
ساعت سه و هفده دقیقه صبح، تمام مردم سرامولپر از خواب بیدار شدند.
نه صدایی آمده بود.
نه زنگی به صدا درآمده بود.
نه زلزلهای رخ داده بود.
اما پنجاه هزار نفر در یک لحظه چشم باز کردند.
بعدها کسی نتوانست توضیح دهد چه اتفاقی افتاده بود.
بعضیها گفتند کابوس دیدهاند.
بعضیها قسم خوردند لحظهای پیش از بیدار شدن، صدای گریه کودکی را شنیدهاند.
عدهای نیز گفتند انگار کسی نامشان را در گوششان زمزمه کرده بود.
اما هیچکس مطمئن نبود.
تنها چیزی که همه دربارهاش توافق داشتند، جملهای بود که روی دیوار خانهها ظاهر شده بود.
با رنگی سیاه.
با خطی یکسان.
انگار یک نفر آن را روی تمام دیوارهای شهر نوشته باشد.
اما این غیرممکن بود.
سرامولپر شهری بزرگ بود.
و جمله فقط پنج کلمه داشت:
«شما فراموش کردهاید چه کسی را کشتهاید.»
مرداک وقتی جمله را دید، خندید.
خندهای کوتاه.
بیروح.
بعد سیگارش را روشن کرد و از پنجره آپارتمان به خیابان نگاه کرد.
او کارمند اداره بایگانی بود.
سی و هفت ساله.
مجرد.
بیدوست.
بیخاطره.
زندگیاش آنقدر معمولی بود که گاهی احساس میکرد اصلاً وجود ندارد.
خیابان پایین پر از آدمهایی بود که با وحشت به دیوارها نگاه میکردند.
پیرزنی گریه میکرد.
مردی سعی داشت نوشته را پاک کند.
اما هر بار که رنگ را میشست، جمله دوباره ظاهر میشد.
انگار روی خود دیوار نوشته نشده بود.
انگار درون سنگ زندگی میکرد.
مرداک پک عمیقی به سیگار زد.
سپس برای اولین بار در ده سال گذشته احساس کرد چیزی در معدهاش تکان خورد.
ترس.
تا ظهر تمام شهر فلج شد.
پلیسها خیابانها را بستند.
شهردار جلسه اضطراری تشکیل داد.
خبرنگاران از شهرهای اطراف رسیدند.
اما مسئلهای وجود داشت.
هیچ قربانیای پیدا نشد.
هیچ فرد گمشدهای گزارش نشد.
تمام مردم سرامولپر زنده بودند.
حتی پیرمرد صد و دو ساله آسایشگاه.
حتی نوزادی که همان شب متولد شده بود.
همه زنده بودند.
پس چه کسی کشته شده بود؟
سه روز بعد، اولین اتفاق عجیب رخ داد.
معلم ادبیات دبیرستان مرکزی، هنگام تدریس ناگهان سکوت کرد.
دانشآموزان منتظر ماندند.
او به تخته خیره شد.
پنج دقیقه.
ده دقیقه.
سپس شروع به گریه کرد.
گریهای وحشیانه.
مثل انسانی که تازه از جنگ برگشته باشد.
وقتی از او پرسیدند چه شده است، فقط یک جمله گفت:
«من اسمش را به یاد آوردم.»
اما هرگز نگفت اسم چه کسی را.
ساعت هفت همان شب خودش را از برج ساعت شهر پایین انداخت.
فردای آن روز، جمله جدیدی روی دیوارها ظاهر شد.
درست زیر جمله قبلی.
«اولین نفر به یاد آورد.»
حالا ترس واقعی آغاز شده بود.
مرداک داوطلب شد پروندههای قدیمی شهر را بررسی کند.
در ظاهر به خاطر کمک به تحقیقات.
اما دلیل واقعی چیز دیگری بود.
او از کودکی احساس عجیبی داشت.
احساس میکرد بخشی از گذشتهاش وجود ندارد.
مثل کتابی که چند صفحه وسط آن کنده شده باشد.
گاهی شبها خواب راهرویی طولانی را میدید.
راهرویی تاریک.
با صدها در.
اما هیچوقت نمیتوانست یکی از درها را باز کند.
زیرزمین اداره بایگانی در اعماق شهر قرار داشت.
جایی که حتی بسیاری از کارمندان از وجودش خبر نداشتند.
هوای آنجا بوی کاغذ مرطوب و فلز زنگزده میداد.
مرداک هفتهها میان پروندهها جستجو کرد.
تولدها.
مرگها.
مالیاتها.
مجوزها.
همه چیز مرتب بود.
بیش از حد مرتب.
و همین او را آزار میداد.
هیچ شهری نمیتواند اینقدر کامل باشد.
هیچ حافظهای اینقدر تمیز نیست.
روز بیست و سوم، چیزی پیدا کرد.
یک شکاف.
نه در دیوار.
در تاریخ.
او متوجه شد در تمام اسناد شهر، بازهای هشتساله وجود ندارد.
انگار کسی آن را بریده باشد.
هشت سال کامل.
بدون یک برگ کاغذ.
بدون یک نام.
بدون یک عکس.
هیچ.
در حالی که پیش از آن و پس از آن، همه چیز ثبت شده بود.
این غیرممکن بود.
مگر اینکه...
کسی عمداً آن هشت سال را حذف کرده باشد.
آن شب مرداک خواب دید.
خودش را در میدانی عظیم دید.
هزاران نفر اطرافش ایستاده بودند.
همه لباس سیاه پوشیده بودند.
همه سرهایشان را پایین انداخته بودند.
در مرکز میدان چیزی قرار داشت.
جسمی عظیم.
اما هر بار که مرداک سعی میکرد به آن نگاه کند، چشمهایش تار میشد.
انگار ذهنش اجازه دیدن آن را نمیداد.
بعد صدایی آمد.
صدایی از میان جمعیت.
صدایی که همزمان متعلق به هزاران نفر بود.
«ما مجبور بودیم.»
و ناگهان مرداک از خواب پرید.
قلبش مثل چکش میکوبید.
اما چیزی بیشتر از خواب او را ترسانده بود.
وقتی به آینه نگاه کرد، متوجه شد روی بخار شیشه جملهای نوشته شده است.
با انگشت.
از داخل اتاق.
نه بیرون.
فقط دو کلمه.
«تو هم.»
صبح روز بعد دومین نفر مرد.
قاضی بازنشسته شهر.
او پیش از مرگش دفترچهای از خود به جا گذاشت.
تمام صفحات دفتر سفید بودند.
جز صفحه آخر.
روی آن نوشته شده بود:
«ما او را نکشتیم.
ما فقط پذیرفتیم که فراموشش کنیم.
و این بدتر بود.»
همان شب برق شهر قطع شد.
برای نخستین بار در پنجاه سال گذشته.
سرامولپر در تاریکی فرو رفت.
و مردم چیزی را دیدند که قبلاً هرگز ندیده بودند.
در آسمان، درست بالای شهر، سایهای عظیم شناور بود.
شکلی نامشخص.
مانند لکهای سیاه روی واقعیت.
هیچکس نتوانست توضیح دهد چیست.
اما تمام کسانی که آن را دیدند، یک حس مشترک داشتند:
آن چیز، از آنها متنفر بود.
فردا صبح جمله سوم روی دیوارها ظاهر شد.
«او هنوز اینجاست.»
و آن لحظه بود که مرداک فهمید معما درباره یک قتل نیست.
درباره یک جسد نیست.
درباره یک انسان هم شاید نباشد.
بلکه درباره چیزی است که تمام شهر، سالها پیش، تصمیم گرفته بود آن را از حافظه جهان حذف کند.
چیزی که اکنون بازگشته بود.
و میخواست به یاد آورده شود