳۰ بود که راه افتادم و حالا نزدیک ۸ صبح است. دیگر رسیدهام به دانشگاه باید بروم.