سر ظهر بود که تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم، مهیار بود. گفت: عمه میدونم که این چند وقت همش پیش هم بودیم ولی الان که رفتی کرج خیلی دلم برات تنگ شده. گفتم: خب عمه پاشو بیا خونمون من خونم. ساعت سه بود که با عمویش آمدند.
خیلی خوشحال بود که مستقل از خانواده و بدون مانی برادر کوچکترش به مهمانی آمده.
کمی که نشست، گفتم: میتونی تلویزیون ببینی یا مداد رنگی و کاغذ بدم نقاشی بکشی یا کتاب بخونیم یا یه بازی معمولی کنیم. (در خانه وسایل خیلی خاصی برای بازی بچهها ندارم) خودش سریع گفت: کتاب بخونیم. (بخاطر آسنی در خانه کتاب کودک زیاد پیدا میشود)
رفتیم سر وقت کتابها. یک کتابی را یادش بود که من بکل فراموش کرده بودم این کتاب را داریم. کمی از قصهاش را که گفت پیدایش کردم. قصهی گربهی بیدم بود.
کمی کتابها را نگاه کرد و کتاب "آقا صمد و ماهی سیاه کوچولو" از "لیلی گلستان" نظرش را جلب کرد. پرسید: این آقا کیه؟ برایش گفتم این آقا صمد هست. همونکه ماهی سیاه کوچولو رو نوشته و تو خیلی دوسش داری.
جالب اینجاست که مهیار با وجود سن کمش این قصه را که از آسنی شنید خوشش آمد. حالا جالب بود که از بین سی چهل جلد کتاب این کتاب نظرش را جلب کرد.
کتاب را برایش خواندم. کمی در نظرش عجیب بود و پرسید: این قصه واقعیه؟!
خلاصه کمی حرف زدیم. بعد دو کتاب دیگر را انتخاب کرد. یکی دربارهی فرصت و دیگری درباره حل مشکلات بود.
قصه را خوب میشنید و بعد خوب تعامل میکرد. اگر چیزی را بلد نبود بدون خجالت میگفت نمیدانم.
دربارهی فرصت مثال زد که جنگ فرصت خوبی بود تا من کلی دوست پیدا کنم و خیلی بازی کنم. 😄 راستش خوشحالم که تجربهاش از جنگ و آن وحشت چنین چیزی است.
تا عصر با هم تلویزیون نگاه کردیم و من برای بار اول شبکه پویا را تماشا میکردم. 😄
غروب رفتیم شهربازی و بشدت اصرار داشت که تنهایی بازی نکند و بازیها سه نفره باشد تا همه با هم باشیم. یاد پدرم افتادم که همیشه اصرار داشت و میگفت همه با هم.
خلاصه بجز ماشین، ترنهوایی با عینک سهبعدی را هم تجربه کردم. من بشدت هیجانزده شده بودم و حسابی جیغ کشیدم. راستش را بخواهید با اینکه میدانستم تصویر است و جایم امن است باز ترسیدم تمام مدت چشمانم را باز نگه دارم و بعضی جاها که خیلی ترسناک بود چشمانم را میبستم. 😅 تصور کنید پول بدهید و چشمتان را ببندید تا چیزی نبینید. 😁
سرتان را درد نیاورم اینطور بود که فهمیدم خیلی پیرتر از این حرفها هستم.

از پارک که برگشتیم مدام حرف میزد و تعریف میکرد.
خوش گذشت. حالا هم هنوز خواب است. من صبح زود باشگاه رفتم و آمدم. دوش گرفتم و صبحانه خوردم. حالا هم میخواهم کتاب بخوانم. ببینم کی بیدار میشود.
۲۳ تیر ۴۰۴
پست ۷۳