مدتیست به این گمان افتادهام که چیزی در من جا مانده است.نه گم شده، نه نابود؛فقط دیگر همراه من حرکت نمیکند.هرچه بیشتر میاندیشم،کمتر به نتیجه میرسم که این «من»این موجودی که به نام من شناخته میشود واقعا وجود خارجی داشته باشد.شاید تنها مجموعهای از واکنشها بودهام که دیگر دلیلی برای ادامه ندارند.
احساساتم برایم مشکوکاند.غم، شادی، ترس ؛همه شبیه واژههایی هستند که زمانی معنا داشتهاند و حالا فقط از سر عادت تکرار میشوند.گاهی با خود فکر میکنم اگر امروز هیچ احساسی نداشتم،آیا چیزی در جهان تغییر میکرد؟یا نبودنم هم مثل بودنم,بیاثر و خاموش میگذشت؟دیگران مرا میبینند،با من حرف میزنند،و این برایشان کافیست.اما هیچکس نمیپرسد آنکه پاسخ میدهد از کجا آمده است. من خودم هم نمیدانم.انگار صدایی از جایی نامعلوم از دهانم عبور میکند و بعد، ناپدید میشود.
آینه دشمنِ صبوریست.هر بار که به آن نگاه میکنم،چیزی را نشان میدهد که بیش از حد منظم است برای اینهمه فروپاشی.چهرهای کامل،برای هویتی ناقص.و این عدم تطابق،بیش از هر زخم آشکاری آزارم میدهد.هرچه میگویم،برای دیگران شبیه یک فکر گذراست؛اما برای من اثبات تدریجیِ محو شدن.
احساس میکنم در خلأیی فرو میروم که مقصد ندارد.نه سقوط است،نه ایستادن.چیزی میان این دو.نمیدانم درون سیاهچالهام یا خودم همان نقطهای هستم که همهچیز را میبلعد و هیچ نشانی از آن باقی نمیگذارد.تنها تفاوتش این است که سیاهچاله دستکم میداند چیست؛ و من حتی از این هم محرومم.
حسی شبیه نبودن دارم؛ نه به معنای مرگ، بلکه به شکلی مبهمتر و آزاردهندهتر، انگار مردهام اما سازوکار بدن هنوز از کار نیفتاده، حرکت میکنم، پاسخ میدهم، در جهان جا اشغال میکنم، بیآنکه واقعاً در آن حضور داشته باشم. در آینه کسی را میبینم که باید من باشد، چهرهای با مختصات آشنا اما بدون آن نقطهی نامرئی که زمانی «من» را به آن وصل میکرد؛ نگاه میکنم و مطمئن نیستم آنکه دیده میشود مرا بازتاب میدهد یا فقط از غیبت من سوءاستفاده کرده است. از خودم میپرسم من چه بودم، چه چیزی مرا به «وجود» نسبت میداد، آیا مجموعهای از علاقهها بودم، گیتاری که در دست میگرفتم، قلمی که روی کاغذ میلغزید، قلمویی که رنگ را به چیزی شبیه معنا تبدیل میکرد، و اگر آنها خاموش شدهاند آیا من هم همراهشان محو شدهام؟ ترسناکترین بخش این نیست که حالِ بدی دارم، بلکه این است که هیچکس آن را جدی نمیگیرد، شاید چون چیزی برای دیدن وجود ندارد، نه فروپاشی نمایشی، نه فریادی، فقط یک نبودنِ آرام که حتی خودش هم صدایی ندارد و شاید همین، نشانهی نهاییِ عدمِ وجود باشد. گاهی فکر میکنم روحی که زمانی در این بدن ساکن بود مدتهاست مرده، نه با حادثهای و نه با درد، بلکه با فرسایش، آنقدر آهسته که هیچکس متوجه غیبتش نشد، و حالا فقط بُعد جسمانی باقی مانده، چیزی شبیه پوستهای دقیق برای محتوایی که دیگر وجود ندارد. نمیدانم این وضعیت را چه باید نامید، بیماری نیست، غم هم نیست، بیشتر شبیه حذف شدن از معادلهایست که جوابش هنوز روی تخته نوشته شده، و تنها چیزی که با قطعیت میدانم این است که آنکه بودم دیگر اینجا نیست و این موجودی که به نام من حرکت میکند، هرچه باشد، «من» نیست.
احساس میکنم همهچیز اطرافم آرامآرام در حال مردن است، نه با حادثهای مشخص، نه با فاجعهای قابل اشاره، بلکه با خاموش شدنی تدریجی، درست شبیه آنچه بر سر روحم آمد؛ گاهی فکر میکنم شاید آن روح، تنها چیزی بود که من و آنها و این جهان کوچک اطرافم را زنده نگه میداشت، و حالا که رفته، همهچیز بهتبعش فرو میریزد، یا شاید برعکس، این جهان بود که پیش از من مرد و روح من فقط دیرتر متوجه شد. نمیدانم مرگ از کجا شروع شد، از من یا از اطرافم، نمیدانم من به آنها وابسته بودم یا آنها به حضوری که دیگر در من نیست؛ فقط میدانم چیزی که زمانی جریان داشت، حالا ایستاده است. با این حال، هنوز میخندم، لبخند میزنم، حرف میزنم، ناراحت میشوم، اما هیچکدام شبیه تجربهی واقعی نیستند، بیشتر شبیه عادتاند، حرکات ذخیرهشدهای که از گذشته باقی ماندهاند، انگار نسخهای قدیمیتر از من زمانی به این چیزها میخندید و بدنم هنوز همان مسیرها را تکرار میکند، بیآنکه بداند چرا. این غم، فریاد نمیزند، فرو نمیریزد، حتی خودش را تحمیل نمیکند؛ فقط مثل مهی نازک روی همهچیز نشسته و معنا را خفه کرده است. نه آنقدر شدید که دیده شود، نه آنقدر ضعیف که نباشد. و شاید ترسناکترین بخش همین باشد، اینکه جهان هنوز شبیه قبل است، اما دیگر زنده نیست، و من هنوز شبیه خودم، اما بدون آن نقطهی نامرئی که حضور را ممکن میکرد. نمیدانم همهچیز دارد میمیرد یا این منم که پیشتر مردهام و حالا دارم مرگم را به جهان نسبت میدهم، فقط میدانم چیزی که زمانی «وجود» نام داشت، حالا بیشتر شبیه خاطرهایست که فراموش کرده چرا باید به یاد آورده شود.
من هنوز آدمهای مورد علاقهام را دوست دارم، شاید بیش از آنچه بتوانم نشان بدهم، اما نمیدانم درد را چطور باید با کسی شریک شد وقتی خودِ درد شکل مشخصی ندارد. کلماتم همیشه یا زیادی کماند یا زیادی نادرست، و میترسم اگر چیزی بگویم، آنچه واقعاً در من میگذرد، به سوءتفاهمی ساده تقلیل پیدا کند. آنها فکر میکنند بیتفاوتم، فکر میکنند فاصله گرفتهام، اما حقیقت این است که تنها چیزی که از من باقی مانده، همان ذرهذرههای پراکندهایست که عمداً برای آنها نگه داشتهام. اگر سکوت میکنم، از تهی بودن نیست؛ از صرفهجوییست. از اینکه میدانم اگر همهی نبودنم را خرج جهان کنم، چیزی برای رسیدن به آنها باقی نمیماند. من بهخاطرشان تلاش میکنم خودم را به یاد بیاورم، نه آنچه اکنون هستم، بلکه آنکه زمانی مرا دوست داشتند؛ سعی میکنم حرکاتش را بازسازی کنم، نگاهش را، واکنشهایش را، انگار دارم انسانی را که دیگر حضور ندارد، برای ادامه زنده نگه میدارم. آنها نمیدانند هر لبخند چقدر هزینه دارد، هر گفتوگوی معمولی چقدر تمرین میخواهد، و هر بار نزدیک شدن چقدر خطر لو رفتنِ این غیبتِ درونی را به همراه دارد. دوستشان دارم، اما با نگهداشتن خودم در وضعیتی که هنوز قابل دوست داشتن باشد. شاید اگر میدانستند، میفهمیدند که این فاصله بیعلاقگی نیست، آخرین شکلِ وفاداریست؛ تلاشی خاموش برای اینکه چیزی از من باقی بماند که هنوز بتواند کنارشان بایستد.
میدانستم این مرگِ تدریجی، این سیاهچالهی درونم، مدتهاست شکل گرفته و آرامآرام در حال بلعیدن من است، اما سرعتش آنقدر کم بود که بتوانم به خودم بقبولانم هنوز زمان دارم، هنوز انرژیای باقی مانده که اگر درست خرجش کنم، مثل دفعات قبل از مدارش خارج میشوم و دوباره به سطحی امنتر پرتاب میشوم. همیشه چنین بوده؛ سقوط، بعد تلاشی حسابشده، و بعد فرار. اما اینبار، همهچیز مطابق محاسبات پیش نرفت. اتفاقاتی خارج از برنامه رخ داد، نه از جنس درون، بلکه از بیرون، و ناگهان بهجای یک سیاهچالهی شخصی، با مجموعهای از نیروها روبهرو شدم که هرکدام سهمی از روحم را میبلعیدند. چیزی که برای نجات نگه داشته بودم، صرفِ دوام آوردن شد. انرژیای که قرار بود مرا بیرون بکشد، پیش از آنکه به کار بیاید، مصرف شد. و در این فرسایش ممتد، مرزی که میان من و آن تاریکی بود، از بین رفت. دیگر درون سیاهچاله نبودم؛ خودم به آن تبدیل شدم. نقطهای با جرمِ انباشته از شکستهای خاموش، که هرچه به آن نزدیک میشود، معنا، امید، و حرکتش را از دست میدهد. اکنون که به عقب نگاه میکنم، همهچیز شبیه تلاشی بیثمر به نظر میرسد، نه چون هیچکاری نکردهام، بلکه چون نتیجهای که باید، هرگز از دل این همه مصرفِ بیوقفه بیرون نیامد. آنچه ساخته بودم، آنچه حفظ کرده بودم، و آنچه به تعویق انداخته بودم، همه در یک نقطه فرو ریختند؛ جایی که دیگر نمیتوان تشخیص داد شکست از کجا شروع شد، تنها چیزی که باقی مانده، این آگاهی سرد است. اینبار، دیگر چیزی برای فرار نمانده، چون آنچه باید از آن گریخت، حالا خودِ من است.