فکر میکنم چگونه با خروارها کاری که دارم میتوانم آرام یک گوشه بنشینم و به تو فکر کنم!
فکر میکنم این همه تعلق خاطر و این حجم از دلبستگی به تو چگونه در دل کوچکم جا گرفته است!
دوریات...
تصور کن وزنهایی را به تو ببندند و بخواهند تا عادی زندگی کنی! میشود؟
خب، معلوم است که از دوریات نمیمیرم. اما قطعا زندگی هم نمیکنم.
خب که چی وقتی نمیشود چیزهای روزمره و عادی روزم را با آب و تاب برایت تعریف کنم!
دلتنگی کم و زیاد میشود، اما از بین نمیرود.
از خودم متعجبم چه زمانی انقدر صبور شدم؟ از کِی!
چگونه تحمل میکنم؟؟؟
فکر میکنم چه میکشند آنها که آخرین بار در پائیز عزیزانشان رفتند و دیگر بازنگشتند.
روزی دوبار غمگین میشوم. یکبار برای تو که رفتهایی و یکبار برای داغی که بر دل پدر، مادر، خواهر و برادرت و عزیزانت ماند...
غمهای کوچک من هیچاند در برابر آن خروارها زندگیهای نکردهای که در زیر خاک سرد خفتهاند.
آنان که میخواستند زندگی کنند، اما دست اهرمن امانشان نداد.
دیگر هیچ چیز عادی نخواهد شد...