من همیشه عادت دارم که فرار کنم ...از همه چیز
این تنها فکریه که وقتی توی قطار جلو پنجره خوابم برده بود به ذهنم رسید چشمام رو باز کردم و به رد شدن سریع درختا نگاه میکردم یک مرد پیر هم دقیقا رو به روم خوابیده بود قیافه پولداری داشت و کیفش دقیقا کنارش بود یک کیف چرمی شیک
وقتی همسر پیرش بهم شیرینی تعارف کرد لبخند زدم و با تشکر یکی برداشتم .
گوشیم توی جیبم لرزید و من با یک پیام منزجر کننده روبه رو شدم (تو واقعا با داداشت فرار کردی ؟! لعنت بهت هرگز نباید تو و اون رو به سرپرستی قبول میکردم دیگه هرگز پیدات نشه )
خنده کوتاهی کردم ..معلومه که برنمیگردم داداش کوچیکم با اشتیاق درحالی که شیرینی که اون خانوم سالمند بهش داد رو میجوید گفت "چری! چرا نمیرسیم ؟ خسته شدم ! " به سختی لبخندم رو حفظ کردم "کای ما فقط یک ساعته که راه افتادیم هنوز دو ساعت دیگه مونده " اون اخم کرد ولی دیگه هیچی نگفت ..لعنتی واقعا تصمیم خوبی گرفتم که با خودم اوردمش ؟ اون میتونست یک خانواده خوب داشته باشه اما..من قول دادم ترکش نکنم
گوشیم رو برداشتم و داخلش ریچ فال رو سرچ کردم جایی که قراره از این به بعد توش زندگی کنم همراه با برادر خلوچلم
یک منطقه کوچیک که همه توش همدیگرو میشناسن و شبیه یک شهرک میمونه و دور تا دورش حالت کوهستان و جنگله
من تمام عمرم توی شلوغ ترین شهر لس انجلس زندگی میکردم همیشه شلوغ و پر دود
اما اینجایی که دارم میرم همه چیز متفاوته ...میخوام زندگی جدیدی رو شروع کنم بدونه اینکه دردسری پیش بیاد با برادرم زندگی عادی و خوبی رو داشته باشم
وقتی به اونجا رسیدیم هوا تاریک شده بود
هوا تقریبا حالت شرجی و کوهستانی داشت ..دقیق نمیتونم تشخیص بدم کدوم
یک خونه کوچیک رو از قبل به صورت انلاین اجاره کردم و لعنتی از روی تابلو ها هیچی قابل تشخیص نیست روی تمام تابلو ها تمام دیوار ها نقاشی خیابونی شده یا پر شده از استیکر
دست کای رو گرفتم و میخواستم از اولین نفری که رد میشه بپرسم که یهویی صدای خنده و دویدن اومد وقتی به طرف صدا برگشتم به یک نفر برخورد کردم و اون ادم فقط با خنده گفت "عوضی چطور ازم جلو زدی !"
و بعد چندین نفر دیگه هم همراهش دویدن و یهویی بازویی محکم منو گرفت وقتی به صاحب دست نگاه کردم یک مرد چاق عرق کرده با یونیفرم پلیسی بود
اون عوضی منو برادرم رو به ایستگاه پلیس برد نور ایستگاه زرد ازار دهنده ای بود و یک مگس احمق خودش رو همش میزد به چراق و صدای رو اعصابی میداد
و چندتای دیگه دور یک دونات روی میز افتاده میچرخیدن
"چند بار تکرار کنم ؟! من و برادرم تازه اومدیم اینجا و نمیدونیم اونا کی بودن ! "
اون مردک خندید و باعث شد جرم های روی دندونش دیده بشه ...چندش اور
بعد اینکه خندش تموم شد گفت "پس تو تازه اومدی ها ؟ اخه کی به این شهر دور افتاده نگاه میندازه ؟"
اخم کردم و به چمدونم اشاره کردم و اون خنده احمقانش محو شد و گذاشت بریم
حداقلش اینه که تونستم ادرس جایی که میخواستم رو میدا کنم
شد جرم های دندوناش دیده بشه