ویرگول
ورودثبت نام
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

شریک دل-پارت دوم

درهای بلند و منبت‌کاری‌شده‌ی عمارت آرام باز شد.

اول صدای همهمه برید، بعد نگاه‌ها چرخید.

فرهاد وارد شد.

کت مشکی خوش‌دوختی به تن داشت، ساده اما بی‌نقص. شانه‌های صاف، قدم‌های مطمئن، چهره‌ای که نه لبخند می‌زد و نه اخم می‌کرد؛ فقط وقار داشت. ده سال زندگی در پاریس، چیزی از اصالت شرقی‌اش کم نکرده بود—بلکه لایه‌ای از پختگی و سردی حساب‌شده به آن اضافه کرده بود.

نجواها میان مهمان‌ها پیچید:

«چقدر مرد شده…»

«ابهتش رو ببین…»

«کاملاً شبیه رضاست… حتی جدی‌تر.»

فرهاد بی‌آنکه به زمزمه‌ها توجهی کند، مستقیم به سمت پدرش رفت. رضا با غروری پنهان نگاهش می‌کرد. کنار او، اکبر ایستاده بود؛ مضطرب، با لبخندی که هر لحظه می‌لرزید.

فرهاد دست پدرش را فشرد.

«خوش برگشتی، پسرم.»

صدای رضا آرام اما محکم بود.

فرهاد رو به اکبر کرد. «سلام عمو اکبر.»

اکبر دستی به شانه‌اش زد. «به سلامت برگشتی، مرد شدی برای خودت.»

چند قدم آن‌طرف‌تر، الا ایستاده بود.

لباس سبز یشمی بلندی پوشیده بود که رنگ چشمانش را عمیق‌تر نشان می‌داد. وقتی نگاهش با نگاه فرهاد تلاقی کرد، لحظه‌ای مکث میان‌شان شکل گرفت—نه عاشقانه، نه صمیمی؛ فقط پرسشگر. انگار هر دو می‌خواستند بدانند چرا همه چیز این‌قدر سنگین است.

رضا با اشاره‌ای کوتاه، توجه مهمان‌ها را جلب کرد. صدای موسیقی قطع شد.

لیوان بلورش را بالا گرفت.

«دوستان، امشب برای من شب بسیار خاصیه. هم به خاطر بازگشت پسرم فرهاد… که بعد از سال‌ها تحصیل و زندگی در پاریس، بالاخره به خانه برگشته…»

تشویق ملایمی سالن را پر کرد.

رضا ادامه داد، صدایش پرطنین‌تر شد:

«و هم به خاطر پیوندی که سال‌ها پیش میان دو خانواده بسته شده بود… پیوند رفاقت من و برادرم اکبر…»

اکبر سرش را پایین انداخت. انگار هر کلمه، وزنه‌ای روی شانه‌هایش می‌گذاشت.

۴
۰
نجوای واژه ها
نجوای واژه ها
*نویسنده رمان و داستان * با افتخار اینجا هستم تا تخیلات خود را به نمایش بزارم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید