آری بسیار خستهام. از این همیشه در سایه بودن خستهام. از اینکه فریادهایم همیشه بیصداست و به گوش هیچ یک نمیرسد خستهام. از اینکه آنقدر در ذهنم سخن گفتهام که دیگر کلامی برای گفتوگوهای حقیقی ندارم خستهام. از این زندان ذهن که درش گیر افتادهاند و گویی هیچ راه فراری ندارد خستهام. آری من از این خودسانسوری مدام خود خستهام. من از ترس همیشگی به چالش کشیده شدن سخنهایم که همیشه مرا به سمت سکوت مفرط میکشاند خسته ام. دیگر تاب تحمل این حجم از انفعال را ندارم. دیگر نمیخواهم اینگونه سپری کنم. میخواهم حرف بزنم و از تمام آن چیزهایی بگویم که سالیان سال در ذهن پروراندهام ولی گویی آن زمان که باید لب به سخن بگشایم تهی میشم از هر گونه فکر، نظر، کلمات و... گویی هیچ چیز برای گفتن نیست و من با مردهای هیچ تفاوت ندارم ! گویی کسی دستانش رو روی دهانم میگذارد و اجازه نمیدهد حرف بزنم. این گذر کردن مدام از هر آنچه که میخوانم و میشنوم دارد ذره ذره مرا میخورد و من را دارد روبه نیستی میبرد... . اما نه! من این را نمیخواهم من این زنده بودن که با مرگ تفاوتی ندارد را نمیخواهم من میخواهم حضور داشته باشم، صحبت کنم، از زیباییها و زشتیهای بگویم، از ترسهایم، غم و شادیهایم و... .
آری، من میخواهم صدا داشته باشم.
