...·۹ روز پیشفصل اول : شروع زندگی نکبتیزنگ مدرسه خورد.رزاری با ذوق و شوق بدو بدو به سمت مخفیگاه رفت تا هرچه زود تر به تئولز برسه وقتی رسید تئولز رو روی سقف دید و پرسید : سلام. تئ…
...·۹ روز پیشفصل اول : شروع زندگی نکبتیبخش هفتم : اسپاینر دانامدتی اینجوری گذشت : تئولز صبح به مخفیگاه میرفت و منتظر رزاری میموند و بعد رزاری از مدرسه برمیگشت و شروع به درس دادن…
...·۹ روز پیشفصل اول :شروع زندگی نکبتیبخش هشتم : زبان زندهفردا ظهر شد تئولز زبان باستانی رو یاد گرفته بود و داشت کتاب جادو رو میخوند. چند تا طلسم یاد گرفته بود. رزاری از مدرسه ب…
...·۹ روز پیشفصل اول : شروع زندگی نکبتیبخش نهم : طلسمجسیکا درو باز کرد و گفت : آه تئولز تویی کلید نداری در میزنی؟اون برگشت و به سمت اتاقش رفت.تئولز : من از این خونه بدم میاد. امی…
...·۱۰ روز پیشفصل اول : شروع زندگی نکبتیبخش سوم : تنها دوستتد و تری برگشتند رزاری بود. تد گفت : اهای به کی میگی هوی.اون اماده دعوا بود که تری گفت : تد بس کن اون دختر جیسن بزرگه اگ…
...·۱۰ روز پیشفصل اول : شروع زندگی نکبتی بخش چهارم : کتابی باستانیبه سمت خانه رفت. اونجا کسی که نبود که بهش توجه کنه. اون یواشکی از پنجره اتاقش وارد شد تا با کسی روبه رو نشه. اون…
...·۱۰ روز پیشفصل اول :شروع زندگی نکبتیبخش پنجم : زبان باستانیکتابو جلو اورد. رزاری با دیدن کتاب و اسمش شوکه شد و گفت : اینو از کجا اوردی؟تئولز گفت : از کتابخونه بابام مگه چیه که…
...·۱۰ روز پیشفصل اول : شروع زندگی نکبتیبخش دوم : همدلتئودور سنیور از این فرزند شرم میکرد. و فکر میکرد که پسرش مایه ننگ است. پس با اون جوری رفتار میکرد که انگار پسرش نیست. اون تصم…
...·۱۲ روز پیشفصل اول : شروع زندگی نکبتیبخش اول : جانشینیدر سیاره ای روستای کوچکی وجود داشت. روستایی که در ان جمعی از روباه ها درکنارهم به خوشی زندگی میکردند.آنها از انواع و اقسام…