رویا سادات حسنی·۵ روز پیشجنگ گل سرخ | قسمت هفتمروز از نیمه گذشته بود و آسمان، صاف و آبی بود. اما برای رویا، این آبیِ آسمان، دیگر آنقدرها هم آرامشبخش نبود. دلش میخواست چیزی را ببیند که…
رویا سادات حسنی·۹ روز پیشجنگ گل سرخ | قسمت پنجمبعد از خیابان حافظ، جنگ دیگر فقط در آسمان نبود. از صداها عبور کرده بود و آمده بود توی زندگی روزمره رویا نشسته بود؛ توی راه رفتنش، توی خو…
رویا سادات حسنی·۹ روز پیشجنگ گل سرخ | قسمت چهارمچند روزی که به خانه خودش برگشته بود، سعی میکرد خودش را قانع کند هنوز میشود عادی زندگی کرد. به خودش میگفت نباید از هر صدایی ترسید، نباید…
رویا سادات حسنی·۱۴ روز پیشجنگ گل سرخ | قسمت دومهمانطور که اولین کلمات را روی کاغذ مینوشت، گوشیاش در دستش لرزید. نوتیفیکیشن یک پیام جدید در کانالهای خبری بود. با تردید بازش کرد و با ی…
رویا سادات حسنی·۱۴ روز پیشجنگ گل سرخ | قسمت اولدخترک توی آرامشی که از دیشب تو وجودش موج میزد خواب بود. اما این آرامش، ماندگار نبود...
خمول·۱ ماه پیشغربتچند روزه از خونه بیرون نرفتم ؟ سه روز ، چهار روز ؟امروز چند شنبه ست ؟ چندم اسفند ماهه ؟ نکنه دارم فراموشی می گیرم ؟! بارون می باره ، دم غر…
سائر🎒درعقیق·۳ ماه پیشمعرفی کتاب:قرآن؛کتاب مسلمانان!کتابی که در عین سادگی پیچیدگی خاصی داره و خیلی قاطع صحبت می کنه.....
parsax x·۳ ماه پیشیه دعا بیصدا، برای دلهایی که خستهانخدایا… اگه صدای دلِ خسته رو میشنوی، این یکی رو هم بشنو… اما که چیزی از دنیا نخواستیم، فقط یه ذره آرامش، یه ذره روشنایی، یه ذره گره…