چند روزی شده بود که چیزی نخورده بود شکمش درد میکرد احساسی گشنگی به او فشار آورده بود و همش سراب میدید خیلی وقت بود از خانه بیرون نیامده بود کسی از او خبری نگرفته بود
قبلاً ها پستچی برایش نامه می آورد ولی خیلی وقت بود که نیامده و سری از او نزده بود
جلوی آینه می رفت این چند روز فقط روبه رویه آینه میایستاد و با خود حرف میزد شبیه به آدم های مست
میخندید. و قهقهه میزد
همسایه ها او را دیوانه میخواند خیلی ها میگفتند ...او عقلش را از دست داده ، خیلی ها هم میگفتند اورا جن گرفته. البته این ها همه شایعاتی بود
که پیرزن هایی که دم در خانه هایشان مینشستند
بلغور میکردند.علت بیخوابی او اهمیت بسیار بود
به هر چیزی زیاد اهمیت میداد و شب ها به ناچیزترین اتفاق ها خود را سرزنش میکرد.
بلند شد در و پنجره ها بست و پرده را کشید طوری که نوری در خانه نبود بعد از دومین بهم ریختگی روانی اوضاع خوبی نداشت ....او خیلی عجیب بود بیش از حد فکر میکرد. و این آزارش میداد
در گوشه از خانه شسته بود به خاطراتش فکر میکرد
خاطرات دبیرستان. دبستان ، راهنمایی ، دانشگاه به یاد میآورم زمانی که سال اول دانشگاه بودم موقعی درسی برای توضیح و کنفرانس برداشتم
در حالی تمام شب روبه رویه آینه تمرین میکردم و فکر میکردم شاید آینده ام در این کنفرانس عوض شود
اما افسوس که من ساده لوح تر این حرف ها بودم
فردا کنفرانس فرا رسید مثل بچه های کلاس اولی که برای نوشتن و مدرسه رفتن ذوق دارند مقاله ها برداشتم و سوار اتوبوس شدم در حالی که داشتم مقاله ها را برای بار هزارم میخواندم . کسی در اتوبوس درحال داد زدن بود فکر کردم از این آدم هاست که با تلفن حرف میزنند ولی وقتی رویم را برگرداندم دیدم دارد التماس میکند که جوراب هایش را بخرند صدایش کردم آن موقع آنقدر ساکت نبودم ولی زندگی مرا ساکت کرده بود. صدایش کردم گفتم از تو میخرم خوشحال شد برقی در چشم هایش میدرخشید
برگه ها روی صندلی گذاشتم دستم را توی جیبم کردم
حالت چهره آشنا بود انگار او را میشناختم
پول را در آوردم شمردم به او دادم با صدایی آشنا گفت
ممنون
رویم برگرداندم اتوبوس ایستاد .نگاهی به صندلی کردم اما برگه ها نبود عرق کردم چشم هایم را باز تر کردم حتما انداخته بودم و نفهمیده بودم ولی هر چه گشتم نبود
از اتوبوس پایین آمدم قلبم درد میکرد و سرم نبض داشت روی نیمکت نشستم

تلو تلو خوران به سمت خانه رفتم از خدا شکایت میکردم قرار بود با دوستم این پروژه را تمام کنم و به نمره جایگاه آن نیاز
داشتم ......
دوستم به من زنگ نزده بود . در حالی خودم را آدمی دسته پاچلفتی خطاب می کردم به او زنگ زدم جواب نداد از شدت خجالت که چه بگویم به دانشگاه نرفتم
زنگی به استاد زدم
ولی او هم جواب نداد
دیگر فهمیدم که توطئه در کارست فردا آماده شدم شب به این فکر میکردم که چقدر آن جوراب فروش لهجه نوع رفتار گویش شبیه به دوستم من است
به دوستم فکر میکردم من به او اطمینان داشتم من برای او دلقکی بودم که هیچ وقت گریه نکرد بود و او برایم مثل یک خانواده بود
فردا بیدار شدم چای دم کردم آن را سریع خوردم لباس ها پوشیدم حس خوبی نداشتم
با همان لبخنده همیشگی سوار بر اتوبوس شدم ولی آن جوراب فروش نبود گفتم حتما خدا روزی اش را جای دیگری داده است
وارده دانشگاه شدم و با همه احوال پرسی کردم خندیم جوک گفتم خلاصه به استادم گفتم پروژه. را گم کرده ام اما او با حالتی متعجب گفت رفیقت آمد پروژه رو خوند خیلی پروژه خوبی بود امروز گفتم بره دنبال کارش ... چیز های اداری
از جام خشکم زد عرق سردی ازم ریخت چند لحظه ماتم برد اون اعتماد. چندین ساله من رو شکست قلبم درد میکرد و هنوز هم همینطور است اینکه من انتظار این کار را از او نداشتم ....
به راه افتادم دیگه ندیدمش قید دانشگاه رو زدم گوشه گیری شدم
همسایه ها روانی بی مصرف صدام کردند والدینم من رو با دیگران مقایسه میکردند دلم میخواست...
فکر های خوبی به ذهن نمیکشید. من اون پروژه رو طراحی کرده بودم و من زحمت کشیده بودم
من همیشه اون رو خوشحال کردم در حالی خودم از درون مرده بودم
همیشه بی عدالتی با من بود از همون روز اول تا الان بین خانواده تبعیض بود بین دانش آموز تبعیض بود
تنها چیزی که با عدالت بین همه پخش شده بود
عدالتی زندگی بود