گاهی حس میکنم حرف زدن اونجور که باید چیزی رو حل نمیکنه.مثلا من احساس میکنم سکوت و نگاه کردن بهتر میتونه حرف بزنه،گاهی زل میزنی تو چشم کسی و تموم حرفات رو میفهمه و گاهی یه دنیا حرف میزنی و میبینی از اولش منتظر بودن که نوبت خودشون شه حرف بزنن، اینجایی که کسی منتظره بهترین موقع واسه قطع کردن حرفاته چون بعد از جملهی سوم کسی دوست نداره به حرفات گوش کنه.
درواقع اینجوریه که جمله اول دوست دارن بشنون چون میبینن باهاشون داری حرف میزنی،جمله دوم برای اینه که یه جواب آماده کنن بدون اینکه حتی مطمئن باشن درباره چی داری حرف میزنی و جمله سومت اصلا شنیده نمیشه چون جواب رو از قبل تو ذهنشون چیدن و منتظرن که زودتر حرف تو تموم شه.
کاشکی بجای همهی زبان هایی که تو دنیا هست،یکم برای ارتباط بین ما آدما از حس هامون استفاده میکردیم، مثلا تو میفهمیدی من ناراحتم، در آغوشم میگرفتی،گوش میکردی،چشمت رو به کلماتم میدوختی، گوشت رو صدای قلبم و دست هات رو روی لب های من میذاشتی و این درد بین من و تو،این سکوت و درک نشدنی انسانی من و تو همینجا میان این چند اینچ فاصله، همه به آرامش تبدیل میشد.
کاشکی ما آدما، قبل از زدن حرف خودمون، اول حس کنیم،بشنویم،درک کنیم. فرصت برای جواب دادن یک عمره،عمری که حالا هم نمیدونیم باهاش میخوایم چیکار کنیم کنیم.