ویرگول
ورودثبت نام
سایه سرو
سایه سرو
سایه سرو
سایه سرو
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

دارم سوالی ای‌خدا ...

دارم سوالی ای‌خدا ...
این روزها ناامیدتر از هر زمان دیگری هستم و آنقدر با خود فکر میکنم که دیگر گمان میکنم چیزی نمانده مغزم منفجر شود... میدانی زندگی‌ام به گونه‌ایست که گویی هرگز این اندوه پایان نمی‌پذیرد و این روزگار نخواهد گذشت و گلی در قلبم نخواهد رویید... آری من آخرین سلاح خویش که امید بود را هم از دست داده‌ام حال وقتی نشانه‌ای از آن من روزهایی که امید داشته‌ام را می‌بینم گویی با غریبه‌ای روبه‌رو هستم که هیچ از او نمیدانم و آنقدر از من دور است که اگر بخواهمم نمی‌توانم باور کنم که روزی چنان سرشار از شور و شبنم زندگی بوده‌ام. توگویی که من دیگر درست نخواهم شد و این غم را باید تا ابد حمل کنم تا ابد و همیشه! خدایا به راستی چه بر من شده !؟
میدانی دیگر حتی جملات نیز برایم معنایشان را برایم از دست داده‌اند از دست داده‌اند و تهی شده‌اند از هر آنچه که باید چرا که کلمات آنچه را در من و در ما اتفاق افتاده است، نمی‌تواند بیان کند... .
آری، آدم خسته می‌شود؛ آدم گاهی زیاد خسته می‌شود...

۸
۴
سایه سرو
سایه سرو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید