
نه تنها بعنوان یه خانواده ،ما هرگز ماشین شخصی نداشتیم ،بلکه هیچوقت از پدرمون نپرسیدیم چرا رانندگی بلد نیست؟ چرا ماشین نداریم ؟! . چون جواب رو از قبل می دونستیم ، پدر نه سواد کافی داشت و نه پول کافی و بیشتر اطرافیان مون هم همین طور بودن .
پدر مردی روستا زاده و قوی بنیه بود که مسیری طولانی رو تا وقتی زنده بود در سرما و گرما پیاده و با گام های بلند طی میکرد تا از منزل به مغازه اش در میدون بزرگ شهر برسه ، عارش می شد سوار ماشین آشنایان یا حتی سوار تاکسی بشه . و با صبری جمیل منتظر موند تا بالاخره کسی از خانواده صاحب ماشین شد .
و این افتخار ابتدا نصیب داماد بزرگ مون شد . هرچند که اونم سواد کافی نداشت ، اما ، پول کافی برای خریدن ماشین داشت . اول یه فولکس واگن خرید و بعد هم با دادن مبلغی قابل توجه ، یه گواهی نامه رانندگی خرید!!!.
ماشین سواری و دور دور کردن عصرهای جمعه شبیه به هیچ چیز دیگه ای نبود که قبلا تجربه اش کرده باشیم .
یه لحظه شماری جدید و لذتبخش بود که به روزهای تکراری تقویم مون اضافه شده بود .
اما دیری نپایید که این خوشی مثل همه خوشی های ناپایدار دنیا محوشد .
روزی دامادمون تصمیم گرفت که همه برادرزاده ها و خواهرزاده هاشو که ده دوازده نفری میشدن برای گردش به خارج شهر ببره ، بعد از طی مسافت کوتاهی با وجود سرعت کم و احتیاط راننده، فولکس واگن گرد و قلمبه شبیه به یه (سرگین غلطان) چپ میشه ، اما سرنشبن ها سالم از ماشین خارج میشن ، دامادمون که بعد از این واقعه متوجه شده بود ،داشتن گواهی نامه، مهارت نمیاره ، تصمیم گرفت که فولکس واگن چپی رو بفروشه و دور ماشین سواری و خطراتش رو برای همیشه خط کشید .

چند سال بعدش برادرم و داماد کوچیکه مون صاحب ماشین شدن .
هر دوشون( ژیان ) خریدن ، ژیان ، همون ماشین اقتصادی اما بد قواره و کم توان وپر سروصدایی بود که از سرشیطنت در باره اش می گفتن : ( باجناق فامیل نمی شه، ژیان هم ماشین نمیشه ).
برادرم ژیانش رو شبها توی حیاط خونه مون پارک می کرد و دامادمون اونو توی کوچه زیر پنجره خونه شون ،که طبقه بالا بود ، پارک می کرد و یکی از وظایف شبانه خواهرم و دامادمون کشیک دادن از پنجره برای حفاظت از ژیان بدقواره ای بود که فرسنگها تا مجهز شدن به دزدگیر فاصله داشت .
دو سال بعد ژیان ها با پیکان و بعد با ماشینهای جدیدتر عوض شدن ، پیکان خواهرم اینا نخودی رنگ و صفر کیلومتر بود با روکش صندلی چرم کرم رنگ و تزیینات چوبی و تا همین چند سال پیش اونو داشتن بدون خط و خش ، سالم و قبراق .به جرات میتونم بگم دامادمون بعد از عوض کردن پیکان شون با پژو ۴۰۵ ،هیچ وقت اون آدم قبلی نشد و رانندگی رو بتدریج کنار گذاشت .
سالها بعد که بزرگتر شدم و ازدواج کردم پی بردم مردها روی ماشین شون تعصب دارن و بهش وابسته می شن و اصولا ماشین برای مردها فقط یه وسیله نقلیه نبست ، بلکه بخشی از هویت محسوب میشه و کمتر مردی در دنیا پیدا مبشه که از بچگی آرزوهاش با ماشبن گره نخورده باشه .

روزی از روزها که با همسرم نامزد بودیم ، همسرم برای اولین با ماشین برادرش که تویوتای زردرنگی بود دنبالم اومد که بریم بگردیم . بهش نگفتم که خجالت می کشم با این ماشین باربری بریم بگردیم چون گفتنش برام راحت نبود ، اما وقتی همسرم می خواست ماشین رو از پارک دربیاره با اینکه راننده قابلی بود ، نمی دونم چرا هول شد ، شاید حضور من شبیه به حضور افسر پلیس راهنمایی رانندگی بود و همسرم ماشین عزیز برادرش رو محکم به دیوار حیاط همسایه کوبید و نتونستیم جایی بریم . و من بعدا که با همسرم صمیمی تر شدم گفتم که دیگه هیچ وقت با ماشین امانتی جایی نخواهیم رفت و دوست دارم خودمون ماشین داشته باشیم هر چقدر هم که زمان ببره .
میدونستم که داشتن ماشین شخصی رویای همسرم هم هست و از شما چه پنهان که برای رضایت دادن به ازدواج برای خانواده ش یه شرط گذاشته بود :
""به شرطی زن می گیرم که برام ماشین بخرید ."
و خانواده همسرم بعد از ازدواج مون به دلایلی که هنوز بر من مکشوف نشده به قول شون عمل نکردن . اما رویای همسرم همچنان به قوت خودش باقی بود، ولی مجال تحقق نداشت ،تا وقتی که ده سال از زندگی مشترک مون گذشته بود ، دو تا بچه و خونه ای خارج از شهر داشتیم .
رفت و آمد ها و انتظارهای طولانی برای اتوبوسی که هر دو ساعت یکبار میومد همسرم رو کلافه کرد ویه قطعه زمین مسکونی به متراژ ۱۵۰ متر ، رو فروخت و با پولش که حدود (۳ ) میلیون تومن می شد یه پیکان دست دوم خرید و کلی سرزنش اطرافیان رو به جون خرید که :
"مگه آدم عاقل زمینش رو می فروشه باهاش ماشین میخره ؟"
اگه بگم این سرزنشها هنوز ادامه داره دروغ نگفتم !! و حالا که بچه هامون بزرگ شدن و سری بین دو گوش درآوردن اونا هم به خیل سرزنش کنندگان پیوستن .
ولی من و همسرم همچنان معتقدیم راحتی و آرامشی که با وجود اون ماشین نصیب مون شد ارزشی داشت که با عدد و رقم قابل اندازه گیری نیست . ارزش فعلی اون قطعه زمین( ۳ میلیارد تومن) شاید هم بیشتره .
القصه ، تابستون شد و با ماشین مذکور قصد سفر به شمال کردیم ...
و ماشین که عمری ازش گذشته بود و به صاحبان زیادی خدمت کرده بود توی مسیر سفر به انواع بلاها دچار شد ، به هرشهری رسیدیم اول سری به تعمیرگاه زدیم و سفرمون از مبدا تا مقصد دو روزو نیم به طول کشید و نیمی از مرخصی و بودجه سفر مون بابت تعمیر و تعویض قطعات ماشین صرف شد . درِ صندوق عقب بسته نمی شد ، بارون میزد و برف پاک کن کار نمی کرد ، رادیاتور سوراخ شد ،تسمه برید و و ..........اما خوشحال بودیم که بالاخره با ماشین خودمون برای اولین بار طی طریق می کردیم .
بعدا تا پولی دستمون میومد یا وامی نصیب مون می شد به فکر ماشین جدید تر می افتادیم ، سیر تحول ماشین برای ما اینطوری شد که :
*پیکان قراضه به رنگ بژ
*پیکان نو سفید یخچالی
* پژو ۴۰۵ دست دوم سبز لجنی ، که از همه سوراخ سنبه هاش خاک و سیمان و ماسه بیرون می زد .
*پژو ۴۰۵ SLX صفر کیلومتر سفید ، بهترین ماشینی بود که تا اون موقع داشتیم و با فروش اون به مبلغ ( ۱۱ میلیون ) تونستیم یه اپارتمان ۶۰ متری توی کرج بخریم .
* ۲۰۶ تیپ ۲ نوک مدادی دست دوم . که ۱۷ میلیون تومن خریدیم و از ترس اینکه نیاز به تعویض قطعه پیدا نکنه کمتر باهاش بیرون می رفتیم و تا به خودمون بیاییم دیدیم ۲۰۶ سوار ما شده و سرهر ماه اول باید به اون رسیدگی می کردیم . این بود که از خیر جوان پسند بودنش گذشتیم و تصمیم گرفتیم بفروشیم و یه ماشین کم خرج تر تهیه کنیم .
اون روزا توی استان گیلان زندگی می کردیم و برای فروش ماشین به کرج اومدیم ، بازاری برای خرید و فروش خودرو بنام ( شیطان بازار ) بهمون معرفی کردن ، که هر کی اسمش رو گذاشته الحق درست گذاشته . دریایی ست از انواع ماشین و شیطان و شیطانک ها .
۲۰۶ رو فروختیم ( ۱۹ میلیون تومن ) البته نه توی اون بازار ،که اونجا اگه ( شیطان ) نباشی کلاه گشادی سرت میره و ما اینکاره نبودیم .
حالا دیگه برای خرید و فروش اینترنت بود و لب تاب و گوشی و سایت دیوار و شیپور ، و به راحتی میشد ماشین دلخواه رو با توجه به بودجه پیدا کرد ، یه روز که داشتم مشخصات ماشینهای ایرانی رو جستجو می کردم چشمم به پوستر یه ماشین افتاد ،زیرش نوشته شده بود (سمند آبیِ دیپلمات ) .
این اولین بار چنین کلمه ای در وصف رنگ آبی به چشمم می خورد .
اون موقع ها می گفتن سمند چنینه و چنانه ،توی سربالایی کم میاره و از این حرفها ، اما اون رنگ آبی چشمم رو گرفته بود .
چند روز بعد که پسرم داشت بین آگهی های شهرهای مختلف رو جستجو می کرد ، ازم پرسید به نظرت دنبال چی بگردم ؟؟
بدون درنگ گفتم : سمند آبیِ دیپلمات .
و سومین آگهی جستجو مربوط به یه سمند آبیِ دیپلمات در شهر تبریز بود . درست به اندازه پولی که داشتیم ، یعنی( ۲۵ میلیون تومن ) قیمت گذاری شده بود .
با قطار به تبریز رفتیم و با سمند آبیِ دیپلمات برگشتیم .
امروز که این پست رو می نویسم ،ده ساله که آبیِ دیپلمات بهمون خدمت می کنه ، هرچند کمی فرتوت شده و چند جای بدنه آبیش زخم برداشته ،اماهمچنان محکم و استوار ، باوفا و قابل اعتماده و در اندرونش بانویی سخنگو هست که مراقب مونه ، درهای ماشین رو درست بسته باشیم ، کمربند ایمنی رو ببندیم ، و تعویض به موقع روغن رو یادآوری می کنه .
