امشب بیرون نرفتم. دلم خونه رو میخواست. گرماش بهم میچسبید. پشت سر هم چای ریختم و خوردم. درس خوندم، کتاب داستان خوندم، با دوستام حرف زدم، شام داشتم، پس گرم کردم و خوردم، ظرفارو شستم، باز چای دم کردم. درس خوندم. همین...
گاهی وقتا، البته کمی بیشتر از گاهی وقتا، اغلب دلم میخواد زندگی بدون اتفاق خاصی پیش بره. ینی جریان خاصی که منو از مسیرم دور کنه پیش نیاد. زندگی اجازه بده اروم و بدون تلاطم توی مسیرم باشم. اینجوری راحتترم. من خیلی آدم هیجان و شلوغ پلوغی نیستم.
حوصلهم سر نمیره؟ نه راستش سر نمیره. کارای زیادی دارم که دوست دارم انجامشون بدم و اغلب وقت کافی براشون ندارم.
یه حساب سرانگشتی کردم و دیدم این ماه ۳ نفر با طرز حرف زدن و پشت چشم نازک کردنشون حالمو گرفتن. باهاشون سرسنگین شدم. چرا به خودشون اجازه میدن انقد بیپروا حرفی بزنن که هیچ ربطی بهشون نداره که هیچ، حتی خودشون هممتوجه هستن نباید اینجوری با کسی برخورد کنن.
بگذریم.
کنکاش توی چیزای انرژی منفی حال ادمو بیشتر میگیره.
رو برنامه هستم و سعی میکنم کارمو درست انجام بدم و تا وقت هست استفاده کنم.
از اینکه ساعت خوابم داره تغییر میکنه ناراضیام...
کاش بتونم رو ساعت درست حفظش کنم و نذارم جابجا بشه. یکم دست من نیست، ولی تا جای ممکن نباید بذارم خیلی بهم بریزه.
خب پس دیگه میرم.
شب بخیر