گاهی زنی در من زندگی میکند، که دلش میخواهد، تمام روزش را در آشپزخانه باشد. آشپزی کند، ظرف بشوید، دسر درست کند، مزههای مختلف را در هم آمیزد، کیکی بپزد و کجو معوج با خامه تزئینش کند.
گاهی زنی در من زندگی میکند، که دلش میخواهد، تمام روزش را به خواندن کتابها و رمانهای مختلف بگذراند. مجله بخواند، در قصهها سیر کند، رویا بپروراند، گاهی چیزکی بنویسد.
گاهی زنی در من زندگی میکند، که دلش میخواهد، در پیادهرویهای عصرگاهی یا شاید هم صبحگاهیاش تمام کوچه و پس کوچههای شهر را قدم بزند، از هر چیزی عکس بگیرد، به آسمان چشم بدوزد، به درختان سر راهش سلام کند. موزیک بشنود و در ذهنش برقصد.
گاهی زنی در من زندگی میکند، که همه شور و نشاط و امید است، سرمست از زندگی، لبریز از شوق بودن.


گاهی زنی من در زندگی میکند، جنگجو، لجباز و سرسخت.
گاهی زنی در من زندگی میکند، مهربان، بخشنده و آرام.
گاهی زنی در من زندگی میکند، که تنبل است و حتی حوصلهی شانه زدن به موهایش را هم ندارد. چه برسد به جنگیدن یا هر کار دیگری...
گاهی رویا پرداز است و گاهی در تاریکی شناور و معلق...
گاهی مرتب و شیک، گاهی نامرتب و ژوریده، گوریده...
گاهی خشمگین و عصبی و گریان، گاهی آرام و لبخند بر لب
یک زن معمولی...
آنچه از من دیده میشود مجموع تمام این زنهاست.
زنی در تلاش برای آدمی بهتر شدن، برای ساختن خودش.