نجوای واژه ها·۱ ماه پیششریک دل-پارت نهمسلین به سمت الا آمد و دستش را روی بازوی او گذاشت. «الا، عزیزم... میدونم چقدر سخته. ولی خواهش میکنم آرام باش. شاید بشه راهی پیدا کرد، ولی…
نجوای واژه ها·۱ ماه پیششریک دل-پارت هفترضا با قاطعیت بیشتری گفت: «اکبر، رفیق! من دخترت رو مثل دختر خودم، سلین، دوست دارم. و الا… بهترین کسیه که میتونه برای فرهاد باشه. باور کن،…
نجوای واژه ها·۱ ماه پیششریک دل- پارت هشتچراغهای سالن اصلی خاموش شده بود و فقط نور زرد و ملایمی در اتاق مطالعهی رضا روشن بود. رضا و اکبر پشت میز چوبی سنگین نشسته بودند. فرهاد کنا…
نجوای واژه ها·۱ ماه پیشرمان شریک دل-پارت پنجچشمان الا گرد شد. «پس این یعنی ما به هم ‘متصل’ شدیم تا یک مشکل رو حل کنیم؟»فرهاد با لحنی تلخ گفت: «میشه گفت. مسئله اینه که شاید پدرت چار…
نجوای واژه ها·۱ ماه پیششریک دل-پارت ششمدر حالی که الا و فرهاد در مرکز سالن، زیر نور چراغها، مشغول رقص نمایشی بودند، رضا دستش را به دور شانه اکبر انداخت و او را کمی به سمت گوشها…
نجوای واژه ها·۱ ماه پیشنظرسنجی برای رمانبه نام خالقی که ذهن را افرید تا فکر کنیم و تخیل را افرید تا گاهی فراتر از اینزندگی فکر کنیم و بیندیشیم دوستان هر کی این پست رو میبینه میتو…
نجوای واژه ها·۱ ماه پیشدلنوشتهدر این دنیای خاموشیمن اینجا در فراموشیدر این دنیای ویرانه من اینجا در پریشانی در این دنیای تاریکی به امید یک ذره روشناییمن مانده و این راهب…
نجوای واژه ها·۱ ماه پیششریک دل- پارت ۴موسیقی آرام، اما پرشورتر از قبل شد. رضا با لبخندی که نویدِ توافقی جدید را میداد، دست الا را گرفت و به سمت فرهاد هدایت کرد. «پسرم، وقتشه…
نجوای واژه ها·۱ ماه پیششریک دل پارت ۳رضا نگاه کوتاهی به فرهاد انداخت—نگاهی که بیشتر دستور بود تا محبت.«امشب، در حضور شما عزیزان، با افتخار اعلام میکنم که پسرم فرهاد… از دختر د…
نجوای واژه ها·۱ ماه پیشدلنوشته- یادگارمیخواهم بنویسم از درد هایم از بغص هایم از صدای گرفته ام از گریه های شبانه اماز هق هق های پنهان شده در خواب هایم میخواهم بنویسماز چرخه روزگ…