
زنگ مدرسه خورد.
رزاری با ذوق و شوق بدو بدو به سمت مخفیگاه رفت تا هرچه زود تر به تئولز برسه وقتی رسید تئولز رو روی سقف دید و پرسید : سلام. تئو داری چیکار میکنی؟
- سلام دارم سقفو درست میکنم بخاطر این کتابه سقف سوراخ شده.
- آه چرا اینقدر سخت. چرا اینجوری سقفو درست میکنی؟
- خب میخوای چجوری درست کنم؟
رزاری یه ورد خوند و سقف در یک ثانیه درست شد.
تئولز گفت : اره اینجوریم میشه.
- بیا پایین.
- واسا الان پایین میام.
تئولز بعد از پایین اومدن گفت : خب خانم معلم اموزشم بده.
- ههه حتما بیا کتابای درسیمم اینجاست. اینارو بگیر تا من کلاسمو شروع کنم.
رزاری کیفشو به تئولز داد تا کتاباشو برداره و بعد خودش رفت و روی یه سنگ و ایستاد و با خوندن یه ورد یه صفحه ای به وجود اورد تا روی اون شروع به تدریس کنه.
رزاری : خب اول باید از الفبا شروع کنیم.
- الفبای حرفایی که میزنیم؟
- اره دیگه سادست من اینار پنج سال پیش یاد گرفتم. تو فقط باید بدونی تک تک حروفای حرفات چه شکلیه.
- خب بیا شروع کنیم.
رزاری تا شب به اون تدریس کرد. الفبا , ریاضی و اعداد , تمام چیز هایی که کلاس اولی میدونه.
رزاری یکدفعه نشست و گفت : آه خیلی خستم. بسه دیگه حال ندارم.
تئولز : عالی بودی خانم معلم. حتی معلما هم نمیتونن اینقدر خوب درس بدن.
تئولز برای رزاری دست زد. رزاری قرمز شد و بعد ایستاد و گوشه دامنشو گرفت و برای احترام خم میشد و دامنشو میکشید. رزاری گفت : خواهش میکنم. من که کاری نکردم.
تئولز : تو همه کار کردی. من واقعا به مدیونم.
- برو بابا این حرفا دیگه چیه؟
- حرفای دلمه من واقعا بهت مدیونم. تو تنها دلیل زندگی منی. من قبل از اینکه باهات اشنا بشم میخواستم خودمو بکشم. خدارو شکر میکنم که باهات اشنا شدم.
- خدا رو شکر که من زود تر باهات اشنا شدم وگرنه الان تو جهنم بودی نه تو بغل من.
- چی چی؟!
رزاری قرمز شد و گفت : هیچی. الان ساعت هفت شد. من دیگه باید برم چون مامان بابام ساعت هشت میرسن خونه.
- باشه بیا خداحافظی کنیم.
تئولزایستاد و دستشو جلو اورد.
رزاری مکث کرد و بعد یکدفعه پرید بغل تئولز و گفت : ممنونم.
- آه اممم ...
تئولز چیزی نگفت.
رزاری : بابت همه چی ازت ممنونم.
بعد چند لحظه بغل با هم خداحافظی کردن.