ویرگول
ورودثبت نام
...
...
...
...
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

فصل اول : شروع زندگی نکبتی

بخش نهم : طلسم

جسیکا درو باز کرد و گفت : آه تئولز تویی کلید نداری در میزنی؟
اون برگشت و به سمت اتاقش رفت.
تئولز : من از این خونه بدم میاد. امیدوارم بقیه نباشن ولی مامان باشه.
تئولز به سمت آشپزخونه رفت دید کسی اونجا نیست اون سریع چیز میز برداشت و از خونه بیرون اومد. همون جا مامانشو دید.
لیندا : پسرم چرا اومدی دزدکی غذا ببری؟
- خب نبودید منم گفتم بردارم برم. قبل از اینکه بابام بیاد.
- خب پس زودتر برو چون الاناست که بابات برسه.
- چشم خداحافظ.
- خدافظ.
تئولز دوید و رفت. با خودش گفت : حس میکنم مامانم هم منو دوست داره ولی بخاطر پدر باهام خشکه. بابا چرا اینقدر ازم بدت میاد. هی
تئولز شبو در مخفیگاه موند و کلی با خودش فکر کرد و حرف زد. در مورد زندگیش , پدرش , مادرش , اسکارلت (بزرگترین خواهر) , الیزابت (خواهر دومی) , جسیکا (کوچک ترین خواهر) , رزاری , تد و تری و اسپاینر دانا.
صبح شد. تئولز با خستگی و ناامیدی روزو شروع کرد. از اینکه رزاری نمیاد ناراحت بود پس دوباره صبح زود به سمت خونه رزاری رفت. ایندفعه رزاری رو دید که از پنجره داره بیرونو نگاه میکنه. رزاری تا تئولزو دید ذوق کرد و پنجره رو باز کرد. باد به اون زد و موهاش تکون میخورد. اون لحظه زیبا ترین لحظه تئولز بود.
رزاری با خوشحالی : تئو میدونستم میای.
تئولز : سلام... میتونی بیای پایین؟
- اره میتونم.
رزاری از خونه بیرون اومد و به پشت خونه رفت. رزاری گفت : آه بهت گفتم که به من وابسته نباش.
- هی خودتم که به من وابسته ای؟
- چی نه من ... خب اره سخته میدونم خودمم بهت وابسته شدم. نمیدونم چرا اینجوری شدیم. من نمیتونم یه لحظه بهت فکر نکنم. تو سر تا پامو گرفتی.
- میتونی نری یا منم ببری؟
- اینو دیگه نمیتونم.
- خب , خب... شاید کتاب جادویی طلسم نامرئی شدن داشته باشه. اونوقت میتونم باهات بیام.
- من نمیدونم.

- پس میرم , میرم بگردم.
- واسا نرو.
تئولز دوید به سمت مخفیگاه و رزاری هم پشت سرش. تئولز خیلی سریع تر بود و نفس بهتری داشت پس خیلی زودتر رسید. تئولز کتابو برداشت و سریع ورق زد تا به جایی رسید جادوی مخفی شدن. وردش و تلفظش اونجا بود. رزاری رسید و دقیقا همون لحظه تئولز ورد رو خوند.
رزاری : تئولز کجایی؟
- من داخل مخفیگاهم.
رزاری به مخفیگاه رفت و دید کسی نیست. رزاری : آه مسخره بازی در نیار بگو کجا رفتی.
یه دستی از پشت به شونه رزری زد. رزاری تا دید کسی نیست جیغ زد.
- اااااااااااااااااااااااااااا
- اهای جیغ نکش منم تئولز جادوی مخفیکاری کار کرد.
- چی چی , چجوری؟ چجوری اینقدر سریع انجامش دادی؟
- خب نمیدونم انگار که منو این کتاب خیلی بهم وصلیم.
- نه تو کتاب بهم وصل نیستین تو با جادوی باستانی وصلین. باورم نمیشه خفن ترین جادوگرا برای یادگیری یه ورد چند بار اونو تکرار میکنن تو چجوری یک باره ورد رو یاد میگیری. من تو شوکم. حالا بگو ببینم کجایی؟
رزاری یکدفعه چیزی رو دمش حس کرد. یکدفعه به سمت عقب کشیده شد و افتاد.
رزاری : اههههه. اخ تئو.
رزاری اخم کرد : اهای تو نباید از این قدرت سوء استفاده کنی. الان خودتو نشون بده.
- خب جادوی درست کردنشو بلد نیستم واسا بزار برم تو کتاب پیدا کنم.
تئولز رفت کتابو برداره که دید نمیتونه لمسش کنه و وقتی دقت کرد دید که روی زمین نیست. مثل روح شده بود.

کتابشروع
۲
۰
...
...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید