
بخش هشتم : زبان زنده
فردا ظهر شد تئولز زبان باستانی رو یاد گرفته بود و داشت کتاب جادو رو میخوند. چند تا طلسم یاد گرفته بود.
رزاری از مدرسه برگشت و به سمت مخفیگاه رفت. و دید که تئولز درحال گفتن ورده. با سرعت دوید پیشش.
رزاری : بدون من شروع کردی؟
تئولز با چشمای خسته برگشت و گفت : نتونستم صبر کنم. از دیشب زبان باستانی رو یاد گرفتم و دارم کتاب جادویی رو تست میکنم.
- هی نباید جادو های کتابو الکی الکی تست کنی. اونا خیلی خطرناکن. کدوما رو تست کردی؟
- زیاد نیست سه تای اولی رو تست کردم بقیشونو نمیتونستم انجام بدم.
- ببینم کدومارو.
- ایناهاش.
رزاری چند صفحه اولو ورق زد ولی نتونست بخونتشون.
رزاری : واسا. تو چطور اینا رو خوندی؟
تئولز : گفتم دیشب همشو یاد گرفتم. ؟
- چجوری؟ اینا خیلی سخته. حتی واسه ی منم سخته.
- نمیدونم حس میکنم که انگار به همه کلماتش وصلم تمامشون انگار زندن و دارن باهام حرف میزنن.
رزاری تعجب کرد و گفت : تئو حالت خوبه؟ شاید بخاطر نخوابیدنته. به نظرم امروز بخواب , بیدار نمون.
- نه من از دیشب دارم حسشون میکنم مطمئنم که بخاطر کم خوابی نیستش.
- اممم نمیدونم شاید شاید ... شاید قدرت تو از قدرت های باستانی شکل گرفته.
- یعنی چی؟
- قدرت جادویی از چیزی منشأ میگیره تو نمیتونی به راحتی طلسمای ساده که واسه همه راحته رو انجام بدی.
- اممم نمیفهمم چی میگی؟
- منم خیلی نمیدونم ولی فقط میدونم که کسی نبوده که قدرت باستانی رو بهت یاد بده. الان بگو ببینم توی صفحات ورد هایی که خوندی چی نوشته.
- خب اولین طلسم هیچ اسمی نداشت و فقط نوشته بود که " که قدرت خاصی ندارد ولی اگی می خواهی کشته نشوی اینو نخون."
- و تو خوندی؟
- اره
- وای خب چی شد؟
- هیچی فقط یه نور از دستام بیرون اومد و رفت تو اسمون.
- خب شاید ... نمیدونم. ولی هیچ وقت دیگه هیچ کدوم از این طلسمایی که اینجوری نوشته رو نگو.
- باش. طلسم بعدی یاد میداد که چجوری سلاحمونو برگردونیم به دستمون ...
- تو مگه سلاح داری که بخوای برگردونیش به دستت؟
- با شاخه چوب کردم.
- شاخه چوب سلاحه؟
- نمیدونم اون طلسمه به عنوان سلاح قبولش کرد. طلسم بعدی هم چگونه ساختن سپر بود خیلی خوب بود.
- اینا واسه اولای صفحست صفحات جلو ترش حتما خیلی خفن تره. خب میتونی به منم یاد بدی که چجوری اینارو بخونم؟
- اره حتما الان نوبت معلمیه منه.
تئولز شروع کرد به یا دادن حروف باستانی. و بعد چندین دقیقه رزاری گفت : نمیفهمم خیلی سخته.
- باید بهشون مثل زبان اصلیت نگاه کنی. مثل همون روز اولی که الفبا رو یاد گرفتی.
- سعی میکنم.
شب شد و رزاری مقداری از حروف رو یاد گرفت.
تئولز : آه شب شد دوباره وقت خداحافظیه. میتونی فردا زودتر بیای؟ چون تعطیله.
- امم نمیتونم. میخواییم بریم مسافرت یه چند روزی نیستم.
- آه خب این بده. البته واسه من. من نمیدونم این چند روز چیکار کنم.
- آه اینقدر به من وابسته نباش دنیا دو روزه. شاید همین فردا مردم؟ خدا میدونه. میتونی این چند وقت جادو هایی که بی خطر تر هستن رو تست کنی.
- امم باشه. پس خداحافظ تا چند روز.
همو بغل کردن و بعد رزاری رفت. تئولز با خودش فکر کرد که بره خونه یا همینجا بمونه. چون گشنش بود رفت خونه. در زد.