
صبح که چشمم باز میشه به سختی خودمو از رو تخت میندازم رو مبل ، چشمم به اخبار...منتظر خبر خوب.... باز هم با ابروهای تو هم رفته و عبوس و خشم زیاد روزم شروع میشه.....
دلم میخواد از این روتین پر از خشم و غم خارج شم
دلم شادی میخواد...
شادی از ته دل ...
دلم میخواد دست کسایی که حتی تاحالا ندیدمشونو بگیرم و وسط خیابون برقصم
دلم حال خوب میخواد ... نه فقط برای خودم..برای همه...
گاهی فکر میکنم که قلبم دیگه کشش این همه درد و رنج رو نداره اما باز هم در کمال ناباوری به تپیدن ادامه میده....
نمیدونم وقتی از این روز ها رد شیم به من قبل از این ماجرا بر می گردم؟؟؟ اصلا این روز ها تموم میشه؟؟؟؟
فردا هم قلبم به تپبدن ادامه میده؟؟؟؟؟
میدونم این وزنه ای که رومه ، این دست هایی که داره گلومو فشار میده .... دارمه منو تبدیل میکنه به چیزی که من نیستم... گاهی از خودم می ترسم ....
فقط میدونم که ما لایق تجربه ی این همه درد نیستیم ....
من .... من....این منی که این روز ها خودم نیست ..... داره خفم میکنه
میدونم تصویر این روزهامون هیج وقت از ذهن و دلامون پاک نمیشه...
ممکنه دوباره جوونه بزنیم اما... ضعیف و شکننده ....
دوست دارم تو این روز ها منِ بهتری باشم برای اطرافیانم...
دخترِ بهتری برای مامانم...
پارتنر امن تری برای یارم...
یار و همراه بهتری برای دوستام..
همراه بهتری برای همکارام...
آموزگار بهتری برای بچه ها......
دوست دارم صبور باشم ، مهربون باشم ، بهشون امید بدم و خاطره های خوب از خودم بسازم .... که اگه فردا روزی نبود من رسید، منو تو دلاشون پیدا کنن، اونجا که خسته و شکسته بودن ولی من بذر امید رو تو دلاشون کاشته بودم... شاید اون روز من نباشم اما اون بذر ها به بودن و بالیدن ادامه میدن....
اما این (من) که دوست دارم باشم از (من) که هستم خیلی فاصله داره ....
و همین فاصله بار سنگین تری روم می ذاره و داره منو له می کنه...
من حتی نمی تونم انتظارات خودم رو براورده کنم.....