ویرگول
ورودثبت نام
سایه سرو
سایه سرو
سایه سرو
سایه سرو
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

نجات دهنده در گور خفته!

روزهای زیادیست در زندگی‌ام که آرزو کرده‌ام که کاش هیچگاه به دنیا نمی آمدم... گویی رنج زیستن برایم خارج از تحمل است... گویی تنها برایم تیرگی در قاب یاس مانده... . میدانی از آن روزی میترسم که چشمانم را باز کنم و ببینم که دیگر توان نگهداشتن تکه‌تکه خود را ندارم و همین من شکسته که خود را با دستانی خونی محکم بغل کرده‌ام تا خورده تکه‌هایم از هم نباشد به خاکستری بدل شده باشد...


اما حال که در اتاق نشسته‌ام و برف از آسمان غمناک زمستان می‌بارد زنی هستم با قلبی مملو از یاس اما آرام و صبور همچون درختی که در آتش می‌سوزد و توان گریختن ندارد... من حال زنی هستم از تبار پاییز،  هجوم لاغر سبزی میان حجمی زرد... زنی‌ هستم همچون عصر جمعه‌ای در یک شهر خالی ... من زنی هستم که ارواح بر تن سرد و آهنین من تبر میزنند...


دیگر هرگز خود را نمی‌شناسم. کجاست آن منی که صدای گنجشکان را سرود زندگانی می‌دانست ؟ کجاست آن منی که بوی خاک باران خورده را نفس می‌کشد؟ کجاست آن منی که وقتی گلی را می‌بویید اکسیر زندگی درون رگ هایش شروع به رقص می‌کرد؟‌ کجاست آن منی که می‌گفت زندگی فرصت سبز بهاری بودنه؟ کجاست کجاست کجاست ...


اما دیگر تمام شد پیش از آنکه گمان می‌کردم اتفاق افتاد و نجات دهنده دیگر در آینه نیست و در گور خفته است حال باید برای مرگ خود در روزنامه تسلیت بفرستم!






نجات دهندهزندگیامیدآینده
۶
۲
سایه سرو
سایه سرو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید