
این روزها همچون شمعی رو به بادم که هر وزش حتی کم میتواند شعله وجودم را خاموش کند ولی هنوز دارم در مقابل همه آنها مقاومت میکنم تا زنده بمانم و باز هم پشت پنجره چشم به راهت بنشینم...
امروز پس از مدتها به عکسهایت نگاه کردم و همزمان موسیقی از ستار داشت در پس زمینه پخش میشد و هر چه بیشتر گوش جان میدادم انگار که بیشتر ما را توصیف میکند.
«سکوت تو به فاجعه است برای هم صدای تو ...»
«چرا تو که خود منی سکوتتو نمیشکنی ؟»
«یه دنیا حرف گفتنیست ولی لب تو بیصداست...»
با خود گفتم که تو هم با من نبودی مثل من با من و حتی مثل تن با من...
میدانی حقیقتا خستهام دیگر اینگونه گذراندن برایم حکم دوزخی را دارد که دیگر تحملش برایم بسیار طاقت فرسا شده است گویی دیوارها همه خراب شدهاند ولی من هنوز اسیر هستم، اسیر تو ... شاید دیگر وقت آن رسیده که تو را به دست باد بسپارم گویی من و تو قرار نیست با هم از ستاره تا اقاقی ها هم قصه باشیم حالا دیگه وقت رفتنه، رفتن به سوی سرنوشت خود. میدانی آخِر در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست. پایان عشق ما پایان دنیا نیست...
و حال من:
مثل کوهی روبهروی موج رخوت سربلند
مثل صحرای صبور و بیکران زیر سقف نیلی این آسمان ترانه رهایی میخوانم از تو و از خیالت...
