ویرگول
ورودثبت نام
خمول
خمولخدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
خمول
خمول
خواندن ۷ دقیقه·۲ ماه پیش

آبیِ دیپلمات

آبی رنگ صلح و آرامش
آبی رنگ صلح و آرامش

نه تنها  بعنوان یه خانواده ،ما  هرگز ماشین شخصی نداشتیم ،بلکه هیچوقت  از پدرمون نپرسیدیم چرا  رانندگی بلد نیست؟  چرا ماشین نداریم ؟! . چون جواب رو از قبل  می دونستیم ، پدر نه سواد کافی داشت و نه پول کافی  و بیشتر اطرافیان مون هم همین طور بودن .

پدر مردی روستا زاده و قوی بنیه بود که مسیری طولانی رو تا وقتی زنده بود در سرما و گرما پیاده و با گام های بلند  طی میکرد تا  از منزل به مغازه اش  در میدون بزرگ شهر برسه ،  عارش می شد  سوار ماشین آشنایان   یا حتی سوار تاکسی بشه . و با صبری جمیل منتظر موند تا بالاخره کسی از خانواده  صاحب ماشین شد .

و این افتخار ابتدا نصیب داماد بزرگ مون شد .  هرچند  که اونم سواد کافی نداشت ، اما ، پول کافی برای خریدن ماشین  داشت .  اول یه  فولکس واگن خرید و بعد هم با دادن  مبلغی قابل توجه ،  یه گواهی نامه رانندگی  خرید!!!. 

ماشین سواری و دور دور کردن عصرهای جمعه شبیه به هیچ چیز دیگه ای نبود که قبلا تجربه اش کرده باشیم .

یه لحظه شماری جدید و  لذتبخش بود که  به روزهای تکراری تقویم مون  اضافه شده بود .

اما دیری نپایید که این خوشی مثل همه خوشی های ناپایدار دنیا محوشد .

روزی دامادمون تصمیم  گرفت که همه برادرزاده ها و خواهرزاده هاشو که ده دوازده نفری میشدن برای گردش به خارج شهر ببره ،  بعد از طی مسافت کوتاهی با وجود سرعت کم و احتیاط راننده،   فولکس واگن گرد و قلمبه  شبیه به یه (سرگین غلطان)  چپ میشه  ، اما سرنشبن ها  سالم از ماشین خارج میشن ، دامادمون که بعد از این واقعه متوجه شده بود ،داشتن گواهی نامه،  مهارت نمیاره ،  تصمیم گرفت که  فولکس واگن چپی رو بفروشه و دور ماشین سواری و خطراتش رو برای همیشه خط کشید .

Volkswagen مدل قورباغه ای
Volkswagen مدل قورباغه ای

چند سال بعدش برادرم و داماد کوچیکه مون صاحب  ماشین شدن .

هر دوشون( ژیان ) خریدن ، ژیان ، همون  ماشین اقتصادی اما بد قواره  و کم توان وپر سروصدایی  بود که   از سرشیطنت در باره اش   می گفتن : (  باجناق فامیل نمی شه،   ژیان هم ماشین نمیشه ). 

برادرم ژیانش  رو شبها توی حیاط خونه مون پارک می کرد و دامادمون اونو  توی کوچه زیر پنجره خونه شون ،که طبقه بالا بود ، پارک می کرد و یکی از وظایف شبانه خواهرم و دامادمون کشیک دادن از پنجره برای حفاظت از ژیان بدقواره ای بود که فرسنگها تا مجهز شدن به دزدگیر فاصله داشت .

دو سال بعد ژیان ها با پیکان و بعد با ماشینهای جدیدتر  عوض شدن ، پیکان خواهرم اینا نخودی رنگ و صفر کیلومتر بود با روکش صندلی چرم کرم رنگ و تزیینات چوبی و  تا همین چند سال پیش اونو داشتن بدون خط و خش ، سالم و قبراق  .به جرات میتونم بگم دامادمون بعد از  عوض کردن پیکان شون با پژو ۴۰۵ ،هیچ وقت اون آدم قبلی نشد و رانندگی رو بتدریج کنار گذاشت .

سالها بعد که بزرگتر شدم و  ازدواج کردم پی بردم  مردها روی ماشین شون تعصب دارن و بهش وابسته می شن و اصولا  ماشین برای مردها فقط یه وسیله نقلیه نبست ، بلکه بخشی از هویت محسوب میشه و کمتر مردی در دنیا پیدا مبشه که از بچگی آرزوهاش با ماشبن گره نخورده باشه .

( ژیان ) معروف به ماشین فقرا
( ژیان ) معروف به ماشین فقرا

روزی از روزها که  با همسرم نامزد  بودیم ، همسرم برای اولین با ماشین برادرش که تویوتای زردرنگی  بود دنبالم اومد که  بریم بگردیم .  بهش نگفتم  که خجالت می کشم با این ماشین باربری بریم بگردیم چون گفتنش برام راحت نبود ، اما وقتی همسرم می خواست ماشین رو از پارک دربیاره با اینکه راننده قابلی بود ، نمی دونم چرا هول شد ، شاید حضور من شبیه به حضور  افسر پلیس راهنمایی رانندگی بود و همسرم  ماشین عزیز برادرش رو  محکم به دیوار حیاط همسایه کوبید و  نتونستیم  جایی بریم  . و من بعدا که با  همسرم  صمیمی تر شدم گفتم که دیگه هیچ وقت با ماشین امانتی جایی نخواهیم رفت و  دوست دارم خودمون ماشین داشته باشیم هر چقدر هم که زمان ببره  .

میدونستم که داشتن ماشین شخصی رویای همسرم هم هست و از شما چه پنهان که برای رضایت دادن به  ازدواج برای خانواده ش یه  شرط گذاشته بود :

""به شرطی زن می گیرم که برام ماشین بخرید ."

و خانواده همسرم بعد از ازدواج مون به دلایلی که هنوز بر من مکشوف نشده به قول شون عمل نکردن . اما رویای همسرم  همچنان به قوت خودش باقی بود،   ولی مجال تحقق نداشت ،تا وقتی که ده سال از زندگی مشترک مون گذشته بود ،  دو تا بچه و خونه ای خارج از شهر داشتیم .

رفت و آمد ها  و انتظارهای طولانی برای اتوبوسی که هر دو  ساعت یکبار میومد همسرم رو کلافه کرد ویه  قطعه زمین مسکونی به متراژ ۱۵۰ متر ، رو فروخت و  با پولش که حدود (۳ ) میلیون تومن می شد  یه پیکان دست دوم  خرید و کلی سرزنش اطرافیان رو به جون  خرید که :

"مگه آدم عاقل زمینش رو  می فروشه باهاش ماشین میخره ؟"

اگه بگم این سرزنشها هنوز ادامه داره  دروغ نگفتم !! و حالا که  بچه هامون  بزرگ شدن و سری بین دو گوش درآوردن اونا هم به خیل سرزنش کنندگان پیوستن .

ولی من و همسرم همچنان معتقدیم راحتی و آرامشی که با وجود اون ماشین نصیب مون شد ارزشی داشت که با عدد و رقم قابل اندازه گیری نیست . ارزش فعلی اون قطعه زمین( ۳ میلیارد تومن)  شاید هم بیشتره .

القصه ، تابستون شد و با  ماشین مذکور قصد سفر به شمال کردیم ...

و ماشین که عمری ازش گذشته بود و به صاحبان زیادی خدمت کرده بود توی مسیر سفر به انواع بلاها دچار شد ،  به هرشهری رسیدیم اول سری به تعمیرگاه زدیم و سفرمون از مبدا تا مقصد دو روزو نیم به طول کشید و نیمی از مرخصی و بودجه سفر مون بابت تعمیر و تعویض قطعات ماشین صرف شد . درِ صندوق عقب بسته نمی شد ،  بارون میزد و برف پاک کن کار نمی کرد ، رادیاتور سوراخ شد ،تسمه برید و و ..........اما خوشحال بودیم که بالاخره با ماشین خودمون برای اولین بار طی طریق می کردیم .

