ویرگول
ورودثبت نام
yassix6
yassix6اینجا از فیلم و بازی گرفته تا هرچیزی که بشه باعث سرگرمی شد توی دنیای امروزی امیدوارم بتونم ۱ الی ۲ درصدی حالتون خوب کنم توی هر موقعیت اجباری قرار داریم
yassix6
yassix6
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

چگونه یک شکست epically در دارک سولز، مرا قوی‌تر از هر 'پیروزی' دیگری کرد"


هر بازی ویدیویی که یکم روی ساز و کار دفاع ، جاخالی و تایم درست حمله کردن کار کرده باشه

توش چندبار شکست می‌خوریم و خسته میشیم و اعصاب مون نمی‌کشه ، و چندبار حتی روز ها طول بکشه انجام میدیم بعد فیلم ، بعد دستشویی ، بعد غذا و هر موقعیتی داشته باشیم ، برمیگردیم و هربار یه پیشرفت و یه حرکت یاد میگیریم و وقتی های خیلی جونش کمه میمیریم هیجان زده میشیم بعدش همون موقع میمیریم وای می‌زنیم تو سر خودمون و اون لحظه خنده ندارم ترین از طرف کسی که میبینه و از نگاه ما سمی ترین پخش هستش و وقتی می‌بریم انرژی هامون جمع میشه و یادمون میره و به قول گفتنی خسته چی از جونمون درمیاد.

این یکی از خفن ترین و مهم ترین اموزش ها و یادگیری که ما میتونیم از بازی ها بدست بیاریم و این حرکت توی تمام زندگی ادم های محبوب و معروف زندگی ادم های موفق و پولدار زندگی اتفاق میوفته و انجام میده.

ساعت ۳:۲۷ بامداد. دستانم از عرق خیس شده. قلبم چنان می‌کوبد که فکر می‌کردم همسایه‌ها صدایش را می‌شنوند. روی صفحه تلویزیون: "YOU DIED". برای چهلمین بار. نه، دقیق‌تر: برای چهل و سومین بار. و دشمن؟ یک غول لخت با چکش سنگی که نامش "آزور، نگهبان پوسیده" بود. شاید متناقض باشد، اما من در آستانه یکی از بزرگترین پیروزی‌های زندگیم بودم - فقط نمی‌دانستم.

سفر من با دارک سولز مانند عاشق شدن به کسی است که از تو متنفر است. روز اول خرید بازی: هیجان‌زده. روز دوم: سردرگم. روز سوم: خشم خالص. اما داستان واقعی از شب چهارم شروع شد...

آموزش" اول: در منطقه شروع، یک هیولای غول‌پیکر وجود داشت. بازی به من نگفت با او بجنگم. اما من قهرمان بودم، نه؟ حمله کردم. در دو ضربه مردم. دفعه بعد فرار کردم. و این اولین درس بود: گاهی شجاعت، فرار است.

سقوط epically: سه روز بعد، به "Blighttown" رسیدم. جهنمی از نردبان‌های متزلزل، سم‌ها و دشمنانی که از سقف آویزان بودند. ۲۰۰۰۰ "سول" (ارز بازی) جمع کرده بودم - ساعت‌ها تلاش. سپس لغزیدم و به درون مرداب سمی افتادم. در حال مرگ بودم. به سمت نردبان دویدم. بالا رفتم. تقریباً در امان بودم که... یک هیولای پرنده من را از نردبان کوبید. به مرداب برگشتم. مردم. تمام سول‌ها از دست رفتند.

لحظه تصمیم: کنترلر را روی مبل کوبیدم. نفس‌نفس می‌زدم. تقریباً دیسک را شکستم. اما سپس چیزی عجیب اتفاق افتاد: خندیدم. بلند و از ته دل. چون فهمیدم که این فقط یک بازی نیست - این آینه زندگی است. در زندگی هم گاهی تمام "سول"‌هایت را از دست می‌دهی. انتخاب تو چیست؟ تسلیم شدن یا برگشتن؟

بازگشت قهرمانانه: فردا شب برگشتم. اما دیگر همان بازیکن نبودم. عجله نمی‌کردم. هر گوشه را بررسی می‌کردم. از مرگ‌هایم درس می‌گرفتم. و وقتی بالاخره "آزور" را شکست دادم - پس از ۵۱ بار مردن - فریادی که کشیدم باعث شد سگ همسایه شروع به پارس کردن کند. اما این فقط در مورد شکست دادن یک باس نبود. این درباره شکست دادن ناامیدی بود.

درس بزرگتر: امروز که در زندگی واقعی با چالشی غیرممکن روبرو می‌شوم، گاهی به یاد Blighttown می‌افتم. به یاد آن ۲۰۰۰۰ سول از دست رفته. و می‌دانم که حتی اگر همه چیز را از دست بدهم، می‌توانم دوباره شروع کنم. قوی‌تر. عاقل‌تر. و با داستانی برای تعریف کردن

دارک سولز به من آموخت که جذاب‌ترین داستان‌ها درباره پیروزی‌های آسان نیستند. درباره برخاستن پس از سقوط هستند. در دنیایی که همه فقط از موفقیت‌هایشان پست می‌گذارند، دارک سولز یادآوری می‌کند که شکست‌ها هستند که شخصیت می‌سازند

دارک سولزبازی داستانیگیمگیمینگماجراجویی
۲
۰
yassix6
yassix6
اینجا از فیلم و بازی گرفته تا هرچیزی که بشه باعث سرگرمی شد توی دنیای امروزی امیدوارم بتونم ۱ الی ۲ درصدی حالتون خوب کنم توی هر موقعیت اجباری قرار داریم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید