ویرگول
ورودثبت نام
سایه سرو
سایه سرو
سایه سرو
سایه سرو
خواندن ۱ دقیقه·۱۶ روز پیش

آغاز کن به خاتم، شق‌القمر همین است.

در واپسین لحظات دی ماه در شبی سرد در گوشه‌ای تکیه دادم و اندیشیدم به خزانی که گذشت، به بهاری که نبود...خاطرات را برای خود رو کردم و گذاشتم که اعمالم لب بگشایند‌ و و از نتایج جان کندن من در این ماه ها بگویند در چشم خود دیدم که بر چشم بر هم زدنی از دم خود دود شدم و باغ امیدم بر چله نشست و من بر خاک افتادم... و تن دادم به تیک تاک عقربه هایی که تکه تکه‌ام کردند و به علامت سوال بزرگی که در دهانم گیر کرده بود که روزهایم همین قدر بود؟ انگشت اشاره ای به دوردست ؟ برفی که سال ها بیاید و ننشیند ؟ میدانی گویی در من فریادهای درختی بود خسته از میوه‌های تکراری!
  اما ناگهان پس از لحظه‌ای دستان جنون در تمام تنم شروع به رقص کردند پس فقط به آنها گوش جان سپردم. جنون گفت: دیوانه تر از تو چه کسی هست؟ کجاست ؟ پلکی بزنی قافله را باخته‌ای... آتش بزن این لوح را سوختنی‌ست! برخیز و معجزه‌ای در دل این آتش کن، برخیز و لوح زندگانی بنویس، برخیز ستاره باران است شب... برخیز شب از رویای تو رنگین شده است ... برخیز و آغاز کن به خاتم که شق‌القمر همین است...!

تیک تاک
۹
۴
سایه سرو
سایه سرو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید