سعی میکردم احساسی در او ایجاد کنم ......
من...من بلد نبودم چطور، چه شکل، چه گونه این کار را انجام دهم میدانی ...من او را این گونه توصیف کرده ام ،همه وقتی کسی رادوست دارن آن رازیبا توصیف میکنند ولی
او مانند یک اثر هنری بود قرار نبود محبوب هر کسی باشد قرار نبود سلیقه هر کسی باشد او مانند یک نقاشی به تو حس میداد
ولی از نظر من نقص در او بود
و این نقص این بود که او همه را مجذوب خود میکرد
در حالی که من از کانون توجه میپرهیزدم
او بر عکس من با جامعه زندگی میکرد او در واقع زندگی میکرد
ولی من تحمل میکردم
این طور بود که من در زندگی او نبودم
و او من را بیشتر به عنوان شخصیت فرعی داستانش میدانست
تقصیر از که بود ....
از من یا از او
با خودم عهد بسته بودم احساسی در این دنیا نشان ندهم زیرا وقتی این کار را میکردم دیگران آن ذوق شور را در من میشکستند
آنها مسخره ام میکردند به نوع لباس ، راه رفتن ، حرف زدن ، خنیدن
من هیچ گاه هیچ چیز نگفتم.
وقتی حرف نمی زدم من را افسرده یا این واژه های امروزی خطاب میکردند
واین آزارم میداد .زیاد معطل تان نمی کنم
کسی در ابتدای متن من بود. کسی بود
که در این دور زندگی نمیکرد ....
در این شهر نبود ......
در این سرزمین نبود .....و بیشترین چیزی که مرا آزار میدهد او خیلی وقت بود که مرده بود ...
من هیچ وقت نتوانستم او را ببینم چون او در زمانی دیگر میزیست و من در زمان دیگر
شاید بتوانم او در دنیا ی دیگر ببینم.