من عاشق صبحام
قبلا بارها گفتهام.
حالا زندگیم دستخوش تغییراتی شده و من فعلا در حال مقابله با آن هستم. چون هنوز دلم نمیخواهد صبح را از دست بدهم.
متأسفانه همه چیز با هم یکجا جمع نمیشود.
در نهایت یکسری چیزها فدای یکسری چیزهای دیگه میشوند.

امروز کار کلاسی داشتم و از ۵ صبح بیدار بودم.
تا ۱۲ سر کلاس بودم و بعدش آشپزی کردم. انیمیشن دیدم. ناهار خوردم. خوابیدم. دوباره آشپزی کردم. ظرفها را شستم. به مامان تلفن کردم. پیادهروی کردم. سبزی و نان گرفتم. کتاب خواندم. به کارهای خانه سر و سامانی دادم و حالا در آستانه بیهوش شدن هستم.