بعدا تا پولی دستمون میومد یا وامی نصیب مون می شد به فکر ماشین جدید تر می افتادیم ، سیر تحول ماشین برای ما اینطوری شد که :

*پیکان قراضه به رنگ بژ

*پیکان نو سفید یخچالی

 * پژو ۴۰۵ دست دوم سبز لجنی ،  که از همه سوراخ سنبه هاش خاک و سیمان و ماسه بیرون می زد .

*پژو ۴۰۵ SLX صفر کیلومتر سفید ، بهترین ماشینی بود که تا اون موقع داشتیم و  با فروش اون به مبلغ ( ۱۱ میلیون ) تونستیم یه اپارتمان ۶۰ متری توی کرج بخریم .

* ۲۰۶ تیپ ۲ نوک مدادی دست دوم . که ۱۷ میلیون تومن خریدیم  و از ترس اینکه نیاز به تعویض قطعه پیدا نکنه کمتر باهاش بیرون می رفتیم و تا به خودمون بیاییم دیدیم ۲۰۶ سوار ما شده و سرهر ماه اول باید به اون رسیدگی می کردیم . این بود که از خیر جوان پسند بودنش گذشتیم و تصمیم گرفتیم بفروشیم و یه ماشین کم خرج تر تهیه کنیم .

اون روزا توی استان گیلان  زندگی می کردیم و برای فروش ماشین به کرج اومدیم ، بازاری برای خرید و فروش خودرو بنام ( شیطان  بازار ) بهمون معرفی کردن ، که هر کی اسمش رو گذاشته الحق درست گذاشته . دریایی ست از انواع ماشین و شیطان و شیطانک ها .

۲۰۶  رو فروختیم ( ۱۹ میلیون تومن  ) البته نه توی اون بازار ،که اونجا اگه ( شیطان ) نباشی کلاه گشادی سرت میره و ما اینکاره نبودیم .

حالا دیگه برای خرید و فروش  اینترنت بود و لب تاب و گوشی و سایت دیوار و شیپور ، و به راحتی میشد ماشین دلخواه رو با توجه به بودجه پیدا کرد ، یه روز که  داشتم مشخصات ماشینهای ایرانی رو جستجو می کردم چشمم به  پوستر یه  ماشین افتاد ،زیرش نوشته شده بود (سمند آبیِ دیپلمات ) .

این اولین بار چنین کلمه ای در وصف رنگ آبی به چشمم می خورد .

اون موقع ها می گفتن سمند چنینه و چنانه ،توی سربالایی کم میاره و از این حرفها ، اما اون رنگ آبی چشمم رو گرفته بود .

چند روز بعد که  پسرم داشت بین  آگهی های شهرهای مختلف رو جستجو می کرد ، ازم پرسید به نظرت دنبال چی بگردم ؟؟

بدون درنگ گفتم : سمند آبیِ دیپلمات .

و سومین آگهی جستجو مربوط به یه سمند آبیِ دیپلمات در شهر تبریز  بود . درست به اندازه پولی که داشتیم ، یعنی( ۲۵ میلیون تومن ) قیمت گذاری شده بود .

با قطار به  تبریز رفتیم و با سمند آبیِ دیپلمات برگشتیم .

امروز که این پست رو می نویسم ،ده ساله که آبیِ دیپلمات بهمون خدمت می کنه ، هرچند کمی فرتوت شده و چند جای بدنه آبیش زخم برداشته ،اماهمچنان محکم و  استوار ،  باوفا و قابل اعتماده و در اندرونش بانویی سخنگو هست که مراقب مونه ، درهای ماشین رو درست بسته باشیم ، کمربند ایمنی رو ببندیم ، و تعویض به موقع  روغن رو یادآوری می کنه .

آبی دیپلمات مون .
آبی دیپلمات مون .

ماشیندنده عقب با اتو ابزاراولین ها
۲۵
۴
خمول
خمول
خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید