
بخش پنجم : زبان باستانی
کتابو جلو اورد. رزاری با دیدن کتاب و اسمش شوکه شد و گفت : اینو از کجا اوردی؟
تئولز گفت : از کتابخونه بابام مگه چیه که تعجب کردی؟
- این یه کتاب جادوی باستانیه این خیلی قدیمیه. جادو هاش باور نکردنیه. وای باورم نمیشه که میتونم بخونمش.
کتابو باز کرد و باز جادوی عجیبی بیرون اومد. رزاری با هیجان گفت : دیدی به همین دلیل میگم کتاب خفنیه.
کتاب با زبان باستانی نوشته شده بود.
رزاری : زبان باستانیه منم بلد نیستم. واسا ببینم اصلا واسه چی منو اوردی و این کتابو بهم دادی؟
- خب میخواستم که واسم بخونیش. ولی انگار تو هم بلد نیستی.
- خب من میتونم یه کاری کنم.
رزاری به سمت خونش رفت. داخل کتاب خونه که شد دنبال کتابی گشت و بعد از این که پیداش کرد برگشت و کتابو نشون داد و گفت : این کتاب اموزش زبان باستانیه. میتونیم با کمکش زبان باستانی رو یاد بگیریم و جادو هاش رو یاد بگیریم. واسا ببینم تو اینو اوردی تا جادوگری یاد بگیری؟
- اره با خودم گفتم که چرا من جادو رو یاد نگیرم. اینکه بابام منو مدرسه نفرستاد دلیل نمیشه که من یاد نگیرم.
- باورم نمیشه تو عالی هستی که با این وجود هنوز امید داری.
خب بیا بریم تو مخفیگاهمون.
اونا به مخفیگاهشون رفتن و رزاری اموزش زبان باستانی رو باز کرد و گفت : بیا شروع کنیم. اولش اموزش الفباست. این سادست من خوندمش.
- خب من همون الفبای ساده رو بلد نیستم چه برسه به الفبای باستانی.
- خب پس من باید به از اول به تو اموزش بدم. پس هر روز بعد مدرسه بیا مخفیگاه تا برات کلاس شروع کنم.
- عالیه پس من هر روز بعد مدرسه میام اینجا.
- پس بیا بریم خونه چون مامان و بابام اگه ببینن تو خونه نیستم نگران میشن.
- خب پس تو برو من که واسه خانوادم اهمیتی ندارم من اینجا منتظرم تا مدرست تموم بشه و بیای.
- امم خب باشه پس خداحاافظ.
رزاری قبل رفتن گفت : امم ... از اینکه خانوادت بهت اهمیت نمیدن ناراحت نشو. تو منو داری من هیچ وقت ولت نمیکنم. من تا اخرین قطره خونم باهات میمونم.
- ممنون.
- همین ممنون؟
- پس چیکار کنم؟
- مثلا یه بغلی کن.
- آه باشه.
اونا همو بغل کردن و خداحافظی کردن.