
وقتی هم میخوای از گوربا عکس بگیری هم از اینکه میاد سمتت میترسی... :)
از صبح مدام سر کلاس و سر درس بودم. شبی گفتم برم پیادهروی! نرم پیادهروی! دیدم یه نم ابرکی هم گرفته آسمونو دلم نیومد. ۷.۳۰ اماده شدم زدم بیرون...
راه رفتم و خرید کردم و خودمو خستهتر کردم و برگشتم خونه.
هوا عالی بود و باد خنکی میومد.

نزدیک ۱۰ بود که رسیدم خونه و برخلاف همیشه که تا ۹ دیگه شام خوردم، ۱۰.۳۰ تازه شروع کردم به آشپزی. عجیبه برام ولی خب اتفاق افتاد.
موقع آشپزی با آقای "ح" کلی حرف زدیم و خندیدیم. خوش گذشت...
زندگیم دستخوش تغییراتی شده و اگه همه چی خوب پیش رفت تا ماه دیگه میگم که چی شده.
خستگی روزانه و بیحوصله بودن شبانه م فکر میکنم از نوع نوشتنم معلوم باشه.