افسانه·۱ روز پیش318کاملا در جریانم که انرژیم زیر خط فقره، بعد هربار یه موضوعی باعث میشه عمیق تر بفهمم چقد ظرفیت روانیم کم شده، وسط پارک دلم میخواست به همه آدم…
افسانه·۲ روز پیش319امروز خونه خواهری بودم، عصر کلاس انلاینم رو جلوی میز آرایش خواهری شرکت کردم، یه نفری که خیلی دوس داشت حرف بزنه و ول کنش گیر کرده بود، حوصلم…
افسانه·۳ روز پیش320۴:۵۵ صبح رسیدم کوه، جا پارک نبود!! به حدی کوه گرم و شلوغ بود که کلثوم اکبریم هی دلش میخواست بزنه بیرون، رسیدیم قله، پرررررر پشهههه، یعنی یه…
افسانه·۴ روز پیش321تا هیجده سالگی هیچییییی دقیقا هیچیییی از آشپزی بلد نبودم، گهگاهی با کمک خواهری کیک و شیرینی میپختم ولی آشپزیم یه صفر کله گنده بود… در این ح…
افسانه·۵ روز پیش322روزام از ۵ صبح شروع میشه، بدو بدو بدو، ده شب خاموش میشم قشنگ، دیشب ۱۱/۵ رسیدم خونه، نفهمیدم چجوری خودمو به تخت رسوندم اصلا…ولی سر شلوغیه بی…
افسانه·۷ روز پیش323این قضیه خونه خیلی داره بهم استرس میده، از یه طرف خونه خوب نیس، از یه طرف صاحبخونه هر روز زنگ میزنه و رو اعصابه، انگار مثلا زود ب زود زنگ ب…
افسانه·۸ روز پیش324بچه که بودم یه استاد زبان داشتم، که خیلییی ازش یاد می گرفتم اما هیچ وقت دوستش نداشتم و نمیتونستم باهاش ارتباط خوبی برقرار کنم… شروع کلاسها…
افسانه·۹ روز پیش325من واقعا فرهنگ تعطيلات ندارم، یعنی هیچ وقت نداشتم، هروقت دو روز تعطیل بوده یه جوری خودمو شرحه شرحه کردم و تو گل پلکوندم که لازم بوده یه هفت…
افسانه·۱۰ روز پیش326نوشته پنج شنبه شب…درسته نت ندارم ولی ترجیح میدم ۵دقیقه نوشتنم رو داشته باشم…امروز قرار بود ۷نفر بریم کمپ، ۲تا خانم ۵تا اقا… صبح شدیم ۵تا ۴ت…
افسانه·۱۲ روز پیش327رفتم سوپر، یه خانومه اومد خرید، اینقد بهش مشاوره دادم در خریدش، فکر کرد من فروشندم، به صاحب مغازه میگم خیلی دلت میخواد کله منو بکنی نه؟ میگ…