غزل شماره ۹۴ حضرت حافظ یک تابلوی بدیع است که جناب حافظ به شکلی هنرمندانه با چیدمان و بازی با کلمات آفریده است و صدالبته که هرکس به فراخور بضاعتش از آن بهره خواهد برد و نه بیشتر و نه کمتر
هیچکس نمیداند که حافظ در زمان سرودن این شاه بیت ها حقیقتا به چه می اندیشیده .......
و من مثل همیشه برای درک و فهم بیشتر ابیات این غزل به سایت (گنجور)مراجعه کردم ....دور از انتظار نبود که ۲۳۰ حاشیه فقط در این سایت براین غزل نگاشته شده و تاکنون این ابیات این غزل( ۱۶ )بار به اشکال مختلف به آواز اصیل ایرانی تبدیل شده و چه قلمهایی که به زیبایی این ابیات را به تصویر کشیده اند

از همان ابتدا شاعر رک و پوست کنده سر اصل مطلب میرود و ما را به شنیدن حکایتی دعوت میکند به یک شرط (نکته دان عشق بودن )
و سپس قضیه از شنیدن شکایت شاعر از یار دلنوازش فراتر میرود و گله های بیشتر و مهم تری مطرح میشود شاعر ازوقایعی رنج میبرد و در بیت شماره( ۴ )بخصوص مایه اختلاف مفسران میشود ...پس از مطرح کردن هول و هراس هایش کمک می طلبد...از چه کسی ؟؟کسی که در سایه عنایتش شاعر دمی بیاساید....
و در پایان توجه ما را به نکته مهمی جلب میکند
حتی اگر به ۱۴ روش متفاوت قرآن را از حفظ بخوانی اما در سطح کلمات باقی بمانی فایده ای نخواهد داشت باید به عمق و درک متعالی ازآن برسی تا کلمه (عشق)
محقق شودو تورا فریاد رس باشد ....
الله اعلم

در جستجوهای مرتبط با این غزل به وبلاگی برخوردم که به دور از تعصبات غزل را کامل شرح داده بود
این وبلاگ ??
http://rezanooshmand.blogfa.com/post/316
آنچه که برای من جالب بود در بیت ششم شاعر از سیاهی شب و گم کردن راه مقصود میگوید و از (کوکب هدایت )تقاضای کمک میکند تا خودش را نشان دهد و شاعر را از گم گشتگی برهاند....کوکب هدایت میتواند استعاره ای از یک راهنما یک پیر یک مرشد یک مرد مقدس یک بینش و ...باشد اما هرکه باشد باید یک ویژگی برجسته داشته باشد باید بتواند از میان تاریکی های درون و بیرون راه روشنی پیش پای گم شدگان بگذارد...
کوکب هدایت در علم نجوم معادل (دب اصغر)و ستاره جدی یا ستاره قطبی یا ستاره شمالی است که از قدیم الایام راهنمای مسافران بوده و همچنان این وظیفه را برعهده دارد .

بنابر افسانهای از بومیان امریکا درباره دب اصغر، گروهی شکارچی بومی راه خود را در جنگل گم کرده بودند با اجابت دعاهایشان دختر کوچکی پدیدار شد تا به سلامت آنها را به خانههاشان راهنمایی کند. او روح جدی(ستارهٔ قطبی) بود و شکارچیان پس از مرگ در آسمان جای گرفتند تا برای همیشه نزدیک او باشند.

چقدر آسمان شب بعد از قرائت این غزل میتواند برای ما شگفت انگیزتر باشد و چه رازهایی که همچنان کشف نشده سر به مهر مانده ......
و اما اصل غزل
???

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت
دیوان حضرت حافظ
غزل شماره ۹۴
??
.
.