ویرگول
ورودثبت نام
خمول
خمولخدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
خمول
خمول
خواندن ۷ دقیقه·۳ ماه پیش

اولین سفر دو نفره

مرد اونجا ایستاده بود وسط کوچه ،  از تاکسی که پیاده شدیم  برامون دست تکون داد و چند قدمی به استقبال مون  اومد ، از خودم خجالت کشیدم بخاطر قضاوتی که در باره ش  کرده بودم .

ماجرا این بود که من و  همسرم اولین سفر دونفره مون رو تجربه می کردیم .   دو ماهی می شد  که عقد کرده بودیم و هنوز من خجالت می کشیدم به اسم صداش کنم .

به دلایلی خانواده ها  برامون مراسم عروسی نگرفته بودن و مطابق رسم اون موقع  ما رو راهی ( ماه عسل )  کرده بودن.

اردیبهشت ماه بود  و چه جایی بهتر از شیراز ، اما  شیراز خیلی دور بود .  

۸ صبح  از خرم آباد سوار اتوبوس شدیم و بعد از ظهر  به اصفهان رسیدیم و   سوار اتوبوس بعدی به مقصد  شیراز شدیم و روز بعدش  به شیراز رسیدیم .

توی مسیر با یه مرد سالخورده خوش صحبت  آشنا شدیم که اونم مقصدش شیراز بود  . مرد سالخورده وقتی فهمید  همسرم اینقدر که حواسش بوده فلاسک آب جوش رو  جا نذاره ،  شناسنامه های هردومون رو  جا گذاشته بود  ، موقع  پیاده شدن  از اتوبوس و  خداحافظی کردن   روی یه تیکه کاغذ شماره منزلش رو نوشت و داد دست همسرم .

اون مرد اینقدر دنیا دیده بود که متوجه شد توی مخمصه افتادیم و من یواشکی به همسرم گفتم : یه وقت بهش زنگ نزنی ها !! ما که اونو نمی شناسیم ، شاید آدم خطرناکی باشه و از اینجور بدگمانی ها .....

جونم براتون بگه نیمه های شب بود و خوش و خرم  ، چمدون به دست ،  چون هنوز چمدون چرخ دار فراگیر نشده بود ،با تاکسی به سمت هتل رفتیم ، اما واقعیتش من یه کم بخاطر نداشتن شناسنامه  دلشوره داشتم از همون وسطای راه خرم آباد به اصفهان به همسرم  گفته بودم ، بیا پیاده بشیم برگردیم خونه .

ولی همسرم می گفت کارت پایان خدمت و کارت شناسایی محل کارم همراهمه  نگران نباش .

وقتی کارمند پذیرش  اولین هتل عذرمون رو خواست ،انگار یه سطل آب یخ ریخت  روی هر دوتایی مون .

همسرم یه تاکسی دربست گرفت و تا وقتی که هوا روشن بشه  چندین  هتل و مسافرخونه رو سرزدیم ،هیچکدوم   زیر بار دادن اتاق به زن و مردی که شناسنامه ندارن نمی رفتن ،  . یعنی قوانین بهشون اجازه نمیداد .

مسئول  پذیرش آخرین هتلی که رفتیم از سر دلسوزی  بهمون گفت اگه  بریم از  ( کمیته) یه معرفی نامه بگیریم بهمون اتاق میده .

حالا کمیته کجاست ؟

پرس و جو کنان کمیته رو پیدا کردیم .

فکر کردم  توی اون شرایط بهتره  چادرسرکنم  و از اونجایی که چادر نماز برای من همواره جزو لوازم ضروری و ایمنی  سفر بوده و هست   ، همراهم بود و دم دست .

چادرمو سر کردم و همراه همسرم به کمیته رفتم البته از دم در  جلوتر نرفتیم ، چون مسئول کمیته زحمت کشیدن و اومدن بیرون و صحبتهای من و  همسر  که بیشتر شبیه عجز و لابه بود رو  شنیدن ، بعدش هم یه ( نه ) محکم  گفتن و  آوارگی در اولین روز ماه عسل مون  رسما کلید خورد .

فکر کنم تقصیر لاک های قرمز بود ، لاک های قرمز بجا مونده از  مهمونی خداحافظی،  شب  قبل از  سفر  .

اون موقع اعتقاداتم در حد اصول دین چند بُوَد ؟ و فروع دین چند تاست و اینا بود و خیلی مقید به خوندن نماز نبودم که بخوام لاک ها رو در اسرع وقت پاک کنم و تا به خودم بیام و انگشتام رو لای چادر نماز قایم کنم یقینا مسئول کمیته دیده بودشون و کار از کار گذشته بود .

در حالی که شهر آهسته آهسته از خواب بیدار می شد و جنب و جوش شروع شده بود ،  من و همسرم پیاده  به چند جای دیگه سرزدیم ، فایده ای نداشت . 

حالا که آواره شده بودم ، می تونست انتخابم این باشه که از خیر ماه عسل و زندگی مشترک بگذرم و همه چیو رها کنم . .

اما آخرین ماه از   کارورزی  بیمارستان که چند ماه قبل از ازدواجم بود ، از من آدمی ساخته بود که می تونستم هرجا و توی هرشرایطی دوام بیارم ،یک ماه شبکاری ممتد ،  بدون داشتن جای خواب و استراحت هر جنبنده ای رو ادب  میکنه .

از این رو در حالیکه خسته و گرسنه بودم زنبیل بدست مثل بره ای مطیع  دنبال همسرم راه افتاده بودم .بدون نق زدن و شکایت کردن . بیشتر از خودم دلم به حال اون می سوخت ، حسابی پیش من کنف شده بود و لازم نبود به روش بیارم که  چرا حرفمو گوش نکردی من که گفتم بیا برگردیم !!

از اون گذشته همین دوروز قبل بود که خواننده زن با شور و حرارت توی مهمونی خداحافظی میخوند :

تو قلبم تورو دارم

اگه خونه به دوشم

من این عالم عشقو به عالم نفروشم .!!!!

القصه از اون جایی که به تصمیمات  یه مغز گرسنه و خسته و مضطرب چندان اعتمادی نیست همسرم به درستی تصمیم گرفت توی یکی از بهترین رستورانهای شیراز ناهار رو بخوریم بعد تصمیم بگیریم چکار کنیم ، اون  ناهار اولین روز زندگی مشترک مون باعث شد باور کنم:  

چه خوبه بدونی

که با مهربونی

میتونی تو قلبم بمونی ، بمونی

بمون تا بتونم یه عاشق بمونم .

نه اینکه موقعیت مون  رمانتیک باشه ، به هیچ وجه ، اما وقتی گارسون منو رو آورد وهمسرم  به من گفت گرونترین  غذایی که دوست داری رو سفارش بده و دست و دلش از حساب و کتاب نلرزید ،  برام یه نقطه اتکا بود .  

هردومون باقالی پلو با ماهیچه خوردیم .

وقتی سیر شدیم تصمیم درست هم خودش اومد،.

از باجه تلفن  به غریبه همسفرمون زنگ زدیم ، آدرس خونه اش رو  داد و گفت که منتظر تلفن مون بوده و از خونه بیرون نرفته و حالا از تاکسی پیاده شده و درِ  خونه اش بودیم .

از خونه های  بزرگ و حیاط های پردرخت معلوم بود که اونجا یه  محله مرفه نشین بالاشهری بود .

مرد ما رو به داخل ساختمون  قدیمی راهنمایی کرد و تنها اتاق منزل رو که پنجره اش به حیاط دلباز و  پردرخت باز می شد  در اختیارمون گذاشت .

گوشه کنار خونه پر ازمجسمه ها و  اشیا عتیقه قیمتی و  زیبا بود که  مرد از سفرهاش به کشورهای خارجی آورده بود .

زیباترینش مجسمه ای از یه زن اسپانیایی با لباس قرمز و کلاه پردار در حال رقص بود که  لبه  دامن پیراهن پراز چینش رو کمی بالا کشیده بود و کفشهای پاشنه بلند سیاهش پیدا بود . 

چند قاب  عکس سیاه و سفید از زنی  سالخورده  روی دیوارها بود ، زن موهای جو گندمیش رو جمع کرده و  در حال گلدوزی و قلاب بافی بود  ، چند تار موی نقره ای از موهاش  بیرون زده و   زیبایی خاصی به صورت پر از چین و چروکش  داده بود .

واضح بود که زن توی قاب عکس مرد رو با کوله باری از خاطرات زندگی مشترک تنها گذاشته بود .

محو تماشای عکسهایی شدم که عشق در اونها موج میزد ، عشقی که حسش می کردم اما نمی تونستم درک و توصیفش کنم . اون موقع برام غیر ممکن بود .

مرد بعد از اینکه ما استراحت کردیم به دوچیز ما رو مهمون کرد . اول برامون چند تا  آهنگ  زیبا با پیانو نواخت که حالمون خوب بشه و بعد ما رو برای شام بیرون برد .

با ماشین مرد  بیرون رفتیم و اون  مثل یه جنتلمن برای من درو باز کرد و گفت:

اول خانم ها !!! 🥰 و چه کیفی کردم .به تنهایی  عقب نشستم . 

وقتی که مرد میخواست ماشین رو سروته کنه خیابون بند اومد  بس که ماشین طویل بود و من یه حس غریبی داشتم .  یه جور ارزشمندی  ناپایدار در اون لحظات بود .یه خوش شانسی کمیاب تالاپی افتاده بود  وسط یه بدشانسی بزرگ .

و من شبیه  ملکه ای آواره و بدون هویت بودم  ،  سوار بر ماشین مردی غریبه،  در یه شهر غریب . 

و اون مرد سالخورده خوش قد و بالای سفید مو،  قهرمانی  بود سوار بر ارابه طلایی که  ناجی  من و همسرم شد .

چند روز بعد شناسنامه ها از طریق پست به  دستمون رسید ، دو روزی هم توی هتل هما اقامت داشتیم و زندگی مشترک مون رو با عبور از یه چالش درست و حسابی شروع کردیم .

بعدها  بارها به سفر رفتیم،  دونفری و بعدتر  چند نفری با بچه ها ،  با ماشین های مختلف ،   اولیش پیکان قراضه ای به رنگ بژ بود که  ده سال بعد از شروع زندگی مشترک مون صاحبش شدیم و بعد با ماشبن های بهتر و جدیدتر .

اما هرگز یاد و خاطره اولین سفر دونفره رو فراموش نمی کنم .

نام  اون مرد ( سورن ) اهل شیراز ،  ارمنی  و ماشینش یه( آئو دی ) سفید رنگ بود .

این شبیه ترین عکسی بود که پیدا کردم .
این شبیه ترین عکسی بود که پیدا کردم .

پ ن : این متن رو بیاد ( سورن ) نوشتم که یک انسان اصیل و واقعی بود .

زندگی مشترکماه عسلدنده عقب با اتو ابزار
۳۱
۱۵
خمول
خمول
خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید