ویرگول
ورودثبت نام
خمول
خمولخدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
خمول
خمول
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

معنای ( وطن )؟

احوال اینروزها ....
احوال اینروزها ....

برای  بعضیها ( وطن )  کیسه ای پر از سکه های طلاست که هرگز حاضر نیستن کمی سر این کیسه رو شل کنن  ،  بعضیها ( وطن ) رو به شکل یه گاو شیرده می بینن که در هر صورت حتی با وجود بیماری شیرش رو می دوشن  وبرای  بعضیها (وطن ) در  اعداد و ارقام  خلاصه میشه هر چه رقم درشت تر باشه (وطن خواهی)   بیشتر . یعنی ( وطن ) اگه سودرسان نباشه ازش قهر می کنن و همینها باعث شدن که بقیه در حد له شدن بهشون فشار بیاد اما هم چنان امیدوار هستن.

بعضیها هم هستن که اگه کمی،  فقط کمی در این ( وطن )  رفتار مهربانانه و دلسوزانه  ببینن و حس کنن جایی براشون هست و دیده میشن ، هرگز به ( رفتن ) فکر نمی کنن .

برای شما ( وطن ) چه معنایی داره ؟؟

برای من اینطوریه که باید اول یه داستان بگم :

سالها پیش ، روزی از روزها طرفای عصر ، که چشم به راه  برگشتن   پسرم از مدرسه بودم ، با صدای غیرعادی  کوبیدن مشت به  در حیاط از جا پریدم ، درو که باز کردم خانم  همسایه روبرویی مون پشت در بود به همراه  پسرم ، در حالی   که لباس مدرسه اش  جر خورده  وآثار کتک کاری و جای چنگ و دندون و ناخن روی بدنش و صورتش بود و خون و اشک  از لب و لوچه ش می چکید .

پسرم  در راه برگشت از مدرسه مورد حمله گروهی  بچه های تخس محله قرار گرفته بود  ، محله ای که  بتازگی در اون ساکن شده بودیم و در اینجا به استعاره اونو ( لیانگ شامپو ) می نامم .

 اراذل  کوچک ( لیانگ شامپو )  دخل پسرم  رو آورده بودن و خانم همسایه که بطور اتفاقی از محل واقعه رد می شد پسرم رو از زیر مشت و لگد اونها نجات داده و تا منزل همراهی کرده بود .

پسرم سردسته اراذل کوچک روشناخته بود ، خونه شون دو کوچه پایین تر از ما بود و احتمال داشت بعلت لو دادن مکان سردسته مهاجمان   بعدا به شکل شدیدتری مورد حمله واقع بشه ،  بهش اطمینان دادم که نمیذارم این اتفاق بیفته و ازش خواستم که پشت من قایم بشه و همراهم بیاد  و خونه رو نشونم بده .

سردسته اراذل کوچک   که فهمیده بود هوا پسه ، رفته بود بالای پشت بوم خونه شون و سنگر گرفته بود ، به محض دیدن من حمله پیش دستانه کرد و   از دور شروع کرد به پرتاب سنگ تا من بترسم و  جلوتر نرم و برگردم .

سنگهایی  که به سمتم میومد صفیر کشان به دور و برم می خوردن  ،اونها رو برداشتم و چند تا دیگه هم بهش اضافه کردم و به سمت سردسته اراذل کوچک پرتاب کردم در حالی که از خشم و عصبانیت همه بدنم و حتی صدام  می لرزید،  بنا کردم داد و فریاد کردن و یکی از  سنگها رو  به در حیاط شون کوبیدم بطوری که مادر پسرک و چند تا از همسایه ها  سراسیمه بیرون اومدن .

مادر  کلی فحش و ناسزا به پسر قلدرش  داد و همسایگان واسطه شدن که پسر رو ببخشم و منهم مقداری رجز خوندم که اگه پسرم طوریش بشه فلان میکنم و بهمان میکنم ودفعه بعدی  با پلیس میام و از این حرفها .

این (برخورد نزدیک از نوع سوم ) که هرگز از خودم انتظار انجام دادنش رو نداشتم و هرگز تکرار نشد  بقدری موثر بود که تا وقتی توی اون محل بودم پسرم در امنیت بود .

هر چند که پسرم به اندازه کافی شیطون بود که گاهی از دستش کفری و عصبانی بشم  اما تحمل اینو نداشتم که کسی غیر از خودم دست روش بلند کنه ،نمیدونم اسم این چیه ؟

غیرت ،تعصب ،حس مالکیت ، مادرانگی ، دفاع ؟!

من نسبت به ( وطن ) همین حسو دارم با اینکه بارها از برخی اتفاقات و رفتارها و عملکردها تا حد فحش دادن  عصبانی میشم و دلم میخواد سرخودم رو بکوبونم به دیوار اما نمیتونم تحمل کنم غیر از خودمون کسی در باره مون تصمیم بگیره   از اون بدتر بخواد این تصمیم رو به هر نحوی اجرا کنه .

 💚  من حس میکنم ( وطن ) بچه زخم خورده منه و هر کاری از دستم بر میاد باید انجام بدم تا حالش خوب بشه .💚

پ ن :

جا داره از یه ( وطن دوست  ) که الگوی من بوده وهست یاد کنم .

جبار عسگر زاده ( جبار باغچه بان ) یک ایرانی انسان دوست که بدون کوچکترین چشم داشتی، کاری رو که فکر میکرد درسته انجام می داد .  زندگی نامه این مرد  بزرگ بنام ( روشنگران تاریکی )   مثل یک کتاب راهنما مسیر درست رو به هرکسی که طالبش باشه نشون میده .

وطنمهاجرت
۲۵
۲
خمول
خمول
خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار ?
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید