گمنام·۲ روز پیشخنده های یک دلقک ..چند روزی شده بود که چیزی نخورده بود شکمش درد میکرد احساسی گشنگی به او فشار آورده بود و همش سراب میدید خیلی وقت بود از خانه بیرون نیامده بود…
گمنام·۳ روز پیشگمراهیدر اتاق اش نشسته بود به گوشه خیره شده بود داشت به حرف های او فکر میکرد با خود چنین فکر میکرد او درست گفت ..، حق با او بود نباید حرف هایش ر…