ویرگول
ورودثبت نام
افسانه
افسانهلایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم) زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…
افسانه
افسانه
خواندن ۲ دقیقه·۱۰ روز پیش

330

تو طبقه ما، سه تا واحد دیگه هم هستند، با دوتا از واحدها تو این سه سال غیر از سلام هیچ ارتباط دیگه ای نداشتیم، اونم چون نی نی داشتن و من بیشتر چشمم دنبال نی نی هاشون بود، به بابا مامان نی نی هام سلام میکردم، خانم واحد سوم خیلی گرم و صمیمی و بجوشه و از ایناس که تا سلامش میکنی آمار کل زندگیشو میده و به همین دلیل بیشتر میشناسیمش، امروز جلوی آسانسور دیدمش و مشغول صحبت شدیم که خانم یکی دیگه از واحد ها اومد، من سلام کردم، خانمه خیلی سرد جواب داد و رد شد… خانم واحد سوم پرسید، میشناسیش؟ گفتم مگه خانم واحد کناریتون نیس؟ گفت نه دوس دختر آقاهس وقتی خانمش نیس این میاد🫤🫤 گفتم من همیشه فکر میکردم این خانمشه و همیشه گفتم چه عطرای گرم و خوش بویی میزنه، بعد هر وقت از جلوی خونه ما رد میشه تا کلی وقت رد بوش میمونه، چجوری میره خونه یه زن دیگه و زنه این بو رو نمیفهمه!! خلاصه که برگااااام از این وقاحت و برگااام از این حجم تو باغ نبودنه خانومه…

خانوم واحد سوم گفت من چندباری خواستم گوشیو بدم دستش ولی نمیگرفت منم گفتم به من چه، گفتم والا من نمیدونم تو این مواقع بهترین کار چیه ولی بعید میدونم هیچ زنی بوی یه زن دیگه دیگه رو تو خونه زندگیش تشخیص نده…

بهش گفتم کاش بهم نگفته بودی ، من ک دارم میرم ولی از این ب بعد سختم میشه بهشون حتی سلام کنم…😓

باز رفتیم در جست و جوی خونه و چقد بی ریخت و بد نقشه و بد سلیقه ساخته شدن، هر کدومشون یه ایرادی دارن که نمیشه ازشون چشم پوشی کرد…

صبح این دوست عزیز رو تو کوه دیدم، به دوستام گفتم نگاه کنین با یه دست و یه پاش ریلکس وایساده، انگار نه انگار روی یه سطح با همچین شبیی هست، اون وقت به ما میگن اشرف مخلوقات!! بخدا که ما اقدسشون هم نیستیم…

جذبه نگاه بزرگوار ما رو کشت…
جذبه نگاه بزرگوار ما رو کشت…

نی نیخیانت
۷
۷
افسانه
افسانه
لایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم) زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید