ویرگول
ورودثبت نام
خمول
خمولخدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
خمول
خمول
خواندن ۵ دقیقه·۳ ماه پیش

زنانی که با گرگ ها می دوند .

ماجرای من و این کتاب :

دوسال پیش بود .

یه صبح سرد زمستونی، شب قبلش برف باریده و یخ بندون شده بود ، سرما ازپالتو و شال و دستکش هام عبور میکرد و به لرزیدن افتاده بودم ،مسیر منتهی به باغ فاتح  رو سلانه سلانه طی کردم تا به محل قرارمون دم کلبه کتاب رسیدم .

کلبه کتاب بسته بود و

دوستان هنوز نیومده بودن ، باغ  خلوت و از ورزشکاران و دوندگان  همیشگی خبری نبود .

بعد از چند دقیقه (الی) اومد ، بعدش هم( فائزه) ، داشتیم یخ میزدیم ( شین ) دیر کرده بود .

بالاخره اومد،  مرتب و اتوکشیده ، پالتوی پشمی بلند پوشیده بود ، صورتش از سرما سرخ شده بود و چشماش برق میزد .

جایی برای نشستن لازم داشتیم و کلبه کتاب همچنان بسته بود .

قسمتی از محوطه بیرونی کلبه رو نایلون کشیده بودن که  دو نیمکت رو محافظت میکرد ،چهارتایی مون شبیه مرغایی که  قد قدکنان از سرما داخل لونه میشن ،به زیر نایلون پناه بردیم .  دم نوشی که همراه فائزه بود گرممون کرد و قدقدمون بیشتر شد .

هرکدوم مون لیستی  از کتابهای پیشنهادی رو همراه داشتیم و قرار بود از بین شون یکیو انتخاب کنیم و گروهی کتابو بخونیم .

اما پیشنهاد (شین )کتابی  بود که اونو  همراه خودش آورده بود ،  یه کتاب قطور که تصویری از  یه زن و یه حیوون  روی جلدش بود وقتی فهمیدم اسم کتاب چیه ،  با پبشنهاد (شین )  مخالفت کردم بدون اینکه در مورد محتوای کتاب  آگاهی داشته باشم ،گمونم سرما باعث شده بود به یه (مغز کوچک یخ زده)  تبدیل بشم .گفتم تحمل  خوندن رمان رو بصورت گروهی  ندارم و رمان رو هرکسی به تنهایی میتونه بخونه و ما باید کتابی در زمینه رشد فردی رو با هم بخونیم که تبادل تجربه کنیم و از این حرفا.......

و (شین ) با متانت و لبخند به حرفام گوش داد و بعدش  گفت اجازه بدید کمی از مقدمه کتاب رو بخونم . و کلماتی که همراهشون مه رقیقی  از دهان ( شین ) بیرون میومد شبیه  افسونی  بود ، که منو وارد  دنیای دیگه ای کرد که قبلا چیزی در باره ش نشنیده بودم . انگار که توی سرزمین عجایب از خواب  بیدار شده بودم . تا مدت ها بعد و حتی همین الان که دارم در باره ش مینویسم یاد آوری اون روز و اون لبخند (شین ) منو شرم زده میکنه .

گروه با خوندن کتاب موافقت کرد و ( شین ) زحمت تهیه کتابو برامون کشید . از دیجی کالا برامون سفارش داد .

و از هفته بعدش خوندن رو شروع کردیم . هفته ای دو ساعت هم دور هم جمع میشدیم و در باره ش گفتگو میکردیم ، یک سال و نیم طول کشید تا کتابو تموم کردیم،  وسط خوندن کتاب پدر بیمار (شین ) فوت کرد و چند ماه بعد هم مادرش بر اثر حادثه ای به کما رفت و بعداز یک ماه پرستاری بی وقفه  (شین ) رو تنها گذاشت با کلی مسئولیت پایان ناپذیر رسیدگی به امور خیریه و خونه بزرگ پر از خاطره شون .

و ( شین ) مثل یه درخت سرو ،خم شد اما نشکست ، چون باور داشت به چرخه ( حیات ،مرگ ،حیات ) .

موضوعی که بارها توی  کتابی که با هم میخوندیم روی اون تاکید شده بود .

و امسال با یه گروه دیگه همین کتابو خوندیم و از اونجایی که تک تک افراد اعتراف کردن مطالعه کتاب تاثیر عمیقی بر اونها گذاشته و به آگاهی جدیدی دست پیدا کردن ، انگیزه ای شد که در باره ش بنویسم .

معرفی کتاب :
زنانی که با گرگ ها می دوند .

این کتاب برخلاف نامش فقط  برای زنان نیست و هر کسی که به روانشناسی یونگ و تحلیل اسطوره ها و نمادها علاقه داره از خوندن این کتاب لذت خواهد برد .  تاکید کتاب  روی  بازگشت زنان به روح غریزی و طبیعت وحشی شونه ودو نکته مهم در رابطه با این کتاب وجود داره ،اول اینکه از بین این همه مخلوقات نویسنده چرا   ( گرگ ) رو انتخاب کرده  ؟! علت این  انتخاب  در همون صفحات ابتدایی کتاب کامل  توضیح داده شده و دومین نکته بازخوانی و تحلیل قصه های کهن هست .
قصه های  اقوام و ملل مختلف دنیا عناصر کمابیش مشابهی دارن  ،هر چند به اشکال مختلف روایت میشن اما هدفشون  انتقال خرد جمعی از طریق روایتگری و پیوند بین نسل ها هست .

سفر بعنوان  کنش قهرمان در قصه ها بدلیل مواجهه با  ناملایمات و سختی ها  و یا جستجوگری  اتفاق میفنه و در این کتاب ، همراه با تحلیل  قصه ها ،  سفری به درون و لایه های عمیق وجود خواننده ست . نیمه پنهان وجود کاویده میشه و لزوما این نیمه،  تاریک،  نیست بلکه ممکنه کودکی ترسان و مضطرب و رانده شده باشه که باید اونو از مخفیگاهش با ملایمت بیرون کشید و بهش مجال بروز داد .
خانم کلاریسا پینکولا استس ، به شکلی هنرمندانه ، تجارب خودش و گفتگو با زنان سالخورده اطرافش رو با تحلیل یونگی قصه ها و نمادها ترکیب کرده و اثر قابل توجهی خلق کرده که ارزش خوندن داره حتی بیش از یکبار .

پ ن : برخی از مطالب کتاب ممکنه با فرهنگ ما هم خوانی نداشته باشه مثل خیلی از کتابهای دیگه .
‌

پ ن : وقتی این کتابو خوندید اونوقت متوجه میشید چرا  بعضی زنها ( یا مردها ) اینقدر به  زیباسازی ظاهری اهمیت میدن و براش هزینه می کنن !!

پ ن : یکی از راهکارهایی نویسنده ارائه میده و  برای من خییییلی جالب بود اینه که یه لباس مثلا یه کت رو در نظر بگیرید و زمانی که گذشته تون رو مرور می کنید برای هر رنج یا بحرانی که پشت سر گذاشتین تکه ای پارچه یا نفشی روی اون لباس بدوزید یا بچسبونید و بعد از مدتی اون لباس نماد افتخار آمیز شما خواهد بود درست مثل لباس پر از مدال و نشان یه قهرمان از جنگ برگشته .

کتابدیجی کالارشد فردییونگ
۲۴
۲۸
خمول
خمول
خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید