سایه سرو·۲ ماه پیشدارم سوالی ایخدا ...دارم سوالی ایخدا ...این روزها ناامیدتر از هر زمان دیگری هستم و آنقدر با خود فکر میکنم که دیگر گمان میکنم چیزی نمانده مغزم منفجر شود... مید…
سایه سرو·۲ ماه پیشصدای سخن عشقعزیز قلبم. با وجود اینکه این روزها بسیار کم برایت نوشتم ولی هزاران برابر آن به یادت بودم چرا که تو همچون خون در رگهای من هستی و من هرروز م…
سایه سرو·۲ ماه پیشمیخواهم صدا داشته باشم!آری بسیار خستهام. از این همیشه در سایه بودن خستهام. از اینکه فریادهایم همیشه بیصداست و به گوش هیچ یک نمیرسد خستهام. از اینکه آنقدر در…
سایه سرو·۲ ماه پیشآتش بدون دود نمیشود.وهم زیبای من، سلام.دیگر هر آنچه که در زندگی میبینم و میخوانم و میشنوم مرا یاد تو میاندازد گویی تمام جهان تو هستی، گویی روبهروی خودت آی…
سایه سرو·۳ ماه پیشدرخت تنهادیگر تمام نوشتههایم رنگ و بوی تو را دارد گویی تو تمام من شدی همچون خون در رگهای من، گویی جز تو هیچ نیست، گویی بیتو محملِ دردم به دوش نال…
سایه سرو·۳ ماه پیشروزهای روشن شیرازعزیز من عشق همچون خورشید تابان است و نمیشود جلوی پرتوهایش ایستادگی کرد... تو برایم همچون روزهای روشن شیراز، همچون چایی داغ در یک روز سرد ه…
سایه سرو·۳ ماه پیشدرخت توتعزیز قلبم، سلام.این روزها زیاد برایت مینویسم و در این نوشتهها از تو گله میکنم، اما نه! مگر میشود عاشق کسی بود و از او کینه به دل داشت؟ مگ…
سایه سرو·۳ ماه پیشپروانهای در مشتعزیز هم قصهام، سلام. امشب قصد داشتم برایت از امید بنویسم از فردای روشن، از آن روزی که ما سبز خواهیم شد، از روز وصال... اما انگار امیدم به…
سایه سرو·۳ ماه پیشزمین گرد نیست!مهربانم گوش کن که من تنها تو را در این روزهای سرد و تاریک دارم که برایت از دردهایم بگویم، از این سقوط ناگزیر، از روح پاره پارهام، از مرگ…
سایه سرو·۳ ماه پیشآغاز کن به خاتم، شقالقمر همین است.در واپسین لحظات دی ماه در شبی سرد در گوشهای تکیه دادم و اندیشیدم به خزانی که گذشت، به بهاری که نبود...خاطرات را برای خود رو کردم و گذاشتم…