گمنام·۲ ماه پیشدرد ...از او نپرسید چه شده چون توان حرف زدن را ندارد، گلویش میسوزد.بر اثر سرماست شاید پس از نور و گرما، انتظار آن سردی را نداشت آفتابش دیگر نمیت…
گمنام·۲ ماه پیش... افسوسآن اسکناس های سبز رنگ، برق میزدند. بوی دستگاه چاپ میدادند ارزش آنها بالا بود. دیگران آروزی داشتن آنها داشتند ولیافسوس که او علاقه به اسکنا…
گمنام·۲ ماه پیششاید ...در تاریکی نوری میآمد انگار که قطاری از تونل تاریک رد میشود تبسمی رو لب هایش بود همیشه همین گونه بود بلند شد چند قدم برداشت ناگهان ایستادا…
گمنام·۲ ماه پیشقضاوت.........شاید آمدی که معنی این کلمه را بخوانی یا آمدهای که داستانی را بخوانیتو همیشه برای خواندن به اینجا میآیییا فقط هر موقع نامید میشوییا نا…
گمنام·۲ ماه پیشافکارمچیزی ندارم بگویمچیزی نیست که به او اشاره کنم . همیشه همینطور بوده من آرزو های زیادی داشتم که اکنون همه آنها به خاطرات ام پیوسته حتی بسیاری…
گمنام·۲ ماه پیشزمانی...سعی میکردم احساسی در او ایجاد کنم ......من...من بلد نبودم چطور، چه شکل، چه گونه این کار را انجام دهیم میدانی ...من او را این گونه توصیف کرد…
گمنام·۲ ماه پیشخنده های یک دلقک ..چند روزی شده بود که چیزی نخورده بود شکمش درد میکرد احساسی گشنگی به او فشار آورده بود و همش سراب میدید خیلی وقت بود از خانه بیرون نیامده بود…
گمنام·۲ ماه پیشگمراهیدر اتاق اش نشسته بود به گوشه خیره شده بود داشت به حرف های او فکر میکرد با خود چنین فکر میکرد او درست گفت ..، حق با او بود نباید حرف هایش ر…