🔸 داستان آهنگ قیزا رَمی دوکان دار
(ماجرای دختر رمضان مغازهدار)
در زمانهای قدیم، در یکی از روستاهای کرمانجنشین خراسان، مردی زندگی میکرد به نام رمضان که مردم او را «رَم» یا «رَمو» صدا میزدند.
رمضان تنها یک دختر داشت ، دختر زیبایی که نامش هیچگاه بهدرستی در تاریخ ثبت نشد.
اولِ کار، رمضان در روستا یک دکان کوچک داشت.
با الاغ خود به شهر میرفت، جنس میخرید و روی بار الاغ میگذاشت و به روستاهای اطراف میبرد و میفروخت.
هر موقع رمضان وارد روستایی میشد، هنوز خودش دهان باز نکرده بود که جار بزند:
«جنس تازه آوردم!»
الاغش هم شروع میکرد به عرعر کردن!
انگار شریک تجاری رمضان باشد!
بچههای روستا دور الاغ جمع میشدند.
یکی گوشش را میکشید، یکی دمش را، و بالاخره الاغ هم با جفتک جواب میداد!
کمکم الاغ رمضان به یک «الاغ هار» معروف شد!
یک روز رمضان از روستایی چند مرغ و خروس و بزغاله آورده بود،
اما تا به خانه رسید دید الاغ دندانش را در پر و پوست حیوانات فرو کرده!
رمضان گفت: «هم جنس میفروشم، هم دکتر دندانپزشک حیوانات هستم!»
کمکم کار و کاسبی رمضان گرفت.
در روستای خودش یک مغازه درست کرد.
مردم از روستاهای اطراف برای خرید میآمدند.
رمضان که دید بازار رونق دارد، یک موتور سهچرخ خرید.
اما موتور هم مثل الاغ، اخلاق خودش را داشت:
گاهی روشن نمیشد، گاهی هم پلاتینش «ترق» میگفت،
آنقدر بلند که گرگها فکر میکردند تفنگ شلیک شده و به گله نزدیک نمیشدند!
مردم میگفتند: «خدا پدر رمضان را بیامرزد که گرگها را فراری میدهد!»
گاهی موتور وسط راه خاموش میشد.
رمضان صدا میزد: «آی مردم! یه هل بدین!»
مردم فکر میکردند هل بدهند، رمضان چیزی هدیه میدهد.
اما همین که موتور روشن میشد، رمضان با سرعت میرفت و فقط صدای مردم میماند:
«طه دیرَمِه لَهمَه چهکِرررر!»
در مغازه رمضان، دفتر نسیهنویسی هم برای خودش عالمی بود:
وزنه ترازو را گم کرده بود، از سنگ و چوب و آجر برای وزن استفاده میکرد!
روزی مشتری به جای خط نسیه، تکهای قرهقروت آورد و تحویل رمضان داد!
رمضان گفت: «این چهکارهست؟»
مشتری گفت: «تو با اون سنگ اندازه گرفتی، من هم با قره قروت اندازه دادم!»
رمضان گفت: «ای دشمن… همسنگ من را آوردی! انتقام سنگ منو گرفتی!»
در دفتر رمضان هم این نوشتهها بود:
🔹 مَمی پِس خالتی — پِئنج کیلوی یک رون
🔹 خالتی گلپَری — ده قوطی فاف
🔹 مَتی گُلنسا — جوتَـک سولی قَلوش
🔹 آپی قُرانظر — کیسهک برنج
🔹 اَصغی زِک بِـرچی — قاوَک گوگِرت
🔹 رَضو لاوّی مَـمَـدَلی — سه دَنَـه سیگار
کمکم رمضان یک نیسان خرید.
هر وقت نیسان به روستایی میرسید، بچهها از دیوار و درخت میپریدند پشت بار نیسان و آویزان میشدند!
اگر بارندگی میشد و نیسان توی گل فرو میرفت، رمضان میرفت سراغ حاجی رجبعلی تراکتوردار!
رجبعلی هم رایگان نیسان را میکشید!
بعد رمضان میگفت: «خدا خیرت بده حاجی… یه بار دیگه هم اگر گیر کردم، میام پیشت!»
رجبعلی جواب میداد: «تو بیا، من هستم… فقط الاغت را نیاور که جفتکم بزند!»
هر وقت رمضان با نیسان از روستا خارج میشد، سگها دنبالش میدویدند!
یک روز سگ کلاعلی پای رمضان را گاز گرفت، رمضان یک هفته میلنگید و میگفت: «این هم از بدرقهٔ سگها!»
اما قلب این داستان…
دختر رمضان بود.
دختر زیبایی که وقتی رمضان نبود، در مغازه مینشست و جنس میفروخت.
کمکم جوانان روستا عاشق او شدند.
یکی از آنها هر روز به مغازه میآمد
چیزی نمیخرید جز یک دانه کبریت نسیه! فقط برای دیدنش…
دختر رمضان با کفشهای بنددار و دامن گلدار
به مغازه آمد و جوان عاشق زمزمه کرد:
قیزا رَمی دوکان دار
هاتی یه وه سولی بند دار
اما بعد از کوچ رمضان به شهر و فرستادن دخترش به دانشگاه،
دیگر کسی نمیدانست دختر را به چه کسی شوهر داد…
و همان جوان روستایی، از عشق دختر مجنون شد.
مردم با دیدن عشق این جوان و زیبایی دختر رمضان، زمزمهها را به آهنگ تبدیل کردند.
بعدها بخشیها آن را خواندند، و اینگونه آهنگ قیزا رَمی دوکان دار
در میان روستاها و در دل مردم کرمانجنشین جاودانه شد.
🖊 نویسنده: خداداد امیری — شاعر و نویسنده کرمانج
#کانال_خداداد_امیری_شاعر_و_نویسنده_کرمانج
🔸کانال خداداد امیری شاعر و نویسنده کرمانج
🆔 @khodadad_amiri 📖