این مدت خیلی درباره تو فکرکردم،زمان زیادی نگذشته،و من همه چیز رو همانطور نگه داشتم،همانطوری که تو بودی،تو حتی این نوشته هارو هرگز نمیبینی و من اینجا حرفای دلمو میزنم و کلی آدمای دیگه اینو میبینن که دیگه بهتره بگم دوستام،همه کسایی که نوشته های منو میبینن یا ازش میگذرن یا میخونن دوستای منن و حس یه خونه بزرگ رو دارم که انگار سر میز شام باهم صحبت میکنیم.
تو بهم گفتی بخاطر بی علاقگی نمیری،گفتی دیگه ما باهمدیگه خوشحال نیستیم،گفتی که داستانمون تموم شده،با اینکه هنوز کلی خاطره و داستان مونده که نساختیم،من حتی نمیدونم تو برمیگردی یا نه،معلق موندم تو هوا،نمیدونم کاملا ازت عبور کنم یا امیدوار باشم به برگشتنت،اگه برگشتی همه اینارو خودم نشونت میدم،امیدوارم این صحنه رو ببینم که داری همین جمله رو میخونی،دلم نمیخواد بیام به شما بگم که دیگه برنگشته،شاید مثل زندانی ها هروز چوب خط بکشم رو دیوار و انتظار برگشتنش رو داشته باشم.
یه سوال دارم از هرکسی که اینو میخونه،میگن دوست داشتن برای موندن کافی نیست،دوست داشتن همه چیز نیست و حتی گاهی ترکت میکنن میگن هنوز دوستت دارن ولی ترکت میکنن،و من اینو درک نمیکنم هیچ وقت نکردم مگه میشه یکیو دوست داشته باشی و ترکش کنی؟ چطور دوست داشتن همه چیز نیست؟ من زندگیم رو وقف دوست داشتن میکنم،دوست داشتن آدم مورد علاقم،من حاضرم هرکاری برای بودنت بکنم این زندگی پوچ و بیارزش رو با تو میخواستم مرد خاکستری ولی تو تنهام گذاشتی،حتی کامل هم تنهام نذاشتی منو معلق تو تاریکی گذاشتی.
حالا شما بگید،چطور میشه هنوز دلتنگ کسی شد و دوستش داشت اما رفت؟ چطور دوست داشتن کافی نیست،برای من دوست داشتن همه چیزه و من همه چیز رو وقف عشق میکنم،هرکاری برای کسی که دوستش دارم،و باور دارم که اگه کسیو واقعا دوست داشته باشی این عشق خراب نمیشه تموم نمیشه،تو کنارش میمونی هرچی که بشه...شاید باور غلطی از عشق داشته باشم ولی هرکس یه باور داره،مقیاس درست و غلطی وجود نداره هرکدوم از ما دیدگاه متفاوتی داریم و من میخوام دیدگاه شمارو از عشق بدونم.