ویرگول
ورودثبت نام
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

رمان: شریک دل- پارت اول

آن روز از طلوع صبح، عمارت رضا بوی جنب‌وجوش و تشریفات گرفته بود. پرده‌های بلند سفید از دور مثل موج در نسیم تکان می‌خوردند و صدای خدمتکارها از گوشه‌و‌کنار بلند بود الا به خاطر مهمونی دیشب پیش سلین (دختر رضا)بود . رضا مردی بود دقیق، محتاط و منظم؛ آدمی که حتی در شادی هم دنبال نظم و حساب‌و‌کتاب می‌گشت. اما آن روز، لبخندش کمی سنگین‌تر از همیشه بود — مثل کسی که قرار است کاری بزرگ انجام دهد، ولی نمی‌خواهد کسی از لرزش دلش باخبر شود.

مهمانی برای بازگشت فرهاد، پسرش، از پاریس گرفته شده بود. بعد از ده سال، بالاخره برگشته بود؛ با لحنی آرام، پوششی ساده و نگاه‌هایی که هنوز بین دو دنیا سرگردان بود. رضا به بهانه‌ی خوش‌آمدگویی، ولی با هدفی دیگر مهمانی را تدارک دیده بود.

در سوی دیگر ماجرا، اکبر بود — دوست قدیمی رضا، هم‌کلاس و شریک هم‌قدیمی. دو مرد که سال‌ها دوشادوش هم تجارت کردند. رضا همیشه محتاط و سخت‌گیر بود، اما اکبر، دل‌بسته‌ی پول و ریسک. همین طمع، زمینه‌ی سقوطش شد. چند ماه پیش، منشی شرکتش با حساب و اسناد فرار کرده بود و همه‌ی دارایی اکبر در خطر افتاده بود. خسارت سنگینی که می‌توانست همه چیز را نابود کند، تنها با کمک رضا پرداخت شد.

اما اکبر نمی‌توانست تمام مبلغ را به دوستش رضا برگرداند. تا وقتی تصمیم گرفت راهی آسان‌تر پیدا کند: قراردادی پنهان، برای پیوند خانواده‌ها و کاهش بدهی‌ها.

قرار شد فرهاد، پسرش، با الا، دختر اکبر، نامزد کند — بدون آن‌که الا چیزی از این توافق بداند. رضا و اکبر و اطرافیانشان با دقت سکوت کردند. می‌دانستند اگر الا باخبر شود، همه‌چیز خراب می‌شود.

ظهر، عمارت غرق در نور شد. صدای موسیقی ملایم، بوی شربت زعفران و خنده‌های سطحی، همه چیز را آرام نشان می‌داد. همه چیز عالی بود فقط فرهاد هنوز نرسیده بود و

اکبر مدام نگران بود و لبخندهای ساختگی می‌زد. رضا از گوشه‌ی سالن، ورود میهمان‌ها را زیر نظر داشت، و همه منتظر لحظه‌ای بودند که فرهاد از راه برسد — قهرمان داستان، بی‌خبر از نقشه‌ای که آینده‌اش را رقم زده بود.

درست وسط شلوغی، درهای بزرگ چوبی عمارت باز شد و فرهاد وارد شد. صدای گفت‌وگوها لحظه‌ای قطع شد. همه حیرت زیبایی و مرد بودن پسر رضا شده بوده پسری که ده سال دور از خانه بود

با همان آرامش همیشگی، قدم به سالن گذاشت. نگاهش به الا افتاد، دختری که با لباس سبز یشمی کنار مادرش ایستاده بود، بی‌خبر از اینکه تمام چشم‌ها به او و فرهاد دوخته شده‌اند.

رضا نفس عمیقی کشید. لحظه‌ای که ماه هامنتظرش بود، شروع شده بود.

۴
۱
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید