ویرگول
ورودثبت نام
...
...
...
...
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

فصل اول : شروع زندگی نکبتی

بخش هفتم : اسپاینر دانا

مدتی اینجوری گذشت : تئولز صبح به مخفیگاه میرفت و منتظر رزاری میموند و بعد رزاری از مدرسه برمیگشت و شروع به درس دادن میکردو تا زمانی که تئولز فراتر از درس رو یاد گرفت. چون رزاری خیلی از ورد هارو فراتر از کلاس مدرسه خودش یاد گرفته بود.
توی زمستون رزاری درساش تموم شد پس از سنگ کلاس درسش پایین اومد و گفت : خب دانش اموز عزیزم بلخره کلاس درس ما تموم شد. امیدوارم خوشت اومده باشه.
تئولز : واقعا عالی بود.
- خب پس پول معلم خصوصیمو بده.
- اره درسته بیا این تمام پولمه.
- نه نه شوخی کردم. من برای پول نیومدم درس بدم. فقط بخاطر تو اومدم.
- عه خوبه چون این پول دزدیه. مطمئنم تو پول دزدی رو نمیگیری.
- عه از کی دزدیدی؟ زود بهش پس بده.
- بابام.
- امم خب مسئله ای نیست اونکه هیچ وقت بهت پول تو جیبی نداده درسته؟
- درسته.
- خوبه.
- خب کی میریم واسه اموزش زبان باستانی؟
- همین الان بیا بریم.
اونها به مخفیگاه رفتن و کتاب اموزش باستانی رو باز کردن.
رزاری : من یه مقداریشو یاد گرفتم میتونمواست توضیح بدم.
- این عالیه. چجوری اینقدر تو خفنی!
لپای رزاری قرمز شد و گفت : مرسی.
- خب بیا شروع کنیم.
- اره نگاه کن الفبای باستانی سخت نیست الفباشو یاد گیری بقیشم میفهمی. مثلا من الان میتونم یه مقداری حروف باستانی حرف بزنم.
- خوبه.
تئولز شروع به یاد گیری حروف باستانی کرد و بعد چند ساعت رزاری باهاش خداحافظی کرد. و تئولز اونجا موند و تنهایی شروع به خوندن کرد و تا دیر وقت اونجا موند.
تئولز : آه زبان باستانی واقعا سخت تره.
اون نگاهی به کتاب جادوی باستانی باز کرد. کلمات عجیب بودن انگار که دارن تکون میخورن. تئولز به کنارش رفت و صفحات رو ورق زد و اسم نویسنده رو دید : اسپاینر دانا.
اونجا اسپاینر دانا چیزی نوشته بود.

" من اسپاینر هستم. من در تمام زندگیم درحال یادگیری افسون ها بودم. شما هر افسونی که فکر کنید بلدم. ولی هنوز به حداکثر قدرتم نرسیدم. ولی خواستم قبل از اینکه تبدیل به قدرتمند ترین فرد بشم کتابم رو درست کنم. چون مطمئن هستم که بعد از قدرتمند شدنم حراصتم نمیگذارد که علمم را با بقیه شریک کنم. پس تو ای خواننده ی دانا یادت باشد که هیچ وقت مانند من حریص نشو.میدانم که هرکس قدرت بگیرد حرریص میشود.چون این خاصیت قدرته و نمیتوان کاری کرد. پس یا قدرت نگیر یا اگر میتوانی خودت را کنترل کن"
 

اسپاینر دانا
کلاغ پیر

تئولز با خودش فکر کرد. اسپاینر دانا دچار چه چیزی گرفتار شده که اینجوری نوشته.
تئولز صفحه ی بعد زد کلمات هی حرکت میکدن و در جاهای خاصی می ایستادند و میتوانست انها را بخواند. اولین ورد انجا بود نوشته بود که قدرت خاصی ندارد ولی اگی می خواهی کشته نشوی اینو نخون.
تئولز وسوسه شد و چون جون خودش واسش اهمیت نداشت گفت بزار اینو بخونم. اون به بیرون رفت و چشماشو بست و ورد رو خوند. نوری به اسمان رفت. تئولز بعد چند لحظه چشماشو باز کرد و دید اتفاقی نیوفتاده.
تئولز : هه الکی بود. بزار بقیشو بخونم.

*****

در جایی فراتر از کهکشان اون نور رو دید.
؟؟؟ : هه پس اون کتاب اونجاست. ههههه تویی که اونجایی اماده باش که من اومدم. هاهاهاهاهاهاااا

شروع
۱
۰
...
...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید