
بخش چهارم : کتابی باستانی
به سمت خانه رفت. اونجا کسی که نبود که بهش توجه کنه. اون یواشکی از پنجره اتاقش وارد شد تا با کسی روبه رو نشه. اون روی زمین دراز کشید و به این فکر کرد که باید چیکار کنه. و پس از مدتی فکری به ذهنش رسید ولی نمیدونست چجوری به رزاری بگه.
یک روزش اینگونه بود.
فردا صبح تئولز زود بیدار شد. اون یواشکی به اتاق پدرش رفت و یکی از کتاب ها رو برداشت و اروم به بیرون رفت. دوید و به سمت مخفیگاهش رفت کتابو بازکرد و یه نیروی عجیبی ازش بیرون اومد و سقفو سوراخ کرد.
تئولز : این چه کتابیه؟
تئولز اروم نگاهی بهش کرد و چون سوادی نداشت هیچی نفهمید. پس رفت به سمت خونه رزاری.
اتاق رزاری طبقه دوم بود. و پنجرش پشت خونه. تئولز سنگی برداشت و پرتاب کرد.
تق
چند لحظه بعد رزاری با موهای پریشون اومد پنجره روباز کرد و گفت : آه صبح به این زودی برای چی اومدی؟
- مگه ساعت چنده؟
- پنج صبح
- پنج صبح واقعا زوده؟
- برای ما اره شما رو نمیدونم.
- حالا ولش کن باهات کار دارم میتونی بیای؟
- آه باشه فقط بزار خودمو مرتب کنم.
رزاری رفت و شونه رو برداشت و شروع به شونه کردن کرد. و بعد لباس خوابشوعوض کرد و یواشکی کلیدارو برداشت و بیرون رفت. رفت پیش تئولز و گفت : تئو چی میخوای؟
- امم از کی میگی تئو؟
- خب ما صمیمی هستیم میخواستم اسمامونو ساده تر بگیم. از این به بعد بهم بگو رز.
- امم تئولز کوتاه شده تئودوره مخففشم میکنی؟
- مگه چشه؟
- هیچی. میخواستم اینو بهت نشون بدم.