روز اول:مشهد تا گرگان
ساعت ۵ صبح از خونه زدیم بیرون. هوا هنوز تاریک بود. از بلوار وکیلآباد زدیم بیرون و رسیدیم به جاده نیشابور. جاده دوطرفه بود و ماشینهای سنگین زیادی بودن. اولین توقف رو تو نیشابور داشتیم، کنار جاده تو سایه یه درخت چایی خوردیم و یه کم کمرمون رو صاف کردیم.

از نیشابور که رد شدیم، رسیدیم به سبزوار. جاده صاف و مستقیم بود، تا چشم کار میکرد کویر. تو سبزوار یه نون بربری داغ با پنیر و گردو خوردیم. بعد از سبزوار، سمت شاهرود پیچیدیم. جاده کم کم کوهستانی شد و هوا خنکتر.
تو شاهرود یه توقف کوتاه برای بنزین زدیم. از شاهرود به بعد، جاده پیچدرپیچ شد. مه غلیظی اومد و دید خیلی کم شد. آهسته میرفتیم. بوی نم و برگ خیس تو ماشین پیچیده بود.

نزدیک غروب رسیدیم گرگان. خونه اقوام مون تو محله چهارصد دستگاه بود، یه خونه حیاطدار با درخت نارنج توی حیاط بود و عطرش کل خونه رو گرفته بود. شام رو با هم خوردیم. ماهی سرخکرده با برنج و سبزی پلو. تا پاسی از شب بیدار موندیم و حرف زدیم.روز
دوم:گرگان و خبر بد
صبح با صدای خروس بیدار شدیم. قومهمون صبحانه درست کرده بود کره محلی، مربای به، چای تازه دم بعد از صبحانه زدیم به دل بازار گرگان. از راسته بازار قدیمی رد شدیم و من از اونجا چند تا ظرف سفالی ک دلمو برد با نقش و نگارشون رو خریدم.
ناهار رو تو یه رستوران کنار جاده ناهارخوران خوردیم. هوای خنک کوهستان و صدای آب. بعد از ناهار رفتیم النگدره. پیادهروی کوتاهی تو مسیر جنگل داشتیم. درختهای سر به فلک کشیده و سرخسهای سبز چقد حال آدم رو خوب میکنه این هوا.

عصر که برگشتیم خونه، نشسته بودیم چای میخوردیم که تلفن زنگ خورد. همسایه بود. صداش لرزید خونهتون رو زدن. در حیاط تون صبح دیدیم ک بازه و در خونه هم باز بوده دلم هری ریخت پایین. انگار یهو همه خستگی جاده اومد سراغم.
برنامه سفر به رشت و مازندران که قرار بود ده روز طول بکشه، یه دفعه کنسل شد. قومهمون گفت بمونیم، ولی دلم تو خونه بود. همون شب وسایل رو جمع کردیم. شام رو با دلشکستگی خوردیم. تا صبح خوابم نبرد.
روز سوم:برگشت تلخ
ساعت ۴ صبح بیدار شدیم. هوا هنوز تاریک بود. قومهمون صبحانه راهی کرد نون و پنیر و چای تو راه. سوار شدیم و زدیم به جاده. از گرگان که بیرون میرفتیم، مه صبحگاهی روستاهای اطراف رو پوشونده بود. جاده خیس بود از شبنم.

تا شاهرود رو با سکوت رفتیم. هر کدوم تو فکر خودمون بودیم. تو شاهرود یه چایی خوردیم و برگشتیم به جاده. از سبزوار و نیشابور که رد شدیم، آفتاب داغ شده بود. ظهر رسیدیم مشهد.
خونه به هم ریخته بود. کمدها بهم ریخته وسایل روی زمین پخش. از اون سفر ده روزه، فقط دو شبش موندیه عالمه خاطره تلخ و شیرین.