ویرگول
ورودثبت نام
سبا بابائی
سبا بابائیچگونه می‌توانم زندگی‌ام را برای شما شرح دهم! بسیار می‌خوانم، زیاد فکر می‌کنم، موزیک می‌شنوم، سخت تمرین می‌کنم و گل‌ها را بسیار دوست دارم.
سبا بابائی
سبا بابائی
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

نیمروز

امروز سشنبه است. چون دیروز سر کلاس بودم، پس امروز رفتم باشگاه... مربی شیف روزهای فرد به تازگی مادرش را از دست داده. چه غم سنگینی را با خود حمل می‌کند. تا وارد سالن شد زد زیر گریه. نه گریه‌ی یک فرد بزرگسال، بسان دخترکی کوچک و خردسال. چه می‌توانستم بگویم. اصلا چه کاری از ما برمی‌آمد. سر تمرین بودم که آند و عذرخواهی کرد، گفت: ببخشید که حالتون را اول صبحی خراب کردم. موقع بیرون آمدن رفتم و گفتم: لطفا از من عذرخواهی نکن، من خجالت می‌کشم که اینطور تصور کنی که ما رو آزردی، من از غم و داغی که تو می‌کشی ناراحتم نه از اینکه اینجا دلی سبک می‌کنی. اگه اینجا و ما برات امن هستیم هیچ اشکالی نداره جلوی اشکات رو نگیر پیش ما...

کاش هیچ مامانی زود از پیش بچه‌هاش نره...


اومدم خونه حسابی گرمم شده بود.

(قرار به تمرین کتابی نوشتن بود ولی حالا حسش نیست)

دوش گرفتم و میان‌وعده آماده کردم. ادامه‌ی انیمشینم رو دیدم و بعدش زیان خوندم. ناهار از دیشب دلمه برگ‌مو مونده بود و همونو خوردم. خواستم بخوابم اما خواب از چشمم رفت.


نگران درآمد و معیشتم ولی چون کاری از دستم برنمیاد فعلا سعی می‌کنم بیشتر قناعت کنم. بر باعث و بانی این وضعیت لعنت.


انگار باز تاریخ امتحانا رو عوض کردن. البته فک کنم فقط اخری که ۲۱ تیر بود شده ۲۷ تیر...

بازم ارائه برداشتم برا دوشنبه بعدی. نمی‌دونم چرا در برابر ارائه گرفتن انقد سس دستم.

از پاور درست کردن هم خوشم میاد البته. همینطور از سیس تحقیق کردن و سیس عقاب تیریپ استادی حرف زدن.


از تنهایی خوشم میاد و همینکه چند ساعتی با دوستام و آدمای مورد علاقم چه از دور چه نزدیک وقت بگذرونم راضیم می‌کنه.


خونمو خیلی دوست دارم ولی از محله‌مون خیلی خوشم نمیاد. کاش میشد خونمون رو بکنیم ببریم اونجا که دلمون می‌خواد بکاریمش...


پیاده‌روی‌های دم غروبم رو دوست دارم باحاله، فقط یکم خسته می‌شم.


به نظرم برم کتاب صوتی بشنوم و یکی از بوک‌مارک‌هام که نصفه‌ست رو بدوزم.


حس می‌کنم الان همه چی زیادی به کتفمه...

به نظرم خیلی چیزا ارزش ندارن. ارزش فکر کردن. غصه خوردن. ناراحت بودن. دغدغه داشتن. بعضی چیزا پوکن، تو خالی‌ان، ما فکر می‌کنیم مهمن ولی نیستن. لااقل ۹۰ درصدشون فاقد اهمیتن. ترجیح می‌دم دو سه تا اولویت بردارم و برم یه گوشه و باهاشون خودم رو بسازم. گاهی کله‌م داغ میشه، زورم ميگيره از یه چیزایی ولی فعلا می‌خوام آروم باشم. می‌خوام نذارم چیزی کنترلم کنه.

فعلا...

شاید شب هم نوشتم...

ساعت ۱۳:۳۸

کتاب صوتی
۰
۰
سبا بابائی
سبا بابائی
چگونه می‌توانم زندگی‌ام را برای شما شرح دهم! بسیار می‌خوانم، زیاد فکر می‌کنم، موزیک می‌شنوم، سخت تمرین می‌کنم و گل‌ها را بسیار دوست دارم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید