
مرد اونجا ایستاده بود وسط کوچه ، از تاکسی که پیاده شدیم برامون دست تکون داد و چند قدمی به استقبال مون اومد ، از خودم خجالت کشیدم بخاطر قضاوتی که در باره ش کرده بودم .
ماجرا این بود که من و همسرم اولین سفر دونفره مون رو تجربه می کردیم . دو ماهی می شد که عقد کرده بودیم و هنوز من خجالت می کشیدم به اسم صداش کنم .
به دلایلی خانواده ها برامون مراسم عروسی نگرفته بودن و مطابق رسم اون موقع ما رو راهی ( ماه عسل ) کرده بودن.
اردیبهشت ماه بود و چه جایی بهتر از شیراز ، اما شیراز خیلی دور بود .
۸ صبح از خرم آباد سوار اتوبوس شدیم و بعد از ظهر به اصفهان رسیدیم و سوار اتوبوس بعدی به مقصد شیراز شدیم و روز بعدش به شیراز رسیدیم .
توی مسیر با یه مرد سالخورده خوش صحبت آشنا شدیم که اونم مقصدش شیراز بود . مرد سالخورده وقتی فهمید همسرم اینقدر که حواسش بوده فلاسک آب جوش رو جا نذاره ، شناسنامه های هردومون رو جا گذاشته بود ، موقع پیاده شدن از اتوبوس و خداحافظی کردن روی یه تیکه کاغذ شماره منزلش رو نوشت و داد دست همسرم .
اون مرد اینقدر دنیا دیده بود که متوجه شد توی مخمصه افتادیم و من یواشکی به همسرم گفتم : یه وقت بهش زنگ نزنی ها !! ما که اونو نمی شناسیم ، شاید آدم خطرناکی باشه و از اینجور بدگمانی ها .....
جونم براتون بگه نیمه های شب بود و خوش و خرم ، چمدون به دست ، چون هنوز چمدون چرخ دار فراگیر نشده بود ،با تاکسی به سمت هتل رفتیم ، اما واقعیتش من یه کم بخاطر نداشتن شناسنامه دلشوره داشتم از همون وسطای راه خرم آباد به اصفهان به همسرم گفته بودم ، بیا پیاده بشیم برگردیم خونه .
ولی همسرم می گفت کارت پایان خدمت و کارت شناسایی محل کارم همراهمه نگران نباش .
وقتی کارمند پذیرش اولین هتل عذرمون رو خواست ،انگار یه سطل آب یخ ریخت روی هر دوتایی مون .
همسرم یه تاکسی دربست گرفت و تا وقتی که هوا روشن بشه چندین هتل و مسافرخونه رو سرزدیم ،هیچکدوم زیر بار دادن اتاق به زن و مردی که شناسنامه ندارن نمی رفتن ، . یعنی قوانین بهشون اجازه نمیداد .
مسئول پذیرش آخرین هتلی که رفتیم از سر دلسوزی بهمون گفت اگه بریم از ( کمیته) یه معرفی نامه بگیریم بهمون اتاق میده .
حالا کمیته کجاست ؟
پرس و جو کنان کمیته رو پیدا کردیم .
فکر کردم توی اون شرایط بهتره چادرسرکنم و از اونجایی که چادر نماز برای من همواره جزو لوازم ضروری و ایمنی سفر بوده و هست ، همراهم بود و دم دست .
چادرمو سر کردم و همراه همسرم به کمیته رفتم البته از دم در جلوتر نرفتیم ، چون مسئول کمیته زحمت کشیدن و اومدن بیرون و صحبتهای من و همسر که بیشتر شبیه عجز و لابه بود رو شنیدن ، بعدش هم یه ( نه ) محکم گفتن و آوارگی در اولین روز ماه عسل مون رسما کلید خورد .
فکر کنم تقصیر لاک های قرمز بود ، لاک های قرمز بجا مونده از مهمونی خداحافظی، شب قبل از سفر .
اون موقع اعتقاداتم در حد اصول دین چند بُوَد ؟ و فروع دین چند تاست و اینا بود و خیلی مقید به خوندن نماز نبودم که بخوام لاک ها رو در اسرع وقت پاک کنم و تا به خودم بیام و انگشتام رو لای چادر نماز قایم کنم یقینا مسئول کمیته دیده بودشون و کار از کار گذشته بود .
در حالی که شهر آهسته آهسته از خواب بیدار می شد و جنب و جوش شروع شده بود ، من و همسرم پیاده به چند جای دیگه سرزدیم ، فایده ای نداشت .
حالا که آواره شده بودم ، می تونست انتخابم این باشه که از خیر ماه عسل و زندگی مشترک بگذرم و همه چیو رها کنم . .
اما آخرین ماه از کارورزی بیمارستان که چند ماه قبل از ازدواجم بود ، از من آدمی ساخته بود که می تونستم هرجا و توی هرشرایطی دوام بیارم ،یک ماه شبکاری ممتد ، بدون داشتن جای خواب و استراحت هر جنبنده ای رو ادب میکنه .
از این رو در حالیکه خسته و گرسنه بودم زنبیل بدست مثل بره ای مطیع دنبال همسرم راه افتاده بودم .بدون نق زدن و شکایت کردن . بیشتر از خودم دلم به حال اون می سوخت ، حسابی پیش من کنف شده بود و لازم نبود به روش بیارم که چرا حرفمو گوش نکردی من که گفتم بیا برگردیم !!
از اون گذشته همین دوروز قبل بود که خواننده زن با شور و حرارت توی مهمونی خداحافظی میخوند :
تو قلبم تورو دارم
اگه خونه به دوشم
من این عالم عشقو به عالم نفروشم .!!!!
القصه از اون جایی که به تصمیمات یه مغز گرسنه و خسته و مضطرب چندان اعتمادی نیست همسرم به درستی تصمیم گرفت توی یکی از بهترین رستورانهای شیراز ناهار رو بخوریم بعد تصمیم بگیریم چکار کنیم ، اون ناهار اولین روز زندگی مشترک مون باعث شد باور کنم:
چه خوبه بدونی
که با مهربونی
میتونی تو قلبم بمونی ، بمونی
بمون تا بتونم یه عاشق بمونم .
نه اینکه موقعیت مون رمانتیک باشه ، به هیچ وجه ، اما وقتی گارسون منو رو آورد وهمسرم به من گفت گرونترین غذایی که دوست داری رو سفارش بده و دست و دلش از حساب و کتاب نلرزید ، برام یه نقطه اتکا بود .
هردومون باقالی پلو با ماهیچه خوردیم .
وقتی سیر شدیم تصمیم درست هم خودش اومد،.
از باجه تلفن به غریبه همسفرمون زنگ زدیم ، آدرس خونه اش رو داد و گفت که منتظر تلفن مون بوده و از خونه بیرون نرفته و حالا از تاکسی پیاده شده و درِ خونه اش بودیم .
از خونه های بزرگ و حیاط های پردرخت معلوم بود که اونجا یه محله مرفه نشین بالاشهری بود .
مرد ما رو به داخل ساختمون قدیمی راهنمایی کرد و تنها اتاق منزل رو که پنجره اش به حیاط دلباز و پردرخت باز می شد در اختیارمون گذاشت .
گوشه کنار خونه پر ازمجسمه ها و اشیا عتیقه قیمتی و زیبا بود که مرد از سفرهاش به کشورهای خارجی آورده بود .
زیباترینش مجسمه ای از یه زن اسپانیایی با لباس قرمز و کلاه پردار در حال رقص بود که لبه دامن پیراهن پراز چینش رو کمی بالا کشیده بود و کفشهای پاشنه بلند سیاهش پیدا بود .
چند قاب عکس سیاه و سفید از زنی سالخورده روی دیوارها بود ، زن موهای جو گندمیش رو جمع کرده و در حال گلدوزی و قلاب بافی بود ، چند تار موی نقره ای از موهاش بیرون زده و زیبایی خاصی به صورت پر از چین و چروکش داده بود .
واضح بود که زن توی قاب عکس مرد رو با کوله باری از خاطرات زندگی مشترک تنها گذاشته بود .
محو تماشای عکسهایی شدم که عشق در اونها موج میزد ، عشقی که حسش می کردم اما نمی تونستم درک و توصیفش کنم . اون موقع برام غیر ممکن بود .
مرد بعد از اینکه ما استراحت کردیم به دوچیز ما رو مهمون کرد . اول برامون چند تا آهنگ زیبا با پیانو نواخت که حالمون خوب بشه و بعد ما رو برای شام بیرون برد .
با ماشین مرد بیرون رفتیم و اون مثل یه جنتلمن برای من درو باز کرد و گفت:
اول خانم ها !!! 🥰 و چه کیفی کردم .به تنهایی عقب نشستم .
وقتی که مرد میخواست ماشین رو سروته کنه خیابون بند اومد بس که ماشین طویل بود و من یه حس غریبی داشتم . یه جور ارزشمندی ناپایدار در اون لحظات بود .یه خوش شانسی کمیاب تالاپی افتاده بود وسط یه بدشانسی بزرگ .
و من شبیه ملکه ای آواره و بدون هویت بودم ، سوار بر ماشین مردی غریبه، در یه شهر غریب .
و اون مرد سالخورده خوش قد و بالای سفید مو، قهرمانی بود سوار بر ارابه طلایی که ناجی من و همسرم شد .
چند روز بعد شناسنامه ها از طریق پست به دستمون رسید ، دو روزی هم توی هتل هما اقامت داشتیم و زندگی مشترک مون رو با عبور از یه چالش درست و حسابی شروع کردیم .
بعدها بارها به سفر رفتیم، دونفری و بعدتر چند نفری با بچه ها ، با ماشین های مختلف ، اولیش پیکان قراضه ای به رنگ بژ بود که ده سال بعد از شروع زندگی مشترک مون صاحبش شدیم و بعد با ماشبن های بهتر و جدیدتر .
اما هرگز یاد و خاطره اولین سفر دونفره رو فراموش نمی کنم .
نام اون مرد ( سورن ) اهل شیراز ، ارمنی و ماشینش یه( آئو دی ) سفید رنگ بود .

پ ن : این متن رو بیاد ( سورن ) نوشتم که یک انسان اصیل و واقعی بود .