ویرگول
ورودثبت نام
Yeganeh
Yeganehما را گریزی از مرگ نیست، از زندگی هم نیست!
Yeganeh
Yeganeh
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

۶ خرداد

امروز، 6 خرداد ماه 1405.

پارسال، ششم و هفتم خرداد ماه، تبدیل شدن به یکی از بدترین روزهای زندگی من.

الان که دلیلش رو بهتون بگم، شاید واقعا به نظرتون مسخره بیاد.

6 خرداد، روز قبل از امتحان نهایی زیست یازدهم.

دو سال قبل، نهایی دهم رو که دادم، قرار شد تابستون شروع کنم به درس خوندن.

نخوندم.

و سیکل معیوب درس نخوندن من از همون تابستون شروع شد.

تابستون دهم نخوندم، یازدهم که رفتم هم نخوندم.

نخوندم و عذاب وجدان میگرفتم و استرس شدید.

تو ذهنم برنامه های کمالگرایانه میچیدم که اگه این کارا رو بکنم، میرسم درسهامو تموم کنم.

اما اون برنامه ها انقد کمالگرایانه بودن که حتی یک روزشون هم اجرا نمیشد.

نمیخوندم، مدام درگیر برنامه ریختن و پاره کردن برنامه ها بودم، استرس داشتم، میگفتم دیره، تو حال بد و افسردگی فرو میرفتم و روزها و روزها و روزها این چرخه رو ادامه میدادم.

نزدیک نهایی ها که شد، گفتم میخونم، جمعش میکنم.

اما بازم؟

همون چرخه.

من حتی توی فرجه های نهایی هم درست نخوندم!

دقیقا یادمه امتحان اول دینی بود، دوم ادبیات و سوم عربی.

البته جای ادبیات و عربی شاید برعکس بوده، مطمئن نیستم.

این سه تا خوب بود.

خیلی خوب از فرجه استفاده نمیکردم؛ روز اول که اصلا نمیخوندم.

اما بقیش رو هر طور بود میخوندم و نمره هام هم خوب شد، در کل برای درس‌های عمومی خیلی استرس نداشتم.

اما امتحان 7 خرداد، زیست بود.

من واقعا نخونده بودم.

برای امتحان ترم اول خونده بودم فقط و بعد از اون هم خیلی خوب نخونده بودم.

9 فصل بود و من سه فصل آخر رو تا حالا تو زندگیم ندیده بودم و از زمانی که 6 فصل قبلی رو خونده بودم هم خیلی گذشته بود و هیچی یادم نبود.

استرس شدید داشتم.

اما بازم از زور همون استرس نمیخوندم!

روز اول و دوم که هیچی.

روز سوم و چهارم فرجه باز یکم پراکنده خوندم و رفتم 13 شدم.

استرس شدید داشتم، چهار روز لب به هیچی نزدم، تپش قلب داشت دیوونم میکرد، روز اخر حتی مجبور شدم برم بیمارستان، نصفه شب قبل از امتحان انقد حالم بد بود که مامانم داشت گریه میکرد و نمیدونست چکار کنه.

شاید بگید خب میخوندی!

خودمم وقتی از اون استرس فاصله گرفتم، بارها تو ذهنم برنامه ریزی کردم که خیلی راحت میشد توی چهار  روز اون نه فصل رو خوند و حالا 20 که قطعا نه اما یه 16 17 گرفت.

اما من گیر کرده بودم.

میدونستم اگه نخونم خیلی بدتره اما بازم نمیتونستم بخونم.

قفل شده بودم.

و شد یکی از بدترین روزهای زندگیم.

از اینی که نوشتم هم بدتر بود اما دیگه توصیف اون روز از توانم خارجه.

الان هم تو همین وضعم.

نزدیک کنکور و نهایی و استرس شدید و دونستن اینکه باید بخونم اما نمیخونم.

پارسال نخوندم، امسال هم نخوندم و همون چرخه رو ادامه دادم.

حتی نمیدونم روزها چطور گذشت.

الان هم دارم دوباره مثل همون موقع میگم دیره، برنامه هایی میچینم که اجرا نمیشه و همون چرخه.

اما بسه.

من که واقعا امسال قبول نمیشم و اصلا به خاطر سردرگمی که راجع به رشته ها دارم، نمیخوام هم قبول شم.

چون نمیدونم قبول بشم هم میخوام چه رشته ای برم.

اما این دلیل میشه که خودمو با استرس خفه کنم و بذارم یه نتیجه افتضاح بگیرم؟

الان نخونم سال بعد هم نمیخونم.

من الان دارم میگم حتی یک اردیبهشت هم شروع کرده بودم وضعم بهتر بود.

یکُم که هیچی حتی وسط اردیبهشت هم شروع کرده بودم بهتر بود.

میخوای خرداد هم بگذره و اول تیر بگی اگه همون 6 و 7 خرداد هم شروع میکردم بهتر بود؟

خب شروع کن.

برنامه کمالگرایانه نچین، اصلا از سه ساعت شروع کن، کمه ولی از اینکه کلا نخونی که خیلی بهتره.

میریم جلو ببینیم چی میشه.

خوب نمیشه ولی خب افتضاح هم نمیشه.

و بد و افتضاح خیلی فرق داره.

اینو همون پارسال فهمیدم که میگفتم کاش زیست به جای 13 حتی 15 میشدم!

پس فرق داره.

پس همین زمان کم هم ارزش داره.

نذار دوباره گیر کنی تو این چرخه!‌

امتحان نهاییشب امتحانعذاب وجدان
۱
۰
Yeganeh
Yeganeh
ما را گریزی از مرگ نیست، از زندگی هم نیست!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید