
کوهی که قرار بود پیمایش کنیم و به قله ش برسیم آن چنان صعب العبور نبود و حتی ارتفاع چندانی هم نداشت کمی بیشتر از ۳۰۰۰متر از سطح دریا ارتفاع داشت ، اما آخرین شیب نفس گیر بود ، شن اسکی ، نزدیک به ۹۰ درجه ، و بالا رفتن از اون در هوای شرجی ظهر تابستون ورای طاقت مون بود .
هر چند کوله پشتی من سبک بود، اما می بایست پسرم رو دنبال خودم بکشونم ودیگه داشتم کم میاوردم .
عقب دار گروه که لیدر گروه هم بود لطف کرد و کوله منو گرفت ،بنده خدا ۵یا ۶ کوله ازش آویزون بود ، فهمیدم فقط من نیستم که کم آوردم و همین بهم انرژی داد ، یه کم جون گرفتم و پسرم رو انداختم جلو و از پشت هولش میدادم و هر ده قدم که جلو میرفتیم، توقف میکردیم و نفسی تازه میکردیم و آبی میخوردیم ، در حالی که شن ها از زیر پامون در میرفت و دوباره چند قدم به عقب کشیده میشدیم . به هر ترتیبی بود به قله رسیدیم .
قرار بود بعد از خوردن ناهار و استراحتی کوتاه و سیراب شدن چشم هامون از دیدن زیبایی های قله و اقیانوس ابر ، مسیر برگشت رو در پیش بگیریم ، اما یه مشکلی وجود داشت .

آب خنک بطری ها رو که از چشمه ای در دامنه کوه پر کرده بودیم، توی راه قلپ قلپ خورده بودیم به هوای اینکه توی قله یه چشمه آب دیگه هست ، که قرار بود کنارش اتراق کنیم .
اما هرچی گشتیم چشمه ای وجود نداشت . معلوم نبود مسیر رو اشتباه اومدیم یا چشمه خشک شده بود .به گفته یکی از بچه ها چشمه دیگه ای ، در دامنه سمت دیگه کوه وجود داشت و ما دو راه بیشتر نداشتیم : توقف کنیم و گرما و شرجی ظهر رو بدون قطره ای آب تحمل کنیم یا اینکه توقف نکنیم و به سمت چشمه بعدی در دامنه پشتی کوه حرکت کنیم . تحمل هر دوحالت از توان بعضی افراد که اولین تجربه کوهنوردی شون بود از جمله پسرم که فقط ۱۲ سالش بود خارج بود .
اما یه راه سومی هم بود که فقط کسی مثل ( اردلان ) میتونست اون ( راه ) رو فی الفور خلق کنه ،این راه سوم کار هرکسی نبود چون نیاز به ایثار داشت .
اردلان کوله اش رو خالی کرد ،همه بطری ها و قمقمه ها رو توی کوله اش جاداد و با کسی از افراد گروه که چشمه رو بلد بود راه افتادن و بعد از حدود دو ساعت با بطری های پر از آب خنک چشمه برگشتن .
اگه نقاشیم خوب بود ، چهره استخوانی و آفتاب سوخته اردلان روبا چشمان ریز همواره خندان ،موهای تنک ، بینی عقابی و قد بلند با پاپیچ های تالشی و یه کوله پشتی می کشیدم و اسمش رو میذاشتم ( ایثار ) .
پ ن : بغروداغ ، ترکیبی است از واژه اوستایی بغ به معنی خدا ،ایزد، فرشته،خدای بزرگ و پسوند رو است اصطلاحا به به جایی گفته می شود که خدا یا فرشته در آن حضور دارد وواژه داغ به مفهوم کوه است که بعدا اضافه شده است .

پ ن : چند روز پیش در موقعیتی بس ناگوار بدون داشتن پول کافی ،در حالی که گوشیم خاموش شده بود و کارت بانکی همراهم نبود و باید خودم رو سرساعت به جایی میرسوندم راننده تاکسی که بدون گرفتن کرایه منو با روی خوش به مقصد رسوند ، خاطره ( اردلان ) رو برام زنده کرد .