
به خودم اومدم دیدم برخلاف توصیه ای که به دیگران می کنم، هر ساعت و بلکه بیشتر دارم اخبار رو چک میکنم و تحلیل های مختلف می خونم ، یه روز صبح همین هفته پیش تصمیم راسخ گرفتم دیگه سمت اخبار نرم که بتونم (منع رطب کنم ) 😉😉
و از قضا همون روز عصر برای خرید من و همسرم رفتیم سمت بازار المهدی کرج .
نگو که بازار محل تجمع و ما خبر نداریم .
از تاکسی که پیاده شدیم ، جای دست فروش های اول بازار ، مامورها ایستاده بودن با لباس های پلنگی و جلیقه های ضد گلوله و کلاه و محافظ و تشکیلات ترسناک و باتوم بدست .
ازکنارشون که رد شدم ، نه ازشون ترسیدم نه تنفر داشتم ، فکر کردم اونا هم آدم هستن، مثل همه ما وهیچکس از سرِ سیری و تفریح ، چنین شغلی رو انتخاب نمی کنه ، اونا هم مادر ،همسر یا فرزندی دارن که چشم به راهشون هستن . راستش یه کم دلم سوخت وقتی دیدم یکی شون چقدر داره داد میزنه که مردم رو از همون اول بازار متفرق کنه ، ولی کسی بهش گوش نمی داد .
وسطای بازار جمعیت متراکم شده بود و موتور سوارها گارد گرفته بودن در مقابل جمعیت ، و صدای غرش موتورها سخت گوشخراش و رعب آور بود .
مغازه ها و پاساژها همگی بسته و فروشنده ها آلاخون وآلاخون بیتوته میکردن .
همسرم گفت هوا پَسه ،بیا برگردیم ،بی خیال خرید شو .
دیدم راست میگه ،هوا هم داشت تاریک می شد و تاریکی هم که خیلی ها رو می کشونه سمت ماجرا و الانه که بلبشو بشه .
برگشتیم اول بازار همون جایی که بقیه مامورها گروه گروه ابستاده بودن ،وقتی خواستیم سوار تاکسی بشیم ، دیدم خانمی که ماسک زده بود جیغ زد ، که ، دخترمو زدن و یه موجی از تاسف و خشم ایجاد کرد .....و بعد شروع کرد به دویدن و رفت جلوتر ، با چشمای خودم دیدم که به دخترش که هاج و واج مادرش رو نگاه میکرد ملحق شد و بعد هر دوشون توی تاریکی پیاده رو ناپدید شدن😯😳🤔🤨

یه روز که با دوستان قرار پیاده روی صبحگاهی داشتیم ، هنوز اینترنت، اونترنت نشده بود ،دوستان یکی یکی توی گروه پیام گذاشتن که فردا نمیتونیم بیاییم . اما من عزم کرده بودم هر طور شده برم پیاده روی ، شب قبل حسابی برف باریده و سرمای هوابه چند درجه زیر صفر رسیده بود .
مسیر همیشگی پیاده روی اینقدر خلوت بود که نگو ،حتی از سگهای ولگرد همیشه پلاس ، هم خبری نبود ، من بودم و زمستون که مث یه بچه بازیگوش روی تنه خشک درختای بید مجنون جست و خیر می کرد و تاب میخورد . برفها رو از روی زمین پراکنده می کرد ، بعد لوله شون می کرد و می کوبوند توی صورتم .
زمستونی پرماجرا به استقبالم اومده بود .
یه مثل لری داریم که میگه : ( کشک دو ، آخرِت خو ) یعنی ای کشک و دوغ امیدوارم پایانی خوش داشته باشی 👌💙

شهر دوزیست شده ، یه زیست از طلوع آفتاب شروع میشه و با غروب آفتاب به پایان میرسه ،طوری که با تاریک شدن هوا یه دونه نون هم ممکنه پیدا نشه .
یه زیست هم از غروب آفتاب شروع می شه و تا پاسی از شب ادامه داره .
در همسایگی ما افرادی هستن که جز گروه دوم هستن اما به هردلیلی از خونه بیرون نمیرن ، اینا معمولا حوالی ساعت ۷،۸ شب ، با سوت زدن همدیگرو خبر می کنن ، بالاخره یادی میشه از رسانه ارتباط جمعی ماقبل تاریخ 🙂😊 .....یه نفرشون شعار میده بقیه جواب میدن . یکی اینقدر داد زده که صداش گرفته و یه نفر هست که از سال( ۱۴۰۱ ) تا امروز که دارم اینو می نویسم بعنوان اعتراض در موقعیت های مختلف توی یه شیپور می دمه، یعنی می دمد😊 . کاش می فهمیدم منطق پشت این شیپور دمیدن چیه ؟؟!!
بابا مگه فوتباله ؟؟ 😳🤨
شاید هم می خواد یاد آوری کنه قیامتی هست و یه شیپوری هست و یه صاحب شیپوری بنام ( صور اسرافیل ) .
میترسم از اینکه همه ماها و نسلهای بعد از ما بمیربم و با صور اسرافیل از خواب گران بیدار بشیم، ببینیم مملکت مون هنوز درست نشده ،اونوقت چی ؟؟😯🥺
صاحب نظر دنیا دیده ای میگفت ،توی بعضی کشورها ، برای اعتراض قوانین و حد و حدودی وجود داره ، مثلا یه نوار زرد می کشن توی خیابون ،مردم راهپیمایی میکنن در حالی که روی پلاکاردهایی خواسته هاشون رو نوشتن ،اما اجازه ندارن از نوار زرد جلوتر بیان و گرنه با خشونت پلیس مواجه میشن ، چطور می شه اینو توی ایران اجرا کرد ؟؟
مردم اینقدر عصبانی هستن که صدتا نوار زرد و قرمز رو رد می کنن تا صدای اعتراض شون شنیده بشه ؟؟
