ساعت ۵:۱۰ دقیقه صبح است که بیدار میشوم. دوش میگیرم و قهوهای خورده نخورده میزنم بیرون. آهنگی ورد زبانم شده است و مدام در سرم پلی میشود...
ما شرقی شادیم، فقط اگه بذارن...
سعی میکنم به سنگ فرش پیادهرو نگاه نکنم. نمیشود، نمیتوانم. هنوز لکه و ردهای خون را میتوانم ببینم. مدتهاست که پاک شدهاند، اما از ذهن من نه...
سرم را بالا میگیرم نگاهم به درختان میافتد. فکر میکنم کاش درختان زبان داشتند و حرف میزدند. حتما خیلی چیزها برای خیلی نفرات روشن میشد.
حیف که زبان ندارند. خوشبحال آنان که دروغ را نردبان کرده و بالا میروند.
به باشگاه میرسم. هنوز کسی نیامده. تمرین میکنم. با خانم میم کلی حرف میزنم و حرفهایش را میشنوم.
با سری پر از افکار مختلف به خانه برمیگردم. سرم را در بین دفتر و کتاب گم و گور میکنم.
استرس استاد بیاخلاق "اخلاق حرفهای" را میکشم. سرم درد میگیرد. ناهار درست میکنم ولی نمیخورم. سر شب کمی گریه میکنم. انیمیشن میبینم. برای ارائه کلاسی کمی تحقیق میکنم. حوصلهام نمیگیرد. باز انیمیشن میبینم. کمی غصه میخورم. شام میخورم. کتاب میخوانم. غرق در افکارم میشوم. خانم الف و خانم شین زنگ میزنند راجع به کلاسها حرف میزنند. آقای ح از عشق نافرجامش برایم میگوید. وقت نشد زبان بخوانم.
حالا روی مبل رو به پنجره دراز کشیدهام. قرص ماه کامل است.

خیره به ماه میشوم و سعی میکنم آرامشم را بازیابم. درست میشود. لااقل هنوز امیدوارم که درست بشود.
باز همان آهنگ سر صبح
اهل رقصیدنیم، اگه مامور نیارن...
پینوشت: به علت اتفاقات اخیر چالش تا اخر تابستان ادامه خواهد داشت. (چالش: من، زن، زندگی)