معلم ادبیات جدید دانشگاه ولتون با قدم هایی بلند،سری رو به بالا و تبسمی روی لب وارد کلاس می شود،و از دانش آموزی که در ردیف میانی نشسته است درخواست می کند تا شروع به خواندن یکی از صفخات کتاب ادبیات مدرسه بکند.
پسرک جوان شروع به روخوانی می کند:«اگر برآورد ارزش شعر در محور مختصات بر روی محور عمودی رسم شود و دامنه نفوذ آن بر روی محور عمودی،سطح زیر نمودار،میزان ارزش شعر را مشخص می کند.»معلم از دانش آموز تشکر می کند و پس از لحظه ای سکوت ناگهان فریاد می زند:«مضخرفه...مضخرف!ما اینجا درباره لوله کشی ساختمان صحبت نمی کنیم،ما درباره شعر صحبت می کنیم،ما درباره "شعر" صحبت می کنیم».سپس از دانش آموزانش می خواهد که آن صفحه کذایی را پاره کنند و به معنای واقعی کلمه،تک تک کلماتش را از بین ببرند.
دانش آموزان مات و مبهوت به هم نگاه می کنند.در نظام فکری آنها،پاره کردن صفحه از کتاب کمی از ارتکاب گناهی بزرک مدارد.تک تک صفحات کتاب ادبیات برای آنها به منزله آینده شان است؛همانطور که همه صفحات جبر وعلوم مثلثات برایشان همین حکم را دارد.اما آیا هنر ادبیات،لایق چنین مرزبندی خفقان آوری است؟

این بحث حتی در بین دانش آموزانی که وابستگی زیادی به درس ادبیات ندارند،همیشه مطرح است.همه متفق القول اند که حیف است با شعر حافظ همانند مغز گوسفند در آزمایشگاه رفتار شود.ما یاد می گیریم که اشعار را به ریزترین عناصر سازنده شان تجزیه کنیم.غافل از اینکه وقتی هوشنگ ابتهاج با صدای لرزان خویش ارغوان را می خواند،هیچ یکی از آن "فن های تشریح شعر"به کارمان نمی آید.این شعر است که به عمیق ترین لایه های روح ما نفوذ می کند و شروع به نوازش قلبمان می کند.با اینحال نه تنها ما،بلکه تعداد کثیری از دانش آموزان،همچنان شعر را می شکافند آن را روی محور مختصات قرار می دهند.
اما معلم،مانند نجات دهنده ای از آسمان در مقابل چشمان آنها نمود پیدا می کند.او،انگار که مانند یک مربی فوتبال در گوشه زمین ایستاده باشد،آنها را تشویق به پاره کردن آن صفحه نفرین شده می کند.کم کم کلاس کوچک آنها پر از هیاهویی شبیه به استادیوم های بزرگ می شود.دانش آموزان گویی تلافی تمام سخت گیری های طاقت فرسایی که بر آنها تحمیل شده است را با خنده های بلندی که ناشی از مضحک بودن دیوانگی شان است،روی برگه ها خالی می کنند.
سپس معلم مانند اینکه بخواهد رازی مگو را افشا کند،بچه ها را در کنار خود جمع می کند:«ما کتاب و شعر را فقط به خاطر اینکه زیباست نمی خونیم.ما کتاب و شعر می خونیم به دلیل اینکه ما عضوی از نسل بشر هستیم و نسل بشر سرشار از شور و اشتیاقه.پزشکی،حقوق،بازرگانی،مهندسی،همه و همه مشاغلی شرافتمندانه و ضروری برای تداوم حیات است.اما شعر،زیبایی،افسانه،عشق این ها دلایلی هستند که ما زنده ایم!»
برق چشمان معلم زمانی که این جملات را با شوقی وصف نشدنی به زبان آورد و ساختار ذهنی بچه های کلاس را با ظرافت تمام شکست،هر فردی را به یاد اولین حسی می اندازد که هنگام خواندن شعر یا متنی زیبا پیدا کرده است که:"ای ادبیات،آیا من زمانی به خاطر تو زنده ترین بودم؟»
فیلم انجمن شاعران مرده،فیلمی است در ستایش جوهره اصلی ادبیات.در ستایش معلمانی که ناخدای اصلی زندگی دانش آموزانی هستند که جرئت دنبال کردن رویاهای خود را پیدا کرده اند.این فیلم سخنان آشنا و مگوی زیادی دارد.از آن گنجینه هایی که شاید به دلیل تعلقش به قرن بیستم،کیفیت تصویر نه چندان بالا و صدای خش دارش،افراد زیادی در برابر دیدنش مقاومت کنند.اینجاست که معرفی فیلم لذت بخش می شود.مطمئنا این فیلم،ارزش صرف کردن 128 از جمعه تابستانی تان را دارد